انتقام:(پارت:۸۲,۸۳,۸۴)
17 دی · · خواندن 11 دقیقه سلام سلام!
اومدم با یکی دیگه از پارتای این رمان😎
ببخشید بابت تاخیر هم نت نداشتم هم موقع امتحاناست 😑
زیاد حرف نمیزنم برای خوندنش بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۸۲
نگاهی به سر تا پاش انداختم و ابرویی بالا انداختم:
_خوبه... سفید بهت میاد.
یقه ی پیرهنش رو درست کرد و با غرور گفت:
_همه رنگی بهم میاد
نیشخندی زدم و ضربه ی به کمرش زدم. شل و ول شده بود و بخاطر همین قدمی به جلو افتاد و سرش خورد به آینه.
دستپاچه گفتم:
_وای چت شد؟
دستش رو روی پشونیش گذاشت و همونطور که اخم هاش از شدت درد توی هم بود زیر لب گفت:
_اه بترکی ...
سرش رو بالا آورد و بازم به آینه نگاه کرد. کمی قرمز شده بود اما نه به اندازه ای که نگران بشم! خودم رو عقب کشیدم و بعد از خنده ای کوتاه گفتم:
_خب چی از جون این آینه می خوای؟ گفتم سفید بهت میاد دیگه.
برای آخرین بار نگاهی به خودش انداخت و گفت:
_ای آینه ی جادویی.. کی از همه زیباتره؟
چند ثانیه صبر کرد و بعد با صدای ریز زنونه ای ادامه داد:
_شما سرورم..
با دیدن این کارش، با صدای بلند زدم زیر خنده. قرار نبود دست از لودگی های بی معنیش برداره. نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
_بدو بدو دیرت شد.
سرش رو تکون داد و گفت:
_لباساتو برات میارم.
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم:
_زر نزن...
دستش رو توی دستم گذاشت و فشاری داد:
_قول میدم یه زن خوب برات پیدا کنم از این فلاکت درت بیاره.
اوف!
مگه کسی به جز ونوس می تونست منو از مشکلاتم دور کنه؟ کاش می تونستم
بهش بگم.
کاش!
لبخندی به سام زدم و جوابی ندادم. بعد از خداحافظی کوتاه از خونه زد بیرون.
هر چقدر اصرار کردم ماشین رو نبرد با خودش. مثلا می خواست قدم بزنه!
دستی به گردنم کشیدم و حوله رو از توی کمد برداشتم و وارد حموم شدم. بعد از گرفتن یه دوش نیم ساعته، بیرون اومدم و لباسامو پوشیدم.
خیلی دیرم شده بود!
سریع سوار ماشین شدم و راه مطب رو پیش گرفتم. توی راه اونقدر حواسم به
زودتر رسیدنم بود، که هیچ توجهی به سرعت و حتی گذر زمان نمی کردم. با
رد شدن سریع یه پسر بچه از جلوی ماشین، بلافاصله پام رو روی ترمز
گذاشتم.
صدای جیغ لاستیک هام بلند شد و چون کمربند نبسته بودم، سرم محکم با فرمون برخورد کرد.
_آی.. لعنتی..
سرم رو آروم بالا آوردم و در رو باز کردم و پیاده شدم. جلوی چشم هام تار می شد ما می خواستم پسربچه رو زیر کردم یا نه!
با دیدنش که صحیح و سالم روی زمین افتاده بود و ترسیده نگاهم می کرد، نفسی از سر آسودگی کشیدم. به طرفش رفتم و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم و با وجود سر دردی که به جونم افتاده بود، مهربون گفتم:
_حالت خوبه عموجون؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. دستش رو گرفتم و گفتم:
_می خواستی از خیابون رد شی؟
و بازم بدون حرف، سرش رو تکون داد. عادی بود! شوک عصبی باعث این شده بود و اگر می تونست به راحتی حرف بزنه جای تعجب داشت؛
به آرومی از خیابون ردش کردم و به طرف ماشین برگشتم که با شنیدن صدای مردی ایستادم:
_آقا حالتون خوبه؟
چشم هام رو ریز کردم تا بتونم چهرش رو ببینم:
_بله..
