سلام سلام!

امیدوارم که حال همتون خوب باشه تو این شرایط بحرانی ❤️🔥

اومدم با کلی پارت جذاب دیگه🖤

بپر ادامه 💖 

#انتقام 

#پارت_۱۰۱

سرم رو تکون دادم و فشاری به در دادم که از جلوی در کنار رفت و من داخل شدم.

 

نگاهی به لباساش انداختم. اونقدر گشاد بود که هیچی توش مشخص نبود.

زبونی روی لب هام کشیدم و قدمی به طرفش برداشتم:

_نقره...

 

نگاهش رو به زمین دوخت و زیر لب هومی گفت.

سرم رو کج کردم و گفتم:

_ببین نقره جان... بخوای نخوای ما دوتا ازدواج کردیم. هر چقدر سعی کنی بیشتر خودتو از من بپوشونی من برای داشتنت بیشتر ترغیب میشم. حالا که دلت راضی به ازدواج شده. نه خودتو اذیت کن نه من... و نه حتی خانواده هامونو.. باشه؟

 

جوابی نداد. نفسم رو پر شدت بیرون دادم و ادامه دادم:

_ببین نقره من روانشناسم.. بهتر از هر کسی می تونم حال تو رو خوب کنم.

بنابراین سعی نکن چیزی رو از من پنهون کنی. یه اشتباهی شد... یه اتفاقی افتاد که نتیجش شد زندگی الانمون.. بزار جبران کنم.

 

آب بینیش رو بالا کشید و نگاهش رو توی چشم هام دوخت و زیر لب زمزمه

کرد:

_راسته میگن روانشناسا با حرفاشون آدمو هیپنوتیزم میکنن.. ولی این چیزا

روی من تاثیری نداره. شاید زمان بتونه درستش کنه. تا اون موقع از من دور بمون. حتی نفس کشیدنتم منو اذیت میکنه.

 

لبخند محوی که روی لب هام بود جمع شد و جاش رو به اخم محوی بین دو ابروم داد. آب دهنم رو قورت دادم و آروم تر از خودش گفتم:

_زمان هیچ کاری نمی تونه بکنه... باید بسپریش به من.. من توانایی خیلی چیزارو ندارم نقره. خودتم باید فهمیده باشی از وضعیت پیش اومده راضی نیستم.

دستم رو بالا آوردم و خواستم روی صورتش بذارم که پسم زد و خودش رو

عقب کشید. لب هام رو داخل دهنم کشیدم و سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم.

 

زل زد توی چشمام و همونطور که صداش از بغض می لرزید گفت:

_لباساتو بردار برو بیرون...

 

سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و قدمی به طرفش برداشتم. هیچ راه فرار

نداشت و تقریبا به دیوار چسبیده بود. دست هام رو به دیوار تکیه دادم. مکثی

کردم و زمزمه کردم:

_من از این اتاق بیرون نمیرم..

 

آب دهنش رو پر سر و صدا قورت داد و همونطور که شروع می کرد به حرف زدن، قطره اشکی از چشمش چکید:

_پس من میرم

 

پوزخندی زدم و گفتم:

_نمی ذارم

 

زبونی روی لب هاش کشید و چندین بار پلک زد. مژه هاش خیس خیس شده

بودن. باز هم آب دهنش رو قورت داد و گفت:

_نذار شبم بیشتر از این خراب بشه. من حالم اصلا خوب نیست. چرا نمی خوای درک کنی؟

 

کمی خودم رو عقب دادم تا بلکه بتونه نفس بکشه. قدش تقریبا کوتاه بود و بین دستای من احاطه شده بود! اخم بین دو ابروم غلیظ تر شد:

_اگر امشب ولت کنم، هر شب برنامت همین میشه.. اگر راضی به زندگی باهام شدی، باید همه چیز رو به جون بخری. میفهمی؟

#پارت_۱۰۲

نفس عمیقی کشید و زل زد توی چشمام. قدمی به عقب برداشتم و با مکثی نه چندان کوتاه، به طرف کمد رفتم. همزمان که توی انبوه لباسا، دنبال یه چیز راحت میگشتم گفتم:

_اینکه تو خودتو اینجوری از من می پوشونی فقط خودتو اذیت میکنه. 

تیشرت و شلواری از توی کمد برداشتم و به طرفش برگشتم که به دیوار تکیه

داده بود. 

سرش رو پایین انداخت.

پوفی کشیدم و مشغول پوشیدن لباسام شدم که سرش رو برگردوند. نیشخندی

روی لب هام نقش بست. شلوارم رو که بالا کشیدم، با صدایی که ته مایه های

خنده توش موج می زد گفتم:

_می تونی برگردی..

 

به طرفم چرخید اما نگاهش همچنان پایین بود. صدای آرومش اومد:

_یه امشبو ولم کن.

 

هر چی دلم می خواست عصبی نشم، امکانش نبود. زود جوش شده بودم. با

این حال، تنها نفسم رو پر شدت و عقبی بیرون دادم.

 

گلوم رو صاف کردم و گفتم:

_ من روانشناسم مطمئن باش کاری نمی کنم که روانت تحت تاثیر قرار بگیره.

 

لبخندی که کم از پوزخند نبود، روی لب هاش نقش بست. آروم گفت:

_همین حرفای قلمبه سلمبه ات بیشتر منو اذیت میکنه. برو بیرون وگرنه من میرم. دارم بهت میگم امشب نمی تونم. قرار نیست حرف خودتو بزنی. اگر می دونی روی کاناپه خوابت نمیبره، خودم میرم. 

