سلام . من با یه پارت دیگه از رمان اومدم تا با خوندنش سرگرم بشین و حوصلتون سر نره .

به دلیل اینکه نت ملی کند هست و هنگ میکنه ، لازم نیست این پارت رو لایک کنید. 

 

 

یک ماه به گونه ایی تمام شد که انگاهر هیچ وقت شروع نشده بود . یک ماه که برای مایکل کمی دلگرم کننده و آرامش بخش بود ... ولی حالا تمام شده بود و این یعنی باید میرفت .

او زویی ، رز ، دایان ، نینو ، مرینت و الکس و جولیکا را از نقشه اش آگاه کرده بود . همگی همراهش می آمدند و در این یک ماه تمام وسایل مورد نیازشان در سفر را آماده کرده بودند . 

وقتی شب شد ، مایکل به شاه شب تبدیل شد و با دبی خداحافظی کرد . دروازه ایی به جایی که دیگران بودند باز کرد و پیششان رفت . الکس لبخند بازیگوشانه ایی زد و گفت :" از دیدن دوباره ات خوشحالم پیر مرد . " قبل از اینکه مایکل زحمتی به خود بدهد ، زویی پس گردنی محکمی به پشت گردن الکس زد . 

این صحنه مایکل را به یاد زمانی انداخت که جنت به قصر آمده بود و زویی یک پس گردنی محکم به شاهزاده لوسی جوان زد . ناخواسته لبخندی زد . لبخندی که زیر نقابش پنهان بود و کسی نمیدید . 

زویی به تندی گفت :" الکس ! مواظب حرف زدنت باش ." سپس رو به مایکل کرد و با احترام فراوان گفت :" شاه شب من ، لطفا اون رو ببخشید . هنوز نمیدونه چطور باید با شما رفتار کنه . " مایکل کمی جا خورد . شاه شب من ؟ زویی ؟ نمی توانست باور کند زنی که رو به رویش ایستاده همان زویی است . 

مایکل آرام گفت :" اشکالی نداره . من دوستتون هستم . کسی که با شما یک هدف مشترک داره ؛ نه یک ارباب و یا پادشاه . " همه نرم تر و صمیمانه تر شدند . همه جز زویی و دایان .

مایکل نگاهی به آن رو انداخت . دو دوستش با او مانند ارباب ها رفتار میکردند ... این برای مایکل بیشتر از هرچیز دیگری آزار دهنده بود .

مایکل دروازه ایی به همان راه پله های درون قصر باز کرد . مایکل یک قدم به جلو برداشت و وارد دروازه شد و بقیه پشت سرش آمدند . 

دروازه را بست و به جایی که بود خیره شد . آنها در آخرین پله ها بودند . لکه