به طرفم اومد و با اخم های توهم گفت:
_اخه داره از پیشونیتون خون میاد.
#پارت_۸۳
دستم رو بالا آوردم و روی پیشونیم کشیدم که از درد صورتم جمع شد. نگاهی به خودم توی آینه ی ماشین انداختم و بعد گفتم:
_چیز خاصی نیست.. ممنون که گفتین
سرش رو تکون داد و ازم دور شد. در ماشین رو باز کردم و سوار شدم.
ماشین رو حرکت دادم و آوردم بغل خیابون پارک کردم. چشم هام رو بستم که صحنه ی تصادفی توی ذهنم تداعی شد.
صدای درد و ناله های یه شخص که انگار توی ماشین گیر کرده بود!
هوفی کشیدم.
لعنتی؛ همین رو کم داشتم. این دیگه کی بود؟! آب دهنم رو قورت دادم و گوشیم رو از توی جیبم درآوردم؛ چند لحظه بی حرکت خیره شدم به گوشی!
برای چی از جیبم درش آوردم؟
دستم رو به طرف جعبه ی دستمال ها بردم و چند برگ ازش خارج کردم و روی پیشونیم گذاشتم. از درد ناشی از سوزش، صورتم جمع شد. زبونی به لب
های خشک شدم کشیدم. نگاهم رو به خیابون دوختم. شاید این تصویر،تصویر خودم بود..
منی که تصادف کرده بودم؛ منی که هر چقدر سعی می کردم نمی تونستم خودم رو از ماشین بیرون بکشم! اصلا چرا تصادف کردم؟ چرا این همه بلا سرم
اومد؟
سرم رو تکونی دادم تا این افکار پوچ از ذهنم دور بشه! اول یک سال اول عمر خودم رو با فکر کردن به این چیزا هدر دادم. دیگه نمی خواستم دوباره درگیر بشم.
بعد از کمی صبر کردن، ماشین رو به حرکت در آوردم. این بار با سرعتی
پایین تر! دلم یه شوک دوباره نمی خواست؛ بعد از رسیدن ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و به طرف مطب رفتم.
سلام کوتاهی به منشی کردم و بعد از گذشتن از انبوه بیمارایی که روی مبل
نشسته بودن و منتظر بودن من ویزیتشون کنم، رد شدم. کیفم رو روی میزم گذاشتم و کتم رو از تنم در آوردم.
نگاهم رو از پنجره، به شهری دوختم که پر از هیاهو بود. هوفی کشیدم که چند
تقه به در خورد و منشی اومد داخل:
_حالتون خوبه؟
با یادآوری زخم روی پیشونیم، اخمی بین دو ابروم نشست. سرم رو تکون دادم
و گفتم:
_یه تصادف کوچیک کردم.
و در پایان حرفم، گوشیم رو بالا آوردم و نگاهی به صورت خودم توی صفحه اش کردم؛ دستی توی موهام کشیدم و سعی کردم کمی روی زخم متمایلشون کنم.
_بیمارا رو کی بفرستم داخل؟
نگاهی به ساعتم انداختم:
_ده دقیقه دیگه.
سرش رو تکون داد و بدون حرف دیگه ای از اتاق خارج شد. شماره ی ونوس رو وارد کردم و پیام نوشتم:
"امروز میای ببینمت؟"
و در پایان جمله ام، قلب مشکی رنگی براش فرستادم و سند کردم. چند دقیقه
نگذشته بود که جواب اومد:
"حتما"
لبخندی روی لبم نقش بست. می تونستم امروز رو به امید دیدن ونوس بگذرونم.
دونه دونه بیمارها داخل میومدن و من هر لحطه مطمئن تر می شدم که چقدر مردم شهر ما به کمک احتیاج دارن.
از همه بدتر دختری بود که به بدترین شکل از دست شوهرش کتک خورده بود
و همین باعث می شد مدام از ترس جیغ بکشه و بلرزه. اونقدر حرف زدن باهاش و آروم کردنش سخت بود که نفهمم زمان چجوری می گذره.
