درد دارد ...
15 بهمن 05:00 · · خواندن 1 دقیقه برای کسانی مانند من که این جمله را زندگی می کنند ...
هر چه بیشتر هستم ، کمتر دوست دارم باشم
هر چه کمتر هستم ، دوست دارم از این هم کمتر شوم
حس می کنم اشتباه هستم ؛ نه ! مطمئنم ... درد دارد همه چی درد دارد . اینو با تک تک سلول های بدنم حس می کنم اما از اون طرف دارم تو دریاچه ای از صدا ها غرق میشم .
دریاچه عمیق ، تاریک و مخوف هستش .
دریاچه ایی که با درد پرشده است نه آب ؛ با حسرت هایم فقط ای کاش همه چی فرق می کرد .
با صدایی که هر لحظه می گوید تو اشتباه هستی ؛ بیشتر و بیشتر از خودم متنفرم میشوم .
و درد در مویرگ هایم هم نفوذ کرد اما من هنوز به همه می گویم که خوبم ؟! واقعاً اینطور است ؟ یا این هم دروغ دیگر برای فرار کردن از واقعیت من است ؟
هر روز که می گذرد کمتر وجود خودم را در این دنیا فانی حس می کنم ، کمتر حس می کنم که زنده هستم ...
یک سوال از گل های پژمرده کنار دریاچه دارم ؛
آیا شما از مرده بودن خسته نشدید ؟...