انتقام:(پارت:۹۱,۹۲,۹۳)
2 ساعت پیش · · خواندن 8 دقیقه سلام سلام!
اومدم با یه پارت قشنگ دیگهه😎
ببخشید بابت این که دیر شد ولی سه تا پارت دادمم😄
خب بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارتـ۹۱
_میخای اخر عروسی هم میشه بریم اما شلوغ میشه
باشه ای گفت و رفت تو فکر.
دستم رو جلوی صورتش تکون دادم و گفتم:
_کجایی؟
لبخندی زد:
_همین جام..
سری تکون دادم. گلوم رو صاف کردم و گفتم:
_می خوای بشینیم؟
شونه هاش رو بالا انداخت. در کل فقط تابع نظر من بود! و این شاید باعث می
شد حق بهتری بگیرم. خیلی ناخودآگاه انگشت هام رو قفل انگشت هاش کردم.
با این کارم، به طرفم برگشت و نگاهی عمیق توی چشم هام انداخت. حس
خوبی زیر پوستم دوید. دلم می خواست همون جا تا می تونستم یجا بشینم و بدون پلک زدن نگاش کنم
نمی دونستم این عشق یا چیز دیگه. اما هر چی بود، من می خواستمش. الان، فردا، همیشه! معلوم نبود.
لبخندم پررنگ تر شد و آروم گفتم:
_خوشگل شدی....
چشم هاش برقی زد! لعنتی همین برق نگاهش بود که من رو اسیر خودش کرده بود؛ زبونی روی لب هاش کشید و با دلبری گفت:
_مرسی...
نگام رو از دور به سام و نقره دوختم. حرف نمی زدن و هر کدوم به نقطه ای
خیره شده بودن. گوشه ی لبم رو به دندون گرفتم و متفکر خیره شدم بهشون.
با صدای ونوس رشته ی افکارم پاره شد:
_چقدر سردن... انگار نه انگار امشب مراسم ازدواجشونه. مگه این شب چند
بار توی زندگیشون تکرار میشه؟
شونه هام رو بالا انداختم و نفسی عمیق کشیدم. با فکری که به ذهنم رسید به
طرف ونوس چرخیدم و گفتم:
_نظرت چیه بجای تبریک اخر مراسم همین الان بریم یه کم باهاشون حرف بزنیم از این حال و هوا...
حرفم تموم نشده بود که با شنیدن صدای بابا نیمه کاره موند. به عقب برگشتم و نگاهش کردم. ونوس بلافاصله دستش رو از دستم بیرون کشید.
بابا نگاهی موشکافانه به من و ونوس انداخت و گفت:
_اگر پدر سام به من زنگ نمی زد و دعوتم نمی کرد، تو نمی خواستی به من بگی امشب مراسم ازدواج سامه؟
هوفی کشیدم. تا چند دقیقه ی پیش محمدحسین بود، الان بابا! شونه هام رو بالا انداختم و با ابروهایی که ناخودآگاه توی هم گره خورده بودن گفتم:
_من که نمی تونستم خودسر شما رو دعوت کنم. خودمم اینجا مهمونم.
بابا سری تکون داد و نگاهش رو به طرف ونوس کشوند و با مکثی نه چندان
کوتاه گفت:
_نمی خوای معرفی کنی؟
قبل از اینکه من جوابی بدم، ونوس لبخندی زد و گفت:
_ونوس هستم...
بابا منتظر خیره شد بهش. زبونی روی لب هام کشیدم و این بار خودم با صدایی آروم گفتم:
_ونوس یکی از دوستای منه.
بابا ابروهاش رو بالا انداخت و سری تکون داد. هوف؛ اعصابم خرد شد.
اصلا دلم نمی خواست ونوس رو تنها بذارم و برم پیش بابا. ولی خب مجبور
بودم. رو به ونوس کردم و گفتم:
_برو پیش نازنین... من میام پیشت.
نیم نگاهی به بابا انداخت و سرش رو تکون داد. ببخشیدی کوتاه گفت و ازمون دور شد.
