سلام سلام 

چطورین؟!

اومدم با یه پارت دیگه 😉

برای خوندنش بپر ادامه 💖 

 

#انتقام 

#پارت_۸۵

لبخند پررنگی زد و ادامه داد:

_حالم رو خوب میکنه... یه جورایی انگار غم و غصه هام یادم میره.

لبخندی محو روی لبم نشوندم و زمزمه کردم:

_هر وقت حالت بد بود، کافیه بهم پی ام بدی. رانندگی کردن توی شب خیلی لذت بخشه.

سرش رو تکون داد و خنده ی آرومی کرد. با خداحافظی طولانی ازم دور شد.

دستم رو به سرم زدم.

ونوس، ونوس!

داری من با چیکار می کنی دختر؟ دلم می خواست تک به تک لحظات زندگیم

در کنار ونوس سپری بشه؛

زبونی رو لب هام کشیدم و ماشین رو حرکت دادم. تا خونه فکر و ذهنم تنها مشغول یه نفر بود! و اون هم کسی نمی تونست باشه به جز ونوس!

جلوی در خونه بودم که سام رو دیدم. ابروهام بالا پرید و بلافاصله از ماشین پیاده شدم و گفتم:

_وای پسر، اینجا چیکار میکنی؟

دستی به صورتش کشید؛ با صدایی دورگه گفت:

_میشه در رو باز کنی بریم داخل؟ حالم بده.

سرم رو تکون دادم و ریموت رو زدم. سام بدون اینکه منتظرم بمونه وارد شد.

هوفی کشیدم و سوار ماشین شدم و اومدم داخل.

بعد از بستن در، به طرفش رفتم و همزمان گفتم:

_چی شده؟ نرفتی خونه ی خودتون؟ 

آروم گفت:

_روحیه اشو ندارم.

کلید به در انداختم و در ورودی رو باز کردم. دستم رو پشت کمرش گذاشتم و گفتم:

_برو تو..

و بعد از اون خودم هم وارد شدم. بی توجه به لامپ های خاموش، کور کوری توی خونه حرکت کرد؛ برق رو روشن کردم که با دیدن کاناپه، بی رمق روش دراز کشید.به طرفش رفتم و بالای سرش ایستادم. کلید رو توی مشتم فشردم و گفتم:

_با نقره حرف زدی؟

پوزخند غمگینی زد:

_حرف؟ اصلا مگه گذاشت من حرف بزنم؟

ابروهام بالا پرید:

_دعوا کردین؟

سرش رو تکون داد. چند ثانیه ای به سکوت گذشت که آروم گفت:

_از ونوس چه خبر؟ هنوزم درگیرشی؟

از شنیدن کلمه ی "درگیر" هول شدم. اما سعی کردم خودم رو حفظ کنم تا به. چیزی پی نبره.

خنده کردمو و گفتم:

_خیلی بهتر شده. دیگه عصبانی نمیشه. مهربون تر شده.  کابوساش هم کمتر شده..

سرش رو تکونی داد و "هوم" نامفهومی گفت. 

گلوم رو صاف کردم و گفتم:

_تو چرا از ونوس بدت میاد؟

اخم هاش رو توی هم کشید و لب زد:

_الکی حرف تو دهن من نذار من کی گفتم بدم ازش میاد؟ فقط کمی مشکوکه همین. این به تو بستگی داره چجوری بخوای باهاش رفتار کنی.

خندیدم و سرم رو تکون دادم. از جام بلند شدم و با مکثی نه چندان کوتاه گفتم:

_شام چی می خوری؟

هوفی کشید:

_چیزیم داری مگه؟

نیشخندی زدم. می دونست یخچال خونه ی من از کمد هم بدتره! تنها چیزی که توش پیدا نمیشه مواد غذاییه؛ با لحنی که ته مایه های خنده توش موج می زد گفتم:

_زنگ می زنم از بیرون بیارن. خودم عجیب هوس جوجه کردم. تو چی می خوری؟

توی جاش جا به جا شد و گفت:

_منم جوجه. بگو دوغ بده نوشابه دوس ندارم.

سرم رو تکون دادم و همونطور که به طرف تلفن می رفتم گفتم:

_عاقل شدی. همونی بودی هیچ غذایی رو بدون نوشابه نمی خوردی؟

#پارت_۸۶

چند دقیقه ای با نازنین مشغول حرف زدن شدم که صدای بلند محمدحسین اومد:

_ونوس آماده ای بریم؟

نیشخندی روی لبم نشست. نازنین از جاش بلند شد و چرخی زد و با ذوق گفت:

_خوشگلم؟

سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و لبخند عمیقی زدم.دست هاش رو به هم کوبید و گفت:

_خیلی ذوق دارم.. اولین باره که می خوام برم عروسی این پولدارا.

