سلام .

اومدم به یه پارت دیگه از رمان شاه شب من . 

 

اگر خواستید برید ادامهء مطلب .

 

______________________________________


خائن ، گناهکار ، کثافت ، دروغگو ، خطرناک ، خارجی ، بی اهمیت ، دورگه ، بدکاره ، سلیطه ، قاتل و شیطان .
همهء اینها را مردم به او میگفتند . بعضی ها به طرفش سنگ پرتاب میکردند و بعضی ها میوه های گندیده . 
خبری از حتی یک قطره ترهم و دلسوزی نبود . نفس عمیقی کشید و به دو میلهء داغی که در روبه رویش بود خیره شد . این بدترین سرنوشتی بود که میتوانست  داشته باشد . 
یکی از آن میله ها ، میله ایی بود که علامت بردهء ابدی را روی دستش داغ میکردند و دومی ، علامت یک گناهکار را . 
دستانش که در آن قل و زنجیر سفت بود شروع کرد به لرزیدن و رنگ از صورت کبودش پرید . چشمانش خیس شده بودند ، ولی او اشک نریخت . 
این بدین معنا نبود که شجاع یا امیدوار است ، بدین معنا بود که میدانست در این دنیا هرکسی تاوان گناهانش را خواهد داد . 
کشیشی نزد زن آمد و شروع کرد به وراجی کردن . به آن احمق تپل ، که فقط به دلیل داشتن یک زندگی بی نقس و مست کردن کشیش شده بود ، هیچ اهمیتی نمیداد . 
تنها حرف و آخرین حرفی که از کشیش شنید این بود :
" آیا حاضر هستید به گناهانی مانند ، قتل همسر و تعدادی از دیگر شاهزادگان ، خیانت به ملکه ، اقدام به قتل ملکه ، توهین در کلیسای مقدس و دیگر گناهان سنگین خود اعتراف کنید ، تا در آن دنیا از بار گناهانت کاسته شود ؟ " 
تنها جوابی که داد این بود :" من فقط و فقط شاهزاده فیلیکس رو کشتم . نه به عمد ، بلکه غیر عمد . وگرنه هیچ گناه دیگه ایی انجام ندادم . " با گفتن این حرف مردم را وحشی کرد . آن ها جیغ میزدند ، فریاد میکشیدند و به طرفش سنگ و میوهء گندیده پرتاب میکردند . 
او به آن زن خیره شد . همان کثافتی که تمام این دردسر ها را برایش درست کرده بود و حالا پسر شاهزاده فیلیکس را در آغوش گرفته بود . لایلا . از او متنفر بود . اگر او نبود الان میتوانست به آرامی در کنار دختر و همسرش زندگی کند . 
  
                         ***

مایکل درکنار صندلی ولیعهد ایستاده بود . بوی بسیار خوبی در سرسرا پیچید و خدمتکاران با غذا های رنگارنگ ، که آب دهان را راه می انداخت ، وارد شدند ‌. 
شاهزاده زویی با سختی فراوان روی صندلی نشسته بود و چیزی زیر لب زمزمه میکرد و با حسرت به ولیعهد خیره میشد . 
بانو مورگان/لایلا نیز در کنار ادوارد و لوکی نشسته بود . ادوارد با مهربانی ایی زورکی با او برخورد میکرد . درست در کنار صندلی بانو مورگان ، لاتویا ایستاده بود . 
وقتی غذا ها را روی میز گذاشتند ولیعهد جوری که فقط مایکل متوجه شود گفت :" یکم سوپ سیب زمینی برام بریز لطفا ." مایکل نیز اطاعت کرد . 
ملکه با خنده گفت :" خب بانو لایلا ، سفرتون چطور بود ؟ " بانو مورگان لبخندی زد و گفت :" اگه بخوام صادق باشم ، باید بگم افتضاح بود . همهء اون بازرگانایی که دیدم و باهاشون هم صحبت شدن خیلی پیش پا افتاده و مضحک بودن . میشه گفت ... " با این حرف مایکل یاد مهمانی های کسل کنند ایی که بازیگران و یا خوانندگان راه می انداختند افتاد . چندباری به اینجور مهمانی ها رفته بود و هربار نیز پشیمان شده بود .
او به ادامهء حرف بانو مورگان توجه کرد . او میگفت :" بگذریم . چقدر دلم برای اون زمانها تنگ شده . اون موقع که من با شاهزاده فیلیکس ازدواج کرده بودم . " مایکل مشتاق شد بفهمد ماجرا از چه قرار است .  
دیگر حاظران دور میز نیز کمی در جای خود بهتر نشستند تا اشتیاق خود را به شنیدن ادامهء مطلب بدانند . تنها در این میان ولیعهد بود . ظاهراً او هیچ اشتیاقی به این موضوع نداشت . 
بانو مورگان شروع کرد به گفتن ادامهء مطلبش . مایکل گوش هایش را تیز کرد تا بهتر بشنود . 
" اون موقع همه چیز خوب بود ، البته تا زمانی که اون عوضی خیانتکار ... " بانو مورگان چهره اش در هم رفت . جرعه ایی از نوشیدنی درون لیوانش نوشید و ادامه داد :" اون عوضی مارمولک . همهء ما بهش اعتماد داشتیم ؛ ولی اون چیکار کرد ؟ به همسر خودش هم رحم نکرد . اون تنها چیزی که براش مهم بود قدرت بود . برای قدرت پیش قدم شد تا با شاهزاده آدرین بیچاره ازدواج کنه و ازش بچه دار بشه و بعد با نفرت کشتش . بعد هم شروع کرد به مسموم کردن غذای بقیهء شاهزاده ها . مثلاً شاهزاده فیلیپ بدبخت و همسرش . بعد هم رفت تو کلیسا و هرچی توعین بود به رو اونجا به زبون اورد . بعد هم فیلیکس بیچاره رو جلوی پسرش کشت ... لوکی بیچاره فقط سیزده سالش بود که مرگ بی رحمانهء پدرش رو دید . " ملکه آرام و خشک و زمزمه کنان گفت :" کافیه . " مایکل زیر چشمی به افراد دور میز خیره شد . هیچکس دیگر اشتیاق و شادی قبل را نداشت .

