سلام سلام!!

اومدم با یه پارت دیگه 😍

بپر ادامه 💖 

#انتقام

#پارت_۸۷

با دیدن دخترای جمعشون چشمام از حدقه بیرون زد. نگاهی به محمدحسین انداختم. بیچاره سرش تو یقه اش بود.

هوف اگر این بشر چشم پاک نبود خودم چشماشو در میاوردم !

 

به طرف یه میز خالی رفتیم. سامیار به صندلی ها اشاره کرد و گفت:

-بشینید اینجا من الان می فرستم ازتون پذیرایی کنن.

 

هوف..

عجب غلطی کردم. یکی نبود بگه ما سر پیازیم یا ته پیاز که هلک و هلک پا شدیم اومدیم عروسی.

 

سرمون رو تکون دادیم و بدون حرفی روی صندلی ها نشستیم. بعد از دور

شدن سامیار، نازنین جلو پرید و گفت:

_می خوام لایو بگیرم اینستا. حجابتو رعایت کن ونوس. 

 

محمدحسین پوزخندی زد:

_ونوس حجابشو رعایت کنه بقیه گند می زنن به همه چی.

 

رو به من کرد و با تحکم ادامه داد:

_ونوس به والله علی از کنارم جم بخوری همه بند و بساطتت رو از هم میپاشونم. فهمیدی؟

 

تا خواستم جواب بدم، نازنین جبهه گرفت:

_امشبو کوفتش نکن قرار نیست بره ولو بشه بین پسرا که.

 

محمدحسین نگاه تندی به نازنین انداخت. نفسم رو پر شدت بیرون دادم. نیومدنم بهتر از اومدنم بود! لب زدم:

_تا آخرش همین جا نشستم خیالت تخت.

 

با پایان حرفم، صدای آهنگ بلند شد. هوف! سرم درد می گرفت اینجوری؛

 

"چشمام تورو دارن و فکرت فقط با من

و با تو همیشه غرق رویام دستم اگه

خالیه حسم ولی عالیه مگه من از

خدا چی میخوام دیوونه جان جنون

من تموم نمیشه رسیده عشق تو به

ریشه به ریشه عشقم الان که بهت

پناه آوردم خودم رو دست تو سپردم

نترس که آخرش چی میشه عشقم

باور نمیکنم که اینجام کنار تو صاحب 

دنیام بگو که با منی همیشه

(بابک جهانبخش | دیوونه جان)

 

سامیار رو دیدم که با خنده به طرفمون می اومد. اگر قرار بود امشب کوفت من بشه، باید برای سامیار هم زهر می شد.

 اخمام رو توی هم کردم و نگاهم رو ازش گرفتم. زیر چشمی حواسم بهش بود که چجوری لبخند رو لبش ماسید.

چه بهتر.

لعنتی!

 

صداش اومد:

_می تونم بشینم پیشتون؟

 

محمدحسین لبخندی زد و کمی توی جاش جا به جا شد و گفت:

_چرا که نه. خیلیم خوشحال میشیم.

نازنین سرش رو آروم به طرفم آورد و کنار گوشم زمزمه کرد:

_لعنتی دلم می خواد پاشم برم وسط وای..

 

چشم غره ای بهش رفتم و از بین دندون های کلید شده ام غریدم:

_بشین سر جات. می خوای محمدحسین به فنام بده؟

 

شونه هاشو بالا انداخت و عقب کشید. با ایما اشاره گفت:

_داداش توئه... به من چه.

 

پوفی کشیدم. با صدای سامیار، سرم رو به طرفش چرخوندم:

_خب، یه چیزی بگین.

 

خواستم حرفی بزنم که محمدحسین نگاه تندی بهم انداخت. لعنتی ولم کن! بذار کارمو بکنم اه. کاش قبول نمی کردم بیاد. کاش نمی اومدم که همه چیز اینجوری کوفتم بشه.

 

محمدحسین لبخندی زد و گفت:

_عروسیای بالای شهر خیلی با عروسیای ما فرق میکنه ها... احساس میکنم خیلی بیشتر از اون چیزی که باید خشک رفتار می کنن. البته منظورم با تو نیست سامیار.. به خودت نگیری.

