رمان بلای جونم پارت 5.6.7🗿
20 ساعت پیش · · خواندن 2 دقیقه عاا
#پارت_5
از درد پیچیدم که نگاهش روی زوم شد.
_ نگران نباش؛ من فردا میرم واسه کل اهل خونه تعریف میکنم که اصلا مریض نیستی ، خیلی هم بزرگی...بلدم داستان تخیلی بگم.
سیبک گلوش بالا پایین شد
_ یا همین الان شروع میکنی یا خودم وارد عمل بشم؟
ترسیده با صدای لرزون، شروع کردم
_ !...
با چشم خمار در حالی که مشخص بود خوابش میاد، بهم خیره شد.
_ چی میسوزه؟
شونه بالا انداختم و چین به بینیم دادم.
_ ندیدی توی فیلم های از همین حرف ها میزنن؟ ...مگه تا حالا از اون فیلم ها ندیدی؟
انگشت زیر بینی کشید و اخمش رو پر رنگ کرد.
_ نه تا وقتی واقعیش هست، فیلمش رو میخوام چیکار؟
کنجکاو سمتش چرخیدم.
این مردی که من توی این یک سال شناخته بودم و توی خونه براش کار میکردم اصلا آدمی نبود که بخواد دختری به خونه بیاره رو برطرف کنه.
#پارت_6
باز جدی شد.
_ دو خط بهت خندیدم پرو شدی! آره کردم ...کارتو انجام بده
خوب بلد بود توی پرم بزنه ...انگار برای هر جمله هزار بار تمرین کرده بود.
_ فکر کنم دیگه کسی پشت در نیست؛ فردا بهشون میگم جلوی دهنم رو گرفتم مبادا مزاحم کسی بشم.
با تحکم بدون هیچ مکث و فکری جواب داد:
_ نه ...نمیشه! کارتو بکن.
شاکی به کارم ادامه دادم که بعد از چند دقیقه چشم هاش رو باز کرد.
_ بسه؛ داری بیدارش میکنی!
سوالی بهش زل زدم.
_ کیو؟ با این همه سر و صدایی که کردم اصلا کسی نخوابید که حالا بخواد بیدار بشه.
دست به بالشتم کوبید و اشاره کرد دراز بکشم.
_ بخواب؛ کافیه! سوال نپرس
عجب آدمی بود.
برای هیچ چیز توضیحی نمی داد.
خب پس کی پاسخگوی سوال من بود؟
شاکی پتو رو روی سرم کشیدم که عمارت به آغوش آرامش برگشت.
دیگه هیچ صدایی نبود.
البته به جز پدر و مادرش و مادربزرگش و چند تا خدم و حشم کسی اینجا زندگی نمی کرد.
***
_ عاممم ...میشه بلند بشی تخت رو مرتب کنم، آخه زشته ...
میون کلامم پرید
_ اینجا تو زنمی نه خدمتکار؛ برگرد سر جات! عروس صبح انقدر ورجه وورجه نمیکنه ...ناز بلد نیستی بکنی ؟
#پارت_7
با لباسی که تنم بود ، روی تخت برگشتم.
بابت این که محرم بودیم احساس معذب بودن نداشتم اما به هر حال این حس باهام یاری میکرد.
_ تا ...تا کی باید دراز بکشم؟
به ساعت نگاه انداخت.
_ تا وقتی برات صبحانه بیارن!
متعجب نگاهش کردم که بهم اشاره کرد.
_ دستمالی که بهم دادن و رنگی کن !
این بار تعجبم جدی تر شد.
_ با چی؟ رنگ قرمز؟
تو گلو پوزخند زد.
_ یه جاتو ببر!
انقدر متعجب بهش خیره موندم که از جاش بلند شد و کشوی کنار تخت رو بیرون کشید.
چاقوی جیبی کوچیکی بیرون اورد و ضامن رو مقابل چشم هام کشید.
_ بچرخ!
انگار مسخ شده بودم که نمیتونستم تکون بخورم و این حالم حسابی کلافهش کرد و خودش منو چرخوند.
_ می ...میخوای دستمو ببری؟
تو گلو "هومم" کرد و خواست کاری کنه که صدای تقه درب اومد.
نفس راحتی کشیدم.
شاید این راه نجات من نبود اما حداقل به تعویق می افتاد.
عصبی داد زد:
_ بله؟