شاه شب من F3 P9
14 اسفند · · خواندن 2 دقیقه سلام .
سریع سریع میخوام پارت بدم که هم شما همینطوری بخونین سرگرم بشید و هم من بی کار و علاف نباشم .
همون طور که میدونید به دلیل شرایط نت ملی خیلی برنامه ها هنگ میکنن پس لازم نیست این پارت رو لایک کنید .
دبی آخرین برگه را نیز امضا کرد . مایکل لبخند کمرنگی زده بود و ته دلش کمی خوشحال بود که از این تیمارستان میرود . دبی با امضا آن برگه ها ، مایکل را از تیمارستان بیرون می آورد .
بعد از بیرون آمدن از تیمارستان ، مایکل احساس رهایی و کمی آرامش کرد . همراه دبی وارد ماشینش شد و به سمت کلیسایی در آن نزدیکی رفتند . عاقد مردی جوان و عینکی ، با پوستی برنزه بود . بعد از اینکه کشیش آنها را زن و شوهر اعلام کرد ، نام یکدیگر را در شناسنامهء یکدیگر نوشتند و امضا کردند ؛ ولی از کلیسا نرفتند .
روی دو صندلی نشستند . مایکل چشمانش را بسته بود و دعا می کرد . دعا میکرد بتواند نقشه اش را عملی کند ... بتواند انتقامش را بگیرد ... بتواند هدف ولیعهد را اجرا کند ... بتواند برای دبی همسر خوبی باشد و بتواند زندگی آرامی را در پیش بگیرد .
" قراره چیکار کنی ؟" مایکل چشمانش را باز کرد و به دبی خیره شد . " تا یک ماه پیشت میمونم . بعد با کسایی که از سرزمین میراکل اومدم میرم به غار ابدیت ." به چشمان دبی خیره شد . ترس و نگرانی در چشمان درخشان دبی موج میزد . مایکل لبخندی زد تا دلداری اش تاثیر بیشتری داشته باشد ، سپس گفت :" نگران نباش . چیزیم نمیشه . برگشتنم طول میکشه... ولی برمیگردم ." دبی لبخند زد .
وقتی سوار ماشین دبی شد ، سرش را به پنجره ماشین چسبانده بود و مناظر بیرون را نگاه میکرد .
هیچ جا را نمیشناخت . هیچ منظره ایی برایش آشنایی نداشت . انگار غریبه ایی در خانهء خودش بود . این حس را در سرزمین میراکل نیز داشت . پس کجا دیگر احساس غریبه بودن نمی کرد ؟ میخواست با ناتوانی و غم فریاد بزند .
وقتی ماشین متوقف شد ، مایکل سرش را از روی شیشه ماشین برداشت و در را باز کرد . از ماشین که بیرون آمد ، خوب به خانهء دبی خیره شد . خانه ایی نزدیک به شهر . خانه ایی که در همسایگی اش پنج خانهء دیگر نیز بود .
خانه ایوان زیبایی داشت و چندین گلدان گل زیبا ، کنار نرده های ایوان بود . سقف خانه ، خاکستری تیره بود و خود خانه به رنگ سفید بود . دبی به سمت در رفت قهوه ایی رنگ رفت و آن را باز کرد . مایکل به دنبال او وارد خانه شد .
وسایل خانه با سلیقه چیده شده بودند . مایکل بر روی کاناپه ایی نرم دراز کشید و چشمانش را بست . یعنی قرار بود چه شود ؟ پلک هایش بی اختیار سنگین شد و صدایی نرم و ملایم او را به عالم رویا برد .
در خواب زنی با موهای نارنجی دید ... شاید هم موهای زن قرمز بودند ... نمیتوانست تشخیص دهد ... چشمان زن به رنگ دریا بود ... زیبا ... آری زن زیبا بود ؛ ولی خنجری در قلبش بود .