 

سامیار قهقهه ی بلندی زد و گفت:

_خشک نیستن... انرژی شونو گذاشتن واسه اومدن عروس و دوماد. ببین

چجوری می ترکونن اینجارو. 

 

جوابمون بهش، فقط یه لبخند بود. مشخص بود معذب شده از بودن بینمون اما نمی تونست ولمون کنه و بره چون یه جورایی ما مهمون اون و سام بودیم؛

 

نگاهم به طرف نازنین کشیده شد که با ریتم آهنگ، ریز ریز تکون می خورد.

محمدحسین طعنه وار گفت:

_پاشو برو وسط رهبری گروه رو به عهده بگیر نازنین جون.

 

نازنین دستش رو به طرف شالش برد و از سرش در آورد. لبخندی خشک به

محمدحسین زد:

_بخوام برمم از تو اجازه نمیگیرم.

 

برای جلوگیری از هر دعوای احتمالی بین محمد و نازنین، غریدم:

_بسه نازنین این حرفا چیه میزنی. چرا شالتو درآوردی؟

 

ابروهاشو بالا انداخت و گفت:

_گرممه.. دلم می خواد

 

چشم هام رو ریز کردم و مشغول خط و نشون کشیدن براش با چشم هام شدم.

اینم نباید با خودم میاوردم؛ با شنیدن صدای مردی، نگاهش کردم:

_نوشیدنی؟

 

سامیار بلافاصله سرفه ای کرد و گفت:

_نه نه... آبمیوه بیار....

#پارت_۸۸

ابروهام بالا پرید. کنایه وار گفتم:

_تو عروسیاتون  اینجور چیزا میخورین؟ مگه چیزی از اون شب یادتونم می مونه؟

 

شونه هاش رو بالا انداخت. کمی توی صندلیش جا به جا شد و با تته پته گفت:

_خب... راستش...

 

مکثی کوتاه کرد و زد زیر خنده:

_اصلا من که کارای عروسی رو نکردم! منم مثل شما فقط دعوتم توی این عروسی. همین.

 

سرم رو تکون دادم و برگشتم و به دخترایی نگاه کردم که کنار پسرا صداشون بالا رفته بود.

با زنگ خوردن گوشی محمدحسین، کور سوی امید توی دلم روشن شد. جواب

داد اما انگار صدایی رو نمی شنید واسه همین با یه دستش گوشش رو گرفته

بود و مدام الو الو می کرد. از جاش بلند شد و ببخشیدی گفت و بدون حرفی

ازمون دور شد.

 

ضربه ای به پام خورد که نگاهم رو به طرف نازنین چرخوندم. گوشیش رو

بالا آورد و نشونم داد. لعنتی! عاشقتم. 

 

زنگ زده بود به محمدحسین تا من و سامیار جیم بزنیم.

 

بلافاصله لبخندی روی لبم نشوندم و به طرف سامیار برگشتم و گفتم:

_میشه بریم این باغو نشونم بدی؟ خیلی کنجکاوم.

 

سامیار با اشتیاق سرشو تکون داد و گفت:

_چرا که نه... فقط نازنین خانم..

 

نازنین سریع گفت:

_الان محمدحسین میاد. من پیش اون میمونم.

 

سرش رو تکون داد و همزمان با هم از جامون بلند شدیم. سامیار جلوتر از من

راه افتاد که با دستم قلبی برای نازنین درست کردم و خودم رو به سامی

رسوندم.

 

سامیار خنده ای کرد و گفت:

_خودمم درست اینجا رو بلد نیستم. از عصر تا حالا اینجام نمی دونم چجوریه.

 

لبخند پررنگی زدم:

_عیبی نداره.

 

گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و در تصمیمی ناگهانی دستم رو دور بازوش حلقه کردم.

"ســــــامـــیــــار"

 

قلبم به تپش افتاد. سرم رو به طرفش چرخوندم و اول نگاهی به دستامون انداختم، و بعد به چشم هاش. آب دهنم رو قورت دادم. تنها عکس العملم بهش

یه لبخند محو بود.

