سلام . 

امیدوارم که بلایی سرتون نیومده باشه و نیاد .من با یه پارت دیگه از رمان رسیدم خدمتتون . 

بفرمایید این پارت رو هم بخونید تا حوصلتون با نت ملی سر نره . به دلیل اینکه نت ملی هست و کار کردن باهاش کمی سخت هست و هنگ میکنه لازم نیست این پارت رو لایک کنید .


یک هفته مانند برق و باد گذشت . حالا دبی طور دیگری با او رفتار می کرد و گه گاهی با او ، درمورد قدم بعدی اش سوال هایی میپرسید . 
در این یک هفته مایکل امید داشت که حسش درمورد دبی غلط باشد ؛ ولی مدام حسش بیشتر و بیشتر میشد . 
چرا دوباره این اتفاق افتاده بود ؟ این سوالی بود که مدام از خودش می پرسید . 
این را به خوبی میدانست که تقصیر خودش است . نباید آنقدر با دبی درد و دل می کرد و به حرف هایش گوش میداد . اگر این کار ها را نمی کرد ، دبی را هیچوقت با خود به میراکل نمی برد و متوجه علاقه اش به او نمی شد . 
آهی کشید و به پنجره خیره شد . از آن پنجره میتوانست هوای ابر آلود و گرفته را ببیند .
زمزمه کنان از تیکی پرسید :" توی غار ابدیت چه چیزی از شاه شب بوده که اینقدر مهمه ؟" تیکی گفت :" یه کتاب . کتابی که توش راه ساخت معجزه گر ها ، کنترل صحیح اونها و کلی چیز دیگه که ظاهرا معجزه گر ها رو تقویت و عوض میکنه هست ." مایکل اخم کرد . پیدا کردن این کتاب قطعا زمان زیادی میخواست . 
در اتاق باز شد و لحظه ایی دیگر بسته و قفل شد . صدای قفل شدن در ، در گوش مایکل در گوش مایکل چندین و چند بار پیچید .
بوی شکلات توت فرنگی می آمد . وقتی آن بو را حس میکرد ، عزلات بینی اش منقبض میشد و ناخود آگاه اخم میکرد ؛ ولی وقتی صاحب بو را میدید ، حس دیگری داشت .
سرش را به سمت صاحب بوی احمقانه شکلات توت فرنگی برگرداند . لبخند کمرنگی زد . کنارش نشست و پرسید :" قراره چیکار کنی ؟ کی میری به اون غار و ... کی برمیگردی ؟ " پرسش آخر را با کمی مکث و تاخیر بر زبان آورد .
مایکل به موهای بلوند و روشن خیره شد و گفت :" آره . میرم به غار ولی الان نه . " مایکل مستقیما به چشم های دبی خیره شد . چهره ایی جدی به خود گرفت تا راحت تر بتواند حرفش را بزند .
" یه کار مهم اینجا دارم ." دبی کمی چشم هایش را تنگ کرد و با لحنی یک نواخت پرسید :" چه کار مهمی توی زمین داری ؟ " مایکل دستش را مشت کرد و گفت :" تشکیل خانواده با تو . " دبی چشم هایش گرد و شگفت زده شد .
مایکل به چهرهء تعجب زده و موهای آشفته و بلوند دبی خیره شد ؛ سپس ، با لحنی نرم تر و صمیمی گفت :" بعد از اینکه نقشه ام جواب داد و تمام این ماجرا ها تموم شد ، میخوام یه زندگی آروم و معمولی داشته باشم . یه همسر و چند تا بچه . مثل همهء مردم . " سپس به منظرهء بیرون از پنجره خیره شد . کلاغ هایی در آسمان ابری و پریشان ، پرواز میکردند .
دبی زمزمه وار گفت :" وقتی زندگیت رو برام میگفتی ، فهمیدم چقدر خجالتی هستی ولی حالا فرق کردی ." مایکل کمی حزن آلود جواب داد :" آدم ها با اتفاقاتی که براشون میفته ، مدام تغیر میکنن و بعد از مدتی میفهمن دیگه خودشون نیستن ." او هم حالا عوض شده بود . قبل از مرگ الیزابت و بردگی فرد دیگری بود و او را میشناخت . بعد از بردگی و ملاقات با ولیعهد ، کم و بیش خودش را میشناخت ولی بعد از مرگ ولیعهد ... حتی دیگر خودش را نیز نمیشناخت . شخصی که در آینه به او خیره شده بود ، مایکل جکسون نبود ... مایکل نبود ... آن مرد شاه شب بود . حتی شاه شب دیوانه را نیز نمیشناخت .
به دست مصنوعی اش خیره شد . دستی که مرینت برای او ساخته بود . دستی که به او میگفت دیگر مایکل ، بردهء ولیعهد نیست . 
او حالا غریبه بود ، حتی برای خودش و این را هیچکس نمیتوانست درک کند . 
اینکه برای خودت غریبه باشی ، همه چیز را بد تر و غم انگیز تر از قبل میکرد .
سرش را به تندی تکان داد ، تا خود را از این افکار غم انگیز رها کند و به زندگی نکبت بارش برگردد .
زمزمه وار پرسید :" جوابت چیه ؟ " دبی کمی سرخ شد . مایکل لبخند محوی زد . آری ... او فردی بود که ترجیح میداد لبخند بزند ، درحالی که از این کار همیشه متنفر بود .
سرش را دوباره محکم و تند تکان داد تا دیگر به اینجور مسائل فکر نکند . 
دبی با صدایی زیر و خجالت زده جوابش را داد :" آره ... ولی ؛ به شرطی که خودت رو به کشتن ندی . " مایکل چیزی نگفت و فقط سرش را تکان داد و با لبخند به او خیره شد .