مایکل به ولیعهد خیره شد .  ولیعهد میلرزید . قاشق از دستش درون سوپ افتاده بود .
بانو مورگان بی توجه به دیگران ادامه داد :" اون سلیطه حتی در زمانی که داشت به سزای اعمالش میرسید  گناهاش رو منکر شد و حاضر نشد قبول کنه ! اینقدر پستی توی یه شیطان هم وجود نداره ... لوکی بیچاره تا سه روز نه حرف میزد نه چیزی میخورد ... معلوم نبود اگه اون موقع من نرسیده بودم اون سلیطه چه بلایی ... " قبل از اینکه بانو مورگان حرفش را تمام کند ملکه فریاد زد :" کافیه لایلا !" بعد از یک دقیقه ، ولیعهد از جایش بلند شد . مایکل میتوانست اشک ولیعهد را ببیند که به آرامی و بدون هیچ صدایی روی گونه اش غلتید و پایین افتاد . 
لحظه ایی مایکل شکه شد . هیچوقت ندیده بود که ولیعهد گریه کند یا ، نشان دهد که ترسیده است و غمگین است .سپس لحظه ایی سر جایش ماند و بعد به سرعت رفت . 
مایکل نیز پشت سرش به راه افتاد . ولیعهد با سرعت قدم برمی داشت و به پشت سرش هیچ توجهی نداشت . 
ولیعهد وقتی به اتاقش رسید به سرعت وارد شد و در را محکم بر روی مایکل بست . 
مایکل به در خیره شد و کمی از آن فاصله گرفت . ناگهان از داخل اتاق صدای شکستن چیزی به گوش رسید و بعد از آن صدای افتادن چیزی سنگین و کوبیدن چیزی محکم به در . مایکل نگران ولیعهد شد . میترسید بلایی سر خودش بیاورد پس به سرعت در را باز کرد و وارد اتاق شد . یک هو چیزی محکم به بینی اش خورد و باعث شد زمین بخورد . 
" شرمنده نمیخواستم بزنمت ... " این را ولیعهد گفته بود . شنلش در گوشه ایی از اتاق افتاده بود و لباسش جرواجر شده بود . 
مایکل خونی که روی صورتش بود را پاک کرد . چرا همیشه باید بلایی سر دماغش می آمد ؟ یک بار که شکست ، بار دیگر که به دلیل عمل جراحی نمیتوانست راحت با آن نفس بکشد ، آن بار نیز ماکسیمیلیان با یک لگد محکم باعث شکستگی بینی اش شد و حالا نیز ولیعهد محکم به دماغش زده بود . 
ولیعهد دستش را روی صورت مایکل گذاشت و دوباره همان گرمای لذت بخش در وجود مایکل جان گرفت .      هر بار که ولیعهد میخواست او را شفا دهد ، احساس خوبی داشت . 
ولیعهد با دامن لباسش خون روی صورت مایکل را پاک کرد . 
مایکل پرسید :" بانوی من ! چرا شما ناراحت شدید و اومدید اینجا ؟ " سپس به اتاق خیره شد . قفسهء کتاب ها روی زمین افتاده بود . پارچ چینی ایی که روی میز کوچک کنار تخت بود ، شکسته شده بود . 