 

گلوم رو صاف کردم و زمزمه وار گفتم:

_این باغ از اونایی نیست که ساختمون دقیقا وسطش باشه. کمی جلوتر دیواره.

 

شونه هاش رو بالا انداخت:

_مهم نیست. همین که کسی نباشه کافیه.

 

 

لبخندی ناخودآگاه روی لبم نقش بست. احساس می کردم الانه که قلبم از سینه

ام بزنه بیرون. گلوم رو صاف کردم و مردد لب زدم:

_خوشگل شدی...

 

و در پایان حرفم، دستم رو مشت کردم. الان چه عکس العملی نشون می داد؟

قبل از اینکه حرفی بزنه، به ته باغ رسیدیم.

 

نگاهش کردم. برقی توی نگاهش بود عجیب من رو گرفته بود. نفس هام تند

شده بودن و حتی یک لحظه نمی تونستم نگاهم رو ازش بگیرم.

 

زبونی روی لب هاش کشید و با صدایی که از ته چاه در می اومد گفت:

_سامیار...

 

آب دهنم رو قورت دادم. حرفی نزدم؛ جوابی ندادم. 

_ عاشقتم... سامیار صالحی

 

لبخندی متعجب و ذوق زده روی لبم نشست. با تمام وجود به اغوش کشیدمش و سرم رو توی موهاش فرو کردم و آروم بوسه ای زدم. کنار گوشش

نجوا کردم:

_ونوس... قول میدم... قول میدم نذارم خاطرات بد گذشته دوباره برات تکرار

بشه.

 

هقی که زد، باعث شد قلبم مچاله بشه. دیگه دلم نمی خواست اشکشو ببینم. دلم نمی خواست ناراحتیشو ببینم.

ونوس من باید همیشه می خندید. همیشه.

#پارت_۸۹

دستم رو بالا آوردم و نوازش وار روی سرش کشیدم و زمزمه کردم:

_هیس... گریه نکن ونوس. توروخدا. 

 

هق دیگه ای زد و از آغوشم بیرون اومد. هوفی کشیدم و سعی کردم با شوخی،

به حال اول برش گردونم:

_الان آرایشت پاک میشه ها.

 

چیزی نگفت و تنها با دستاش، صورتش رو قاب کرد. گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و آروم گفتم:

_خوبی؟

 

با مکثی کوتاه سرش رو تکون داد و دست هاش رو از روی صورتش برداشت. خیره شد توی چشم هام و باز از بغض، چشم هاش لبریز از اشک شد

و گفت:

_من میترسم سامیار...

 

دست هامو بالا آوردم و صورت خیس از اشکش رو پاک کردم و با اطمینان

گفتم:

-کاری نمی کنم که بخوای بترسی ونوس. بهت قول میدم. هوم؟ باشه؟

 

نفس عمیقی کشید و جوابی نداد. انتظاری هم نداشتم؛ بهش حق می دادم که بخواد فکر کنه. توی زندگیش خاطره ی خوبی از جنس مخالف نداشت.

 

با بلند شن صدای جیغ و آهنگ، لبخندی زدم و گفتم:

_اوف... فکر کنم سام و زنش اومدنا..

 

لبخندی محو روی لبش نشوند و و بدون حرفی به شروع کرد به راه رفتن.

 

وقتی جلوی در رسیدیم، از دیدن صحنه ی روبه روم، لبخند روی لبم ماسید. 

 

اخم های توی هم گره خوردی سام نشون می داد امشب اصلا شب خوبی نیست. ولی کاش حداقل اینقدر عبوس و خشمگین نبود. هوفی کشیدم و به ونوس گفتم:

_میشه من برم پیش سام؟

 

سرش رو تکون داد و آروم گفت:

_آره برو..

 

لبخندی بهش زدم و با مکثی کوتاه ازش جدا شدم. سام در حال باز کردن در برای نقره بود. کمی عقب تر ایستادم و نگاهش کردم. نقره حتی دستش رو هم توی دست سام نذاشت! از نگاه های همه می شد فهمید شک کردن.