خودم رو روی کاناپه انداختم و ساعدم رو روی چشم هام گذاشتم. احساس می
کردم کم کم داشتم دیوونه می شدم. با تقه ای که به در خورد توی جام نشستم.
در باز شد و ونوس به داخل سرک کشید و گفت:
_می تونم بیام داخل؟
لبخند روی لبم نقش بست. از جام بلند شدم و همونطور که به سمتش می رفتم با خوشحالی گفتم:
_بله که می تونی... خوش اومدی.
داخل شد و در رو پشت سرش بست. زبونی روی لب هام کشیدم و به مبل
اشاره کردم:
_بشین.
سرش رو تکون داد و کمی جلوتر از من، روی مبل نشست. به طرف تلفن رفتم و همزمان گفتم:
_چی می خوری؟
دستش رو بالا آورد:
_ممنون... چیزی نمی خورم. بیا بشین.
سرم رو تکون دادم و به طرفش رفتم و روی مبل کنارش نشستم. نگاهی به صورتش کردم که با آرایش ملایمش دوشت داشتنی تر شده بود!
با حس نگاه خیره ام، لبخند خجالت زده ای زد و کمی شالش رو جلو کشید.
سرم رو پایین انداختم و توی دل، لعنتی به خودم فرستادم. حقیقتا در برابر ونوس اختیار چشم هام رو نداشتم!
صداش اومد:
_چه خبرا؟ امروز چیکارا کردی؟
تکیه ام رو به مبل دادم و سعی کردم استرس رو کنار بذارم و از لحظاتی که با ونوس می گذروندم، لذت ببرم.
نفسم رو پر شدت بیرون دادم و گفتم:
_امروز روز پر کاری بود. کلی بیمار داشتم و خب می تونم بگم از سخت ترین هاشونم بودن. احساس می کنم هر روانپزشکی به تدریج روان خودشم نابود میشه.
خندید و کمی توی جاش جا به جا شد. دستش رو زیر چونه اش زد و گفت:
_الان خسته ای؟
نیشخندی زدم و نچی گفتم. دلم می خواست ادامه بدم. بگم بهش مگه میشه تو باشی و من خسته باشم؟
با احساس گرمای دستش روی دستم، انگار برق سه فاز بهم وصل شد. تپش
قلبم بالا رفت و ناخودآگاه نگاه خیره ام رو بهش دوختم:
_می خوای هر روز بیام پیشت؟
#انتقام
#پارت_۸۴
آب دهنم رو قورت دادم. نفس نفس می زدم و همین باعث می شد که توی جواب دادن درنگ کنم! با مکثی طولانی سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم:
_معلومه، خیلی خوشحال میشم. راستش خستگیمم در میره.
لبخندی زد و دستش رو از روی دستم برداشت و زیر چونه اش گذاشت و خیره شد بهم.
نفسم رو پر شدت بیرون دادم و برای عوض کردن بحث گفتم:
_فکر کنم چند وقت دیگه عروسی سام باشه... میای؟
ابروهاش بالا پرید و تکیه اش رو به مبل داد. شونه ای بالا انداخت و گفت:
_نمی دونم... فکر نکنم بتونم تنها بیام. به احتمال زیاد اگر بخوام بیامم،محمد حسینم میاد باهام.
با اینکه با وجود محمدحسین توی محدودیت قرار می گرفتم، اما لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم:
_خیلیم عالی.. اون دوستت نازنین رو هم بیار گناه داره.
قهقهه ای رفت که احساس کردم ته قلبم یه چیزی خالی شد!
_اون که حتما میاد... چه دعوتش بکنید، چه نکنید.
لبخندم پررنگ تر شد. نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
_نظرت چیه تا قبل از اینکه شب نشده بریم یه دوری بزنیم؟ هوم؟
سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد. به طرف میزنم رفتم و وسایلم رو مرتب کردم و کیف و کتم رو برداشتم. جلوتر از من از اتاق بیرون رفت؛ بعد از خداحافظی از منشی، به طرف پارکینگ رفتیم و سوار ماشین شدیم.
