برای کسانی مانند من که این جمله را زندگی می کنند ...

       هر چه بیشتر هستم ، کمتر دوست دارم  باشم 

 هر چه کمتر هستم ، دوست دارم از این هم کمتر شوم 

 

حس می کنم اشتباه هستم ؛ نه ! مطمئنم ... درد دارد همه چی درد دارد . اینو با تک تک سلول های بدنم حس می کنم اما از اون طرف دارم تو دریاچه ای از صدا ها غرق میشم .

دریاچه عمیق ، تاریک و مخوف هستش .

دریاچه ایی که با درد پرشده است نه آب ؛ با حسرت هایم فقط ای کاش همه چی فرق می کرد .

با صدایی که هر لحظه می گوید تو اشتباه هستی ؛ بیشتر و بیشتر از خودم متنفرم میشوم .

و درد در مویرگ هایم هم نفوذ کرد اما من هنوز به همه می گویم که خوبم ؟! واقعاً اینطور است  ؟ یا این هم دروغ دیگر برای فرار کردن از واقعیت من است ؟

هر روز که می گذرد کمتر وجود خودم را در این دنیا فانی حس می کنم ، کمتر حس می کنم که زنده هستم ...

       یک سوال از گل های پژمرده کنار دریاچه دارم ؛

         آیا شما از مرده بودن خسته نشدید ؟...