 

نقره که پیاده شد، با فاصله ای نه چندان زیاد از همدیگه راه رفتن. خودم رو

کنار سام رسوندم و زیر لب کنار گوشش گفتم:

_اخماتو باز کن توروخدا..

 

نیم نگاهی بهم انداخت و غرید:

_خفه شو..

 

در مقابل اون همه جیغ و فریادهای ناشی از خوشحالی مهمون ها، حتی یک لبخند هم نزد.

هوفی کشیدم و ازش فاصله گرفتم. نمی شد ضایع بازی در بیاریم. خیلی سریع از بین انبوه مهمونا رد شدن و رفتن سر جاشون نشستن. اون وسط فیلمبردار

هاج و واج مونده بود. هوف!

 

دستی روی صورتم کشیدم که صدای ونوس اومد:

_اوضاع خوب پیش نمیره. نه؟

 

با مکثی کوتاه سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم. زبونی روی لب هام کشیدم:

_اگر خوب پیش می رفت جای تعجب داشت. اما من انتظار دعوا نداشتم. لااقل جواب همدیگه رو نمیدادن. اینجوری قابل تحمل تر بود.

 

پوفی کشید:

_درست میشه... از نظر من عادیه. دختره تازه الان فهمیده چیکار کرده. من اگر جاش بودم هیچ وقت نمی بخشیدم. با دستای خودم باعث و بانی نابودی زندگیمو می کشتم.

 

حس بدی سرتاسر وجودمو فرا گرفت. 

ونوس زخم خورده بود این حرفاش نشون میداد هنوز نبخشیده؛ و شاید هنوز فراموش هم نکرده. توی این موضوع اونقدر بی زحم به نظر میومد که ناخواسته ازش می ترسیدم!

 

با شنیدن صدای نازنین هر دو به عقب برگشتیم. نازنین ترسیده گفت:

_وای محمدحسین داره دنبالت میگرده. بدو بیا بشین.

 

به وضوح متوجه ی دستپاچه شدن ونوس شدم؛ نمی دونم چرا، اما لبخندی

روی لبم نقش بست. نگاهی بهم انداخت که گفتم:

_تنها برو گیر بهت نده. منم میام.

 

سرش رو تکون داد و بدون حرف دیگه ای همراه با نازنین ازم دور شد.

ترجیح دادم به جای ایستادن دنبال بهنام بگردم.

 

با پیدا کردنش، همونطور که به طرفش گام برمیداشتم گفتم:

_اینا چشونه؟

 

عصبانی غرید:

_من چه می دونم. برو باهاشون حرف بزن. بخدا الان همه ی مهمونا می فهمن.

 

سرم رو تکون دادم و با گام های بلند به طرف جایگاهشون رفتم. سام داشت

تند تند حرف می زد و نقره، تنها کاری که انجام می داد، ناخن های بلندش رو

توی پوست دست سام فرو می کرد:

_ببین نقره، تو راضی شدی به ازدواج، یعنی باید منو بخشیده باشی.نبخشیدی

هم باید کنار بیای اوکی؟ اون شب اگر اتفاقی بین من و تو افتاد فقط به خاطر این بود که من حالم اوکی نبود وگرنه من صد سال سیاه نیم نگاهی به دخترایی مثل تو نمی ندازم. اگر بخوای به این کارات ادامه بدی، این خفتو تمومش میکنم و خودمو میکشم. اون وقت خودت می مونی و خودت.

#پارت_۹۰

لبم رو به دندون گرفتم.

گند زدی سام. نگاهم رو به اشکی دوختم که توی چشم های نقره حلقه بسته بود. سرفه ای مصلحتی کردم:

_این چه حرفیه می زنی سام؟ الان وقت این چیزاس؟ ببینید همه ی مهمونا چجوری نگاهتون میکنن؛ شما قراره با همدیگه زندگی کنید نباید از همین الان نباید نسبت به هم جبهه بگیرید.

سام با عصبانیت دستش رو از توی دست نقره بیرون کشید و غرید:

_تو چی میگی؟ اصلا کسی از تو نظر خواست؟ د آخه مگه دیدی چیکار کرده؟ هر چقدر من سعی میکنم مهربون باشم، سعی میکنم آروم باشم این نمیذاره. 