با لبخندی بهم زد و گفت:
_خوشگله... سلیقت خوبه.
معترض گفتم:
_بابا... یعنی چی این حرفا؟ ونوس دوست منه.
سرش رو کج کرد و گفت:
_یعنی می خوای بگی هیچ حسی بهش نداری و اونجوری دستشو سفت گرفته
بودی؟ من پدرتم... باید این چیزارو بهم بگی.
#پارتـ۹۲
پوزخندی زدم. حقیقتا اومده بود که امشب رو زهر من کنه. دست هام رو توی جیب شلوارم کردم و نگاهم رو دوختم به کفش های ورنی بابا و گفتم:
_مگه اهمیتی هم داره؟ اگر خواستم حرکتی بزنم حتما بهتون اطلاع میدم. نمی ذارم غافلگیر بشین.
با شنیدن صدای پدر سام، به عقب برگشتم. پدر سام به طرف بابا اومد و باهاش دست داد. نموندم که بشنوم چی به هم میگن. حالش رو نداشتم. مشغول قدم زدن شدم.
نمی دونم سام چجوری میخواد این زندگیو اداره کنه؟
نگاهش کردم. با اینکه با نقره حرف نمی زد، اما زیر چشمی تمام حرکاتش رو زیر نظر داشت.
پلک هام رو لحظه ای روی هم فشار دادم و بعد بازشون کردم. هوفی کشیدم و به طرف میزی رفتم که نازنین و ونوس نشسته بودن.
لبخندی بهشون زدم و صندلی رو عقب کشیدم و نشستم.
سکوت بینمون برقرار شد. کمی به جلو متمایل شدم و گفتم:
_تا آخر امشب می خواین همینجوری اینجا بشینین؟
نازنین سرش رو چرخوند و با مکثی کوتاه گفت:
_فکر نمی کنم تنها جولون دادن اون وسط جلوه ی جالبی داشت باشه!
ونوس اخم هاش رو توی هم کشید و گفت:
_فکر نمی کنم کسی خوشش بیاد با تو بره وسط.
به مکالمه ی بینشون لبخندی زدم. نمی دونستم چی بگم؛ اما خب هر جوری بود، من و ونوس تنهایی بیشتر بهمون خوش می گذشت! گلوم رو صاف کردم و شونه هام رو بالا انداختم:
_شاید اگر تلاش کنی، بتونی واسه ی خودت یه همراه پیدا کنی.
نازنین چشم هاش رو ریز کرد و به جایگاه خیره شد و لب زد:
_همه دو نفرن..
نیشخندی زدم و به اطرافش اشاره کردم:
_خیلیا تنهان...
لبخندی آروم آروم روی لبش نقش بست. سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد. دستی به پیرهنش کشید و ازمون دور شد.
ونوس خنده ای کرد و به طرفم برگشت و گفت:
_من مطمئن نیستم کسی باهاش بره.
بی تفاوت شونه هام رو بالا انداختم و لب زدم:
_منم مطمئن نیستم..
چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و بعد با صدای بلند زد زیر خنده. از خنده ی اون، ناخودآگاه منم خنده ام گرفت. کاش همیشه می خندید و من از وجود اون توی زندگیم لذت می بردم!
زبونی روی لب هاش کشید و گفت:
_ترجیح میدم حرف بزنم... و یه نفر گوش کنه پس تصمیمات انی تو ذهنت نگیر.
سرم رو تکون دادم. شاید این بهتر بود!
دلم نمی خواست کسی زیاد به ونوس خیره بشه. اما حداقلش این بود که اون
کنار خودم بود. یعنی هیچ کسی نمیتونست به چشم بد نگاهش کنه.
هوف!
سرم رو تکون دادم و گفتم:
_خب... بگو؛ هر چی دلت می خواد. من می شنوم.
