پارت چهارم، پنجم و ششم

نه با صدا،  

با حرکت.

سلین دست ریون را گرفت.  

نه برای کشیدن،  

برای همراه شدن.

زمین زیر پایشان شکافت.  

نه مثل گسل،  

مثل دروازه‌ای که سال‌ها منتظر مانده بود.

نور خاطره‌ها فرو رفت،  

و تاریکی،  

راه را نشان داد.

قدم اول،  

سرد بود.  

نه از جنس یخ،  

از جنس تردید.

ریون نگاهش را به سلین دوخت:

> «اگه این راه، پایان نداشته باشه چی؟  

> اگه فقط سقوط باشه؟»

سلین لبخند زد.  

نه از خوشی،  

از ایمان.

> «سقوط، وقتی ترسناک می‌شه که تنها باشی.  

> من این‌جام، ریون.  

> با تو، تا آخر.»

سایه‌ها کنار رفتند.  

نه از ترس سلین،  

از قدرت انتخابش.

در دل تاریکی،  

صدایی دیگر برخاست—  

نه از گذشته،  

از چیزی که هنوز نیامده بود:

> «اگر عشق، آغاز نفرین بود...  

> شاید بخشش، پایانش باشه.»

ریون ایستاد.  

نه با غرور،  

با آمادگی.

سلین جلو رفت.  

نه برای جنگ،  

برای رهایی.

و در آن لحظه،  

تاریکی،  

برای چهارمین بار،  

ساکت شد.

اما این‌بار،  

نه از شکست،  

از احترام.

---

 

نه از فشار،  

از حضور چیزی که هنوز نام نداشت.

سلین و ریون،  

در دل تاریکی،  

ایستاده بودند.  

نه به‌عنوان قربانی،  

به‌عنوان وارثان حقیقت.

از میان سایه‌ها،  

چهره‌ای پدیدار شد.  

نه انسان،  

نه هیولا—  

چیزی بین این دو.

چشمانش،  

پر از خاطره بود.  

نه خاطره‌ی خودش،  

خاطره‌ی همه‌ی کسانی که نفرین را لمس کرده بودند.

> «شما رسیدید...  

> اما هنوز نمی‌دونید چی رو باید آزاد کنید.»

ریون جلو رفت.  

نه با خشم،  

با عطش دانستن.

> «تو کی هستی؟  

> چرا این نفرین، با عشق شروع شد؟»

موجود لبخند زد.  

نه از شادی،  

از اندوهی که سال‌ها در سکوت مانده بود.

> «من اولین بودم.  

> اولین کسی که خواست زمان رو متوقف کنه،  

> برای عشقی که داشت می‌رفت.»

سلین زمزمه کرد:

> «تو... نفرین رو ساختی؟»

> «نه، من فقط در رو باز کردم.  

> نفرین، خودش اومد.  

> از دل ترس، از دل وابستگی، از دل نپذیرفتن پایان.»

سکوت افتاد.  

نه از ناتوانی،  

از احترام به حقیقتی که تازه آشکار شده بود.

ریون به سلین نگاه کرد.  

نه برای راهنمایی،  

برای قوت قلب.

> «اگه پایان، پذیرفته بشه...  

> شاید نفرین، خودش خاموش بشه.»

سلین سر تکان داد.  

نه از تردید،  

از آمادگی.

> «پس بذار با هم، پایان رو ببینیم.  

> نه با ترس،  

> با عشق.»

و در آن لحظه،  

نور کوچکی در دل تاریکی جرقه زد.  

نه از بیرون،  

از درون آن‌ها.

---

 

نور درونشان،  

نه خاموش شد،  

نه شعله‌ور—  

مثل قلبی که هنوز در تردید می‌تپه.

سلین و ریون،  

از دروازه‌ی تاریکی گذشتند.  

نه با قدم،  

با خاطره.

دنیای جدید،  

نه زمان داشت،  

نه مکان—  

فقط لحظه‌هایی که فراموش شده بودند.

تصاویر،  

مثل موج،  

بر ذهنشان کوبیدند.

کودکی ریون،  

با خنده‌هایی که حالا فقط زخم بودند.  

مادرش، با چشمانی پر از امید،  

و پدری که نفرین را آغاز کرد،  

نه از شرارت،  

از عشق.

ریون زمزمه کرد:

> «من هیچ‌وقت نفهمیدم چرا رفت...  

> حالا می‌فهمم، اون نمی‌خواست ما رو از دست بده.»

سلین دستش را گرفت.  

نه برای سکوت،  

برای همراهی.

> «گاهی عشق، اشتباه می‌کنه.  

> ولی اگه بتونیم ببخشیم،  

> شاید نفرین، دیگه جایی برای موندن نداشته باشه.»

در دل خاطره‌ها،  

چهره‌ای دیگر پدیدار شد—  

دختری با موهای نقره‌ای،  

چشمانی شبیه سلین،  

و لبخندی که سال‌ها پیش خاموش شده بود.

> «من خواهرتم، سلین.  

> من اولین قربانی بودم.»

سلین نفسش برید.  

نه از ترس،  

از حقیقتی که همیشه حسش کرده بود،  

ولی هیچ‌وقت ندیده بود.

> «تو... تو هنوز اینجایی؟»

> «نه، من فقط خاطره‌ام.  

> ولی اگه تو بتونی ببخشی،  

> شاید من هم بتونم برم.»

ریون عقب رفت.  

نه از درد،  

از احترام.

سلین جلو رفت.  

دستش را دراز کرد.  

نه برای گرفتن،  

برای رهایی.

> «من تو رو فراموش نکردم.  

> و حالا، می‌خوام ببخشمت.  

> نه برای تو،  

> برای خودم.»

و در آن لحظه،  

نور،  

برای اولین بار،  

گرم شد.

نه از آتش،  

از بخشش.

---