 

نگاهم به طرف نقره کشیده شد.

حق بهش می دادم، واقعا اگر هر کاری می کرد حق می دادم. سام تحملش کم بود و حوصله ی ناز خریدن نداشت. زبونی به روی لب هام کشیدم و گفتم:

_امشبو با هم کنار بیاید. اوکی؟ تا بعدش حرف بزنیم.

 

به طرف سام برگشتم و ادامه دادم:

_توهم خیر سرت روانشناسی. یه کم از اون روش هایی که به بیمارات میگی رو به کار بگیر.

 

"برو بابایی " زیر لب زمزمه کرد. قدمی به عقب برداشتم و ازشون دور شدم.

 

صدای بلند آهنگ همه رو به وجد آورده بود و تقریبا داشتن اون وسط خودشون رو میکشتن! عروسی بود آیا؟

 

با چشم هام دنبال ونوس گشتم. که دیدم با نازنین تنها نشستن؛ اخم هام توی هم جمع شد؛ پس محمدحسین؟

 

قدم هام رو به طرفشون تند کردم. نازنین زودتر از ونوس متوجه من شد به خاطر همین ضربه ای به بازوی ونوس زد.

 ونوس به طرفم برگشت. لبخندی به روش زدم و گفتم:

_پس محمدحسین کجاست؟

زبونی روی لب هاش کشید و آروم گفت:

_حال بابام بد شده... رفت پیشش.

 

سریع گفتم:

_وای... چرا تو نرفتی باهاش؟

ونوس جوابی نداد و سرش رو پایین انداخت. نگاهم رو به طرف نازنین کشیدم و متنظر نگاهش کردم که گفت:

_نمی دونم...

 

نگاه نگرانم رو به ونوس دوختم. نمی دونستم چه اتفاقی افتاده که.محمدحسین راضی شده ونوس رو تنها بذاره. دستش رو گرفتم و گفتم:

_پاشو ببینم.

بی میل دستشو عقب کشید؛ چشم هام رو بستم و محکم روی هم فشار دادم.

متاسفانه در حضور نازنین هم خجالت می کشیدم حرف بزنم. 

نفسم رو پر شدت بیرون دادم و دستی روی گردنم کشیدم. نیم نگاهی به نازنین

انداختم؛ خودش انگار متوجه شده بود که دستش رو روی شونه ی ونوس

گذاشت و گفت:

_همین جوری اینجا بشینی چیزی درست میشه؟ پاشو برو یه کاری کن دلت باز شه بشر.

 

لبخندی روی لبم نقش بست. نگاه خیره و منتظرم رو به ونوس دوختم. دستشو به میز زد و آروم از جاش بلند شد و گفت:

_تو تنهایی.. عیبی نداره؟

 

نازنین شونه هاشو بالا انداخت و خنده ای کرد؛ دستی به موهاش کشید و گفت:

_منم همین جا بیکار نمی شینم آبجی جانم.

اوه...

 

امشب جدی جدی اومده بود خوش بگذرونه! ونوس ضربه ی به سر نازنین زد و زیر لب "فعلا" گفت و باهام هم قدم شد.

 

سرم رو جلو بردم و کنار گوش ونوس زمزمه کردم:

_بریم پیش سام؟

 

کمی خودش رو عقب کشید و گفت:

_چی؟

 

باز هم آروم تکرار کردم. اخم هاش تو هم رفت و با لب و لوچه ی آویزون گفت:

_بلندتر بگو خب.

 

خندیدم. حق داشت! صدای موزیک اونقدر بلند بود که نشنوه؛ بلند تر حرفم رو تکرار کردم. نیشخندی روی لب هاش نشست و گفت:

_من نمیام.... دیدی که از من خوشش نمیاد

قهقهه ای زدم و گفتم:

_عیبی نداره..

زبونی روی لب هاش کشید و شونه هاش رو بالا انداخت.

خب خب اینم از این پارت 💖

حمایت یادت نره 😘 

بابای 💕