نفسش رو محکم بیرون فرستاد. مکثی کرد و گفت:
_به نظرت این درسته؟
#پارت_۹۳
سوالی نگاهش کردم. با مکثی نه چندان کوتاه لبخندی محو روی لبام نشوندم و
گفتم:
_چی؟
برگشت و نگاهم کرد. دستش رو زیر چونه اش زد و خیره شد بهم. دلم نمی
خواست نگاهش رو ازم بگیره. باید ساعت ها به من خیره می شد! فقط به من؛و من غرق می شدم توی وجوش.
سرش رو تکون داد و کلافه گفت:
_ولش کن... تو بگو.
لبخندی زدم:
_چی بگم؟
شونه هاش رو بالا انداخت و به نقطه ای خیره شد. لحظه ای سکوت کرد و با هیجان به طرفم برگشت و گفت:
_از بابات بگو...
ناخودآگاه از شنیدن اسمش پکر شدم. اما لبخندم رو حفظ کردم و گفتم:
_بابام... چیز خاصی برای گفتن نداره. از همدیگه جدا زندگی می کنیم. زیادم
با هم کاری نداریم.
ابروهاش بالا پرید:
_خب چرا انقدر از همدیگه دورین؟
زبونی روی لب هام کشیدم. از این بحث متنفر بودم! نفسم رو پر شدت بیرون
دادم و گفتم:
_خب... من پدر و مادرم از هم طلاق گرفتن. یه جورایی بعد از اون من تو رفت و آمد بودم همش. تا وقتی که مامانم ازدواج کرد.
مکثی کرد و گفت:
_و تو دیگه نرفتی پیشش؟
سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم.
تکیه ام رو به صندلی دادم و چشمم رو
دوختم به آسمون شب:
_نمی دونم...آره شاید. اینارو بابام برام گفته. من هیچ ذهنیتی ازش ندارم. اون
تصادف فقط باعث شد زندگی من زیر و رو بشه.
خندید.
از خندش لبخندی روی لبم نقش بست. چقدر دوسش داشتم. امیدوار بودم عشقم واقعی باشه؛ چون ونوس بد آسیب دیده بود و من نمی تونستم بدترش کنم.
_به نظر من فراموشی همیشه هم بد نیست. شاید زندگی قبلی تو همچین هم جالب نبوده باشه.
سویچ رو از دستم قاپید و گفت:
_من رانندگی میکنم!
ابروهام بالا پرید. متعجب گفتم:
_گواهینامه داری؟
خندید و سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد و ادامه داد:
_گواهینامه نیازی نیست وقتی تو کنارمی... هوم؟
از شنیدن این حرف لحظه ای غرق در خوشی شدم. مست شده سرم رو تکون
دادم و حرکت کردیم.
انگشت هام رو توی انگشت هاش قفل کردم و تقریبا دنبال خودم کشیدمش.
ماشین رو می شناخت بخاطر همین سریع دزدگیر رو زد و سوار شد.
خندیدم و من هم سوار شدم. نگاهی به شالش انداختم که دور گردنش افتاده بود.
گلوم رو صاف کردم و مردد گفتم:
_می خوای شالت رو سرت کنی؟
نگاهی به اطرافش انداخت و پوست لبش رو جوید و آروم گفت:
_اینجا که کسی نیست.
لبخندی محو به روش زدم:
_اینجا نیست... بیرون که هست.
لحظه ای نگذشت که لبخندی شیطون روی لب هاش نشست و گفت:
_غیرتی شدی الان؟
کتم رو در آوردم و انداختم روی صندلی عقب. شیشه رو پایین دادم و همونطور که سعی می کردم لبخندم رو پنهان کنم گفتم:
_اینجوری فکر کن.
قهقهه ای زد و شالش رو روی سرش انداخت. با به حرکت درومدن ماشین، تکون شدیدی بهم خورد.
متعجب و وحشت زده به طرفش برگشتم و گفتم:
_ونوس تو گواهینامه نداری، رانندگی هم بلد نیستی؟
فرمون رو سفت چسبید و گفت:
_هولم نکن بلدم... ماشینت مشکل داره بابااا...
خب خب اینم از این پارت قشنگمون🪼
حمایت یادت نره☺️
بابایی❤️