بفرما ادامه مطلب پشمیان نمیشی 

من بی نامم امروز اومدم با شما در مورد خودم حرف بزنم البته نه آن گونه که دیگران در مورد خودشان صحبت میکنن من نیامدم تا از از رنگ موردعلاقه یا ان روزی که توی مدرسه گریه کردم و کسی سراغم نیامد یا گروه موسیقی مورد علاقه ام صحبت کنم آنطور نیست که بگویم صحبت کردن در مورد این چیزها اشکالی دارد نه اتفاقا بامزه است اما مقصود حرف من نیست حداقل نه امروز، امروز بازهم میخوام در مورد نوشتن و احساسم موقع نوشتن حرف بزنم و در مورد اینکه چرا من بی نامم پس همراه من باشید 

وقتی که من می نویسم انگشتانم بی دلیل سرعت می‌گیرند و کلمات پشت همدیگر ردیف می‌شوند و آن چیزهای که شما میخوانید به وجود می آید ولی که من می نویسم احساس میکنم روح از تنم جدا می‌شود البته نه از اون نوع خوبش که احساس پرواز یا بی وزنی داری و احساس خودت بودن میکنی نه اصلا اینطور نیست من بیشتر احساس میکنم که روحم بیرون می‌رود و به من خیره می‌شود که به عنوان یک پوسته ی بی روح دارم کلمات را پشت سر همدیگر ردیف میکنم و می‌نویسم و می‌نویسم و می‌نویسم شاید قضاوتم میکند شاید منتظر است ببیند من چگونه خودش را توصیف میکنم و آن را میان کلمات عریان و رها میگذارم من نیم نمیدانم او چه فکری میکند اما میدانم که به من خیره شده همین الان و همینجا فکر های زیادی در سرم می‌چرخد اما وقت و علاقه ای برای نوشتن آنها ندارم  میخواهم در مورد چیز دیگری هم صحبت کنم گاهی وقتی که درحال نوشتن هستم احساس میکنم اصلا خودم نیستم انگار دارم کلماتی را بر صفحه موبایلم تایپ میکنم که مال من نیست عقاید من نیست باورهای من نیست اما بازهم متوقف نمیشم منظورم این نیست که از کسی تقلید کرده ام یا عقاید دیگران بر من تاثیر گذاشته منظورم این است که انگار ان لحظه من زبان کسی هستم که خودش در شرایطی نیست که لب به سخن باز کند و آغوشش را به روی دنیا بگشاید شما خیلی مهربان هستید و از متن های  پر ایراد من حمایت می‌کنید اما خودم که گاهی انها را می‌خوانم با خود میگویم آیا دید من به زندگی واقعا همینی است که می‌نویسم ؟ من انقدر خوشبین هستم یا آنقدر بدبین یا انقدر تنها؟  یا آنقدر سرشار از کلمات دفن شده ای که با نوشتن آنها را نبش قبر میکنم و به افرادی غریبه نشان شان میدهم ؟ و خیلی وقت ها میبینم که نه این کلمات من نیستم اینها داستان و حرف های ناگفته ی افراد دیگری است که دارد از دهان من به گوش دیگران میرسد مانند پستی که در مورد افراد اضافه گذاشتم و داستانه غمگینه گلی، قلب مهربانی که همیشه در گوشه ی تصویر بوم زندگیه دیگران بود حتی در بوم زندگی فرزندانش . این‌ها زمانی است که من وسیله ای می‌شوم تا غمی را که روزی کسانی تجربه کرده اند و از آن با من سخن گفتند به شما نشان دهم البته هرگز کسی را مانند گلی در زندگی ام ندیده اما بسیار بچه های تنهایی را دیده ام که دست دوستی دراز کردند و با بی رحمی توسط دیگران طرد شدند بسیار افرادی را دیدم که به گوشه ی جمع ها تبعید شدند و نادیده گرفته می‌شوند و بسیار افرادی را دیده ام در خانه سالمندان در تنهایی و فراموشی آخرین نفس خود را می کشند . من میتوانم صدای آنها باشم. گاهی دلم میخواهد  یک دفتر باز کنم و به مصاحبت با افراد مختلف بشینم به ماجرا های زندگی شان گوش دهم بدانم چه چیزی کسی را که امروز جلوی من لب به سخن گشوده را این‌گونه متحول کرده به نظرم کار جالبی است. نه  ؟ . اگر بخواهم چیزی از زندگی شخصی خود به شما بگویم این است که من میخواهم روانشناس شوم نه از سر اینکه خیلی عاشق کمک کردن به افراد هستم راستش دلیل من خودخواهانه است اینکه بنشینم و به داستان های آدمها گوش دهم حتی اگر تلخ و غمگین باشند و بتوانم راهی را به آنها نشان دهم تا احساس بهتری داشته باشند و رو به راهی که میخواهند پا بگذارند. بنشینم و از روز سختی که داشتند بشنوم یا خاطره ی شیرینی که به آنها امید ادامه دادن می‌دهد را بشنوم شاید بگویید که با گوش دادن به حرف همه می‌توان اینکار را کرد نیازی به روانشناس بودن نیست بله برای قصه شنیدن میتوان به هزاران فرد نزدیک و دور مراجعه کرد یا کتاب خواند من هردو را انجام میدهم اما بازهم روانشناسی برایم چیز دیگری است حتی شاید تصورم نسبت به آن رشته کاملا غلط باشد اما وقتی به حرف های دیگران گوش دهی اما نتوانی به آنها کمک کنی و مجبور باشی به سختی کشیدن انها زل بزنی بازهم میگویید من به هدفی که داشتم رسیدم ؟ معلومه که نه روانشناسی علمی را میدهد که بتوانی به افراد هم در لحظات سخت و غم و استرس و سوگواری ها به آنها کمک کنی نه آنکه فقط زل بزنی و کتاب ها هم بسیار زیبا هستند و مارا به جهان ها و زندگی های مختلفی می‌برند اما احساسات ممکن است در انها کاملا واقعی نباشد به هرحال هرگز مانند احساسات یک انسان واقعی نمی‌شوند اگر کتابخوان هستید حرفم را  به دل نگیرید قصد توهین ندارم من خود عاشق کتاب هستم و ساعتها در آنها غرق میشم اما خب عقیده ام این است و اگر مخالفید اشکالی ندارد شاید هم روزی معلوم شد حق با شما بوده است چه کسی میداند ؟   حال میخواهم چرا من بی نامم و شما زیاد مرا نمی‌شناسید راستش من نمیخواهم که مرموز یا چنین چیزهایی به نظر بیام فقط اهمیتی نمیدهم دیگران مرا بشناسند به نظرم غیر ضروری است کسی که فقط متن های مرا میخواند و با انها احساس همزاد پنداری می‌کند یا شنیده شدن میکند نیازی ندارد نام مرا بداند یا علایقم را یا سنم یا چنین چیزهای پیش پاافتاده ای را . من بی نام بودنم را دوست دارم برای من بی نام بودن مانند آزادی است باعث می‌شود بتوانم آزادانه بنویسم و نیش و کنایه بزنم و برخی را قضاوت یا درک کنم بی آنکه کسی که میشناسم فکر کند من داشتم در مورد او حرف میزدم یا خودش را نگران من کند شما گاهی برایم می‌نویسید که با من احساسات مشترکی دارید  و این مرا خوشحال میکند چون هدفم از نوشتن همین است اینکه علاوه بر ابراز خودم به افراد دیگری هم که مانند من هستند نشان دهم که تنها نیستند و کسی مثل آنها است و از طرف آنها می نویسد این مایه افتخار من است من مانند شخصیت اصلی کتاب شب های روشن هستم او نامی ندارد نمادی از تمام افرادی خیال‌بافی است که در دنیای افکار خود درحال کاوش هستند و به دنبال عشق و معنا می‌گردند البته من به اندازه ی او عمیق و شاهکار نیستم منظورم این است که مانند او بی چهره ام نمادی از چیزی و کسی هستم نمادی از تو، از او، از هرکسی که با حرف های من احساس درک شدن میکند، شما میتوانید احساس کنید که من اینها را از زبان شما یا دوستتان نوشتم  این خوبیه بی نام بودن است مانند خمیری است که افراد می‌توانند مرا انطور که خواستند تصور کنند یک دوست یک فرد شبیه خودشان یا نویسنده ی کوچک ناشناس که دیر به دیر پشت می‌گذارد . البته مدتی است که من دیگر بی نام سابق نیستم شما نیستم عزیزان کسی است که نام مرا می‌داند و مرا می‌شناسند مرا فراتر از آن آدم نصفه نیمه ای در اینجا هستم می‌شناسد احساس عجیبی دارد ولی که می‌نویسم و میدانم او این متن را خواهند خواند شاید اولین لایک یا کامنت ام نباشد اما مهم نیست اصلا مهم نیست. وقتی که میبینم او پستم را تماشا کرده است خوشنود می‌شوم و همزمان احساس خاصی ته دلم دارم مثل اینکه شما به یک نمایش رفته باشید و همه به دست های شعبده باز زل زده باشند اما یکی در ان جمع از دوستان شعبده باز باشد و به چشمان او زل زده است که چطور برای اولین اجرایش در جمع یا مهم ترین اش یا حتی یکی از اجرا های ساده اش چشمانش برق می‌زند ، همه آمدند تا تردستی شعبده باز را ببینند اما دوستش آمده تا ذوق او را ببینند. متن های من همین‌گونه هستند شما متن مرا می‌بینید و او منی را که پشت این کلمات ایستاده ام. من دوست ندارم که کسی مرا با عنوان چیزی بیشتر از بی نام بشناسد یا بخواهد که فکر کند من در پست هایم در مورد او حرف می‌زنم اما این متن ام کاملا در او است. من هرگز دوستام را طوری خطاب نمیکنم که بگویم من ۸ سال یا ۱۰ سال است که با او دوستم زمان چیز مسخره ای است حداقل به نظر من، من کسانی را از اول زندگی ام میشناسم اما همچنان آنها را دوست دارم کسانی را هم به اندازه ی یکبار گرمای تند تابستان تا دوباره فرا رسیدن زمستان است که میشناسم اما دوست شان دارم.  زمان چیزی نیست که ارزش رابطه ها را نشان دهد. یا نمی‌گویم که شب هایی گریستم دوستانم کنارم بودند  این هم نیست من خیلی اهل درد و دل نیستم من در مورد دوستانم و در مورد او میگویم که « او بود،  مهم نیست چه مدتی است او را می‌شناسم یا چه زمان هایی کنارم بوده مهم این است او بوده و کنارم مانده است و با او حرف میزنم و وقت میگذرانم و دوستش دارم» بازهم میگویم شاید بعداً بفهمم که عقایدم اشتباه بوده است اما عقیده ی الان من این است و اشکالی هم ندارد اگر بفهمم که غلط بوده  آدمها اشتباه میکنن و یاد میگیرن زندگی همینه امیدوارم که این متن را دوست داشته باشید و او هم زودتر این را بخواند. به اندازه ی کافی با بی نام آشنا شدید عزیزانم 

 

اگه خوشت اومد لایک کن بای بای ❤️