خواست از اتاق بره بیرون که عصبی داد کشیدم:

_بیا بتمرگ... قرار نیس واسه من ناز کنی. اینو بدون من صبرم حدی داره.

یه بار بزنی ضایعم کنی، دو بار بزنی ضایعم کنی بار سوم از خجالتت در

میام.

 

دست به سینه به چهارچوب در تکیه داد و به نقطه ای نامعلوم خیره شده. و همون حالت مشغول کندن پوست لبش، با دندوناش شد.

 

با قدم های بلند از اتاق بیرون رفتم. انگار همچنان ایستاده بود چون صدای

بسته شدن در نیومد. رفتم توی آشپزخونه و در کابینت هارو دونه دونه باز کردم.

 

صدای آرومش اومد:

_دنبال چی میگردی؟

 

جوابی بهش ندادم. می دونستم آخرین روزی که اومدم خونه، یه بسته سیگار

گذاشتم تو یکی از کابینتا.. اما کدوم بود، نمی دونستم!

 

با احساس حضورش پشت سرم، لحظه ای از گشتن دست برداشتم. به طرفش

برگشتم و تند گفتم:

_بدم میاد یه نفر پشت سرم وایسه...

 

اخماش توی هم رفت و قدمی به عقب برداشت و همزمان گفت:

_می خواستم کمکت کنم.

 

به اتاق اشاره کردم و با پوزخند گفتم:

_ازت کمک نخواستم. هری تو اتاقت.

 

اخم بین دو ابروش غلیظ تر شد. دست هاش رو مشت کرد و غرید:  

_تعادل روحی نداری... یه دیقه خوبی یه دیقه بدی. تکلیفتو با خودت روشن کن.

#پارت_۱۰۳

سرشو کج کرد و لبخندی بهم زد و با طعنه گفت:

_تو آلزایمر داری؟یادته نکنه نیس چیکار کردی، طلبکارم هستی؟

 

احساس میکردم داره آتیش از سرم میره. یقه ی لباسش رو گرفتم و تقریبا

پرتش کردم جلو و داد زدم:

_فکر میکنی خیلی خوشم میاد ازت.. همچین مالی هم نیستی.

 

لبش رو به دندون گرفت؛ در کسری از ثانیه چشم هاش پر از اشک شد.

 

تغییری توی حالت صورتم ایجاد نکردم. تقصیر خودش بود. دلم نمی خواست اذیتش کنم اما آستانه ی صبر منم حدی داشت!

 

آروم لب زد:

_ازت متنفرم...

 

لبخندی به روش زدم و آروم تر از خودش، با تمسخر گفتم:

_من عاشقتم..!

 

به اتاق اشاره کردم:

_هری... نبینمت

 

قدمی به عقب برداشت. اما همچنان توی چشم هام زل زده بود. منم از رو نرفتم و خیره شدم توی چشم هاش.

 

برگشت و با قدم های بلند رفت توی اتاق و در رو با صدای بلندی بست. چند ثانیه ای گذشت؛ هوفی کشیدم و لیز خوردم و روی زمین نشستم.

 

دستم رو به سرم زدم. سالی که نکوست از بهارش پیداست! اگر قرار بود از همین اول اینجوری باشیم، تا تهش چه اتفاقی قرار بود بیوفته؟

 

یا من اونو می کشتم یا اون منو؛ شایدم یا من دق می کردم یا اون! نفسم رو پر

شدت بیرون دادم. در کابینت کنارم رو باز کردم. با دیدن بسته ی سیگار، لبخندی محو روی لبم نقش بست. درش آوردم و در کابینت رو بستم.

 

از جام بلند شدم. نگاهم رو به بطری آب دوختم که روی میز بود. دیگه گرم شده بود به درد نمی خورد. در یخچال رو باز کردم و بطری دیگه ای رو درآوردم. کبریت رو از روی گاز برداشتم و به طرف کاناپه رفتم..

"ونـــــــوســــــــ"

 

موهام رو پشت گوشم زدم و خیره به امیرحسین نگاه کردم. اخم هاش شدیدا

توی هم بود. کاش دل و جرات اینو داشتم ازش بپرسم چه مرگشه!

 

کنترل تی وی رو از روی میز برداشتم و شبکه رو عوض کردم. به حرف اومد و با همون صدای خشن همیشگیش گفت:

_داشتم فیلم میدیدما...

 

بی توجه شبکه هارو بالا پایین کردم و گفتم: 

_تو فکر بودی.

 

سرش رو کج کرد و با چشم های ریز شده گفت:

_خب تو فکر باشم... تو باید شبکه رو عوض کنی؟

 

پوفی کشیدم و کنترل رو پرت کردم طرفش رو دستم رو زیر چونه ام زدم. با

مکثی کوتاه گفتم:

_چته؟

 

نفسش رو پر شدت بیرون داد و از جاش بلند شد و به طرف اتاقش رفت.

فضولیم گل کرده بود و باید از زیر زبونش می کشیدم. از جام پریدم و بدو به طرف اتاقش رفتم و بدو اینکه در بزنم وارد شدم.

 

با صدایی تقریبا بلند گفت:

_هوشه.. حیوان. این اتاق صاحاب نداره تو سرتو میندازی پایین میای داخل؟

 

در رو بستم و تکیه دادم بهش. بی توجه به حرفش گفتم:

_چی شده؟

 

روی تختش دراز کشید:

_هیچی.. ونوس گمشو بیرون.

 

ابروهام بالا پرید. قضیه جدی بود. حتما قضیه اون دختره بود. لعنتی حتی اسمشم یادم نبود!

خب خب اینم از این پارت قشنگمون 🍓 

مراقب خودتون باشین🖤

تا پارت بعد بای بای 💕