خندیدم و خواستم بگم "منم همین طور" که باز هم صدای بلند محمدحسین اومد:

_ونوس با توام.

گلوم رو صاف کردم و کلافه مثل خودش بلند گفتم:

_الان میایم. 

وسایلم رو برداشتم و شالم رو سرم کردم.

خداروشکر امیرحسین بابا رو برده بود بیرون و گیر الکی بخاطر حجابم بهم نمی داد.

با دیدن تیپ محمدحسین سوت بلندی کشیدم. کت و شلوار و پیرهن مشکی پوشیده بود و یه کروات صدفی. اینا رو کی خریده بود این بشر؟ با خنده گفتم:

_اینجوری کسی که به داماد نگاهم نمیکنه.

لبخند گل و گشادی زد و آروم گفت:

_از کنار من جم نمی خورید. با هر دوتاتونم.

گوشه ی لبم بالا رفت! اخم هام توی هم کشیده شد؛ خواستم حرفی بزنم که نازنین محکم دستم رو فشرد و وادار به سکوتم کرد.

اونجا همه چیز درست میشد. مجبور بودم یه جوری سرگرمش کنم تا بتونم وقتمو با سامیار بگذرونم و کارامو انجام بدم.هوف.

از جاش بلند شد و رفتیم بیرون. آژانس جلوی در منتظرمون بود. بعد از سوار شدن، محمدحسین آدرس رو داد وحرکت کردم. از استرس دستام یخ زده بودن.نازنین که انگار متوجه شده بودم، دست گرمش رو روی دستم گذاشت و آروم لب زد:

_نگران نباش.. همه چی همون جوری پیش میره که می خواستی.

زبونی روی لب هام کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم.

تا وقتی به باغ رسیدیم، حرفی بینمون رد و بدل نشد. سکوت بود و سکوت!

 بادیدن اون همه تجملات، پوزخند تلخی رو لبم نشست. این ازدواج حاصل یه گریه ی از ته دل بود. نه چیزی بیشتر و نه چیزی کمتر!

چجوری اون دختر تونسته بود لباس عروسی تنش کنه؟ یا حتی کنار مردی بشینه که زیباترین لذت های زندگیش رو به چندتا کابوس بزرگ تبدیل کرده. شاید اون لحظه واقعا پشیمون شده بودم. از اومدن به مراسم ازدواج دختری شبیه به خودم!

هوف. از ماشین پیاده شدیم. زبونی روی لب هام کشیدم و رو به محمدحسین گفتم:

_زنگ بزن به سامیار.. من خجالت میکشم برم داخل.

سرش رو تکون داد و بدون هیچ حرفی گوشیش رو از توی جیب کتش درآورد و مشغول شماره گرفتن شد. دست نازنین رو سفت گرفتم و گفتم:

_کلی استرس دارم. 

لبخندی گل و گشاد زد و با ابرو به پشت سرم اشاره کرد و نامحسوس گفت:

_پسره رو نگا... چه خوشگله...

برگشتم و رد نگاهش رو گرفتم. هوم! به چشم برادری خوب چیزی بود. از این قد بلند هیکلیا؛ چشم و ابروشم مشکی بود و دیگه هیچی...

با صدای محمدحسین نگاهم رو از پسره گرفتم و بهش دوختم. کمی اخم هاش تو هم بود. هوف حتما چشم چرونیم رو دیده. ای تو روحت نازنین:

_سامیار گفت الان میام.

سرم رو تکون دادم و باشه ای گفتم. چند دقیقه ای همون جوری ایستاده بودیم که سامیار رو دیدم. با قدم های بلند به سمتمون می اومد. تیپ زده بود!

اول از همه به طرف محمدحسین رفت و گرم باهاش دست داد و سلام علیک کرد. نگاهم رو حتی لحظه ای نمی تونستم ازش بگیرم. لعنتی لعنتی

به طرفم برگشت. لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد لبخندش عمیق تر شد.

با احساس سنگینی نگاه محمدحسین، خجالت زده سرم رو پایین انداختم که

صدای سامیار اومد:

_خیلی خوش اومدین.

لبخندی زدم و تشکری زیر لب کردم. به خاطر حضور محمدحسین نمی تونست راحت باهام حرف بزنه، بنابراین کنار محمد ایستاد و گفت:

_بیاین بریم داخل... الان دیگه سام و خانومشم میان.

بدون حرفی وارد شدیم. از دیدن شکل دخترا تقریبا  چشام گرد شده بود. لعنتیا انگار نه انگار اینجا ایران بود...

♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡♢♡

خب خب اینم از این پارت ☺️

ببخشید بابت این که دیر به دیر پست میزارم😔

اول به خاطر این اقتشاشات بود که نتا رو قطع کردن ، حواستون به خودتون باشه برای کسایی که تو این چند روز شهید شدن هم یه صلوات بفرستید ❤️

تا پارت بعد بای بای 💕