ولیعهد به زمین خیره شد و گفت :" مادر من همون کسی بود که پدر شاهزاده لوکی رو کشت . همش از اونجایی شروع میشه که شاهزاده فیلیپ ، عموم ، مسموم شد . همه انگشت اتهام رو به سمت مادرم گرفتن ؛ چون اون شربتی رو درست کرد تا هدیه بدش به شاهزاده فیلیپ . چون پدرم زنده بود از مادرم دفاع و حمایت کرد . بعد هم یه شب  پدرم مسموم شد . اون از شربتی که مادرم براش هدیه گرفته بود خورده بود و بعد مسموم شد . با مردن پدرم جای مادرم دیگه تو قصر امن نبود . چند نفر دیگه مردن و بعد مادرم کار احمقانه ایی کرد و توی کلیسای مقدس که تو بخش جنوبیه قصره ، ناسزا گفت . چند روز بعد مادرم شاهزاده فیلیکس رو کشت . بعد محکوم شد به گرفتن داغ بردهء ابدی و داغ گناهکار شد . با داشتن این دو داغ روی دست چپ ، قطعا مرده . اگر کسی هم باشه که مادرم رو خریده باشه ، به دلیل داشتن داغ گناهکار روی دستش ، به قدری ازش کار کشیدن که مرده ... ولی مادرم بی گناه بود . " سپس به زمین خیره شد . 
مایکل خیلی ترحم انگیز به ولیعهد خیره شد . قلبش گرفت . ولیعهد رو به رویش بود و فشار زیادی روی دوشش بود ؛ ولی هیچگونه کمکی نمیتوانست بکند . این حس یکی از بدترین حس هایی بود که همیشه احساس میکرد . 
مایکل با احساس شرمندگی عمیقی گفت :" شرمنده که نمیتونم کمکتون کنم . " سپس به زمین خیره شد. 
ولیعهد با دستش سر مایکل را بالا آورد و خیلی جدی گفت :" وقتی میبینی نمیتونی به کسی کمک کنی ، ناراحت نشو ؛ ولی وقتی میبینی میتونی کاری کنی دست به کار شو ... مثل الان ... " مایکل با ترس پرسید :" چه کاری ؟ " ولیعهد گفت:" برام جاسوسی لایلا رو بکن ... بهش بدجور مشکوکم . ممکنه اون همونی باشه که خونت رو نابود کرد . " مایکل به زمین خیره شد و زیر لب باشه ایی گفت . 
تا به حال ولیعهد را اینگونه ندیده بود . هیچوقت اینقدر ترسناک رفتار نکرده بود . 
مایکل به ولیعهد خیره شد . انتقام . حالا که به این موضوع فکر میکرد متوجه میشد ، دوست ندارد آنقدر که شش ماه پیش میخواست انتقام بگیرد .
ولیعهد سرش را پایین گرفته بود و اشک میریخت . مایکل کمی با خودش فکر کرد و گفت :" بانوی من ، به نظر من ... اگه میخواید حالتون یکم بهتر بشه ، یه راه حل بهتر سراق دارم ؛ ولی جاسوسی رو براتون انجام میدم . " ولیعهد سرش را بالا آورد و پرسید :" چه راه حلی ؟ " مایکل دستانش را به حالت بغل کردن باز کرد و گفت :" البته اگه اجازه بدید و ... توهین نباشه ... " با این حرفی که زد منتظر هر نوع واکنش وحشتناکی از ولیعهد ماند . 
ولیعهد تنها لبخندی زد و گفت :" فقط به کسی نگو ولیعهد مملکت رو مثل بچه‌ات بغل کردی ." سپس خودش را در آغوش مایکل جا داد . مایکل لبخندی زد و فقط ولیعهد را محکم در آغوش کشید .

بعد از گذشت یک دقیقه ولیعهد از بغل مایکل بیرون آمد و گفت :" آره ... واقعا تاثیر داشت . " سپس از جایش بلند شد و به سمت در اتاق آرایشش رفت و گفت :" اینحا رو یکم مرتب کن تا منم لباسام رو عوض کنم . " مایکل اطاعت کرد و شروع به تمیز کردن اتاق کرد .