با روشن شدن ماشین، صدای آهنگ بلند شد. خندید و کمش کرد و گفت:
_اینا چین گوش میدی؟
شونه ای بالا انداختم و حرفی نزدم. از ساختمون خارج شدیم. آهنگ هارو
عوض کردم که تا موزیک مورد علاقم رسیدم:
"دوست دارم صورتمو وقتی ازت حرف میزنم من
با خاطراتت دور شدی اما هنوز نزدیک من هست
اون تن شیرین با همه تلخی
داشتی تو آروم از کنارم میرفتی
چه قشنگ یادم اومدی بازم
یادمه دور میشدی قلبم میلرزید
ببین چه قشنگه کنارهم چیدم همه خاطره هامونو
کوچیکترین چیزم ننداختم از قلم حتی همون نم نم بارونو
ببین چه قشنگ دارم آتیش میگیرم زیر گریه من برات با جون و دل
ببین چه قشنگ داره جونم میره واست چقدر خواستم نری با خون و دل
چه قشنگ با یاد تو بازم همون آدم شدم من
یادمه این آدما آسون ازم رد میشدن من
هی پیت میگشتم و دنبال تو تو کوچه ها
خاطرات تو مونده هنوز توی این خونه جا
ببین چه قشنگه کنار هم چیدم همه خاطره هامونو
کوچیکترین چیزم ننداختم از قلم حتی همون نم نم بارونو
ببین چه قشنگ دارم آتیش میگیرم زیر گریه من برات با جون و دل
ببین چه قشنگ داره جونم میره واست چقدر خواستم نری با خون و دل
(خیلی آهنگ و دوست دارم | مسیح و آرش ای پی)
خواست عوضش کنه که سریع گفتم:
_عه قشنگه.....
شونه هاش رو بالا انداخت و تکیه اش رو به صندلی داد. پنجره رو کمی پایین
داد و به بیرون خیره شد.
صدای آهنگ رو کم کردم و سرفه ای مصلحتی کردم و گفتم:
_حالت خوبه ونوس؟
سرش رو به طرفم برگردوند و سوالی نگام کرد که ادامه دادم:
_منظورم اینه که دیگه کابوسی یا خاطره ای اذیتت نمیکنه؟
مشغول ور رفتن با گوشه ی مانتوش شد و همزمان آروم، با صدایی که از ته
چاه در می اومد گفت:
_نمیشه اسمشو خاطره گذاشت. اینا عذابن که هیچ وقت هم فراموش نمیشن. هر وقت هر جا برم کنارمن.
آب دهنش رو قورت داد و به سختی لبخندی روی لبش نشوند:
_ولی کابوسام کمتر شده...
متقابلا من هم لبخندی زدم و گفتم:
_خوبه... این پیشرفت خیلی عالیه.
سرش رو کمی از پنجره بیرون برد و چشم هاش رو بست. از لبخند عمیقی که روی لب هاش نشسته بود، می تونستم متوجه بشم از برخورد باد به صورتش
داره لذت میبره.
خندیدم و گفتم:
_شیشه رو بدم بالا یا چی؟
سرش رو داخل آورد و اخم هاش رو توی هم کشید:
_یا چی...
قهقهه ای زدم:
_شیطون..
اوه! شت این دیگه از کجا اومد. کم کم داشتم اختیار کلامم از دست می دادم.
روز به روز به آمار سوتی هام اضافه میشد.
دندون هام رو روی لب هام کشیدم و ترجیح دادم سکوت کنم. چند دقیقه حرفی بینمون رد و بدل نشد که گفت:
_سامیار من همین جا پیاده میشم.
سرعت ماشین رو کم کردم:
_می رسونمت..
سرش رو بالا انداخت:
_نه مرسی می خوام یه کم قدم بزنم.
سرم رو تکون دادم و کنار خیابون ایستادم. از ماشین پیاده شد و در رو بست.
لبخند پررنگی زد و گفت:
_خوش گذشت..
گلوم رو صاف کردم:
_ما که کاری نکردیم.
نفسش رو بیرون داد و آروم لب زد:
_من عاشق ماشین سواری توی شبم.
خب خب اینم از این پارت ☺️
بازم ببخشید دیر دادم دلیل رو گفتم 😞
خب حمایت یادت نره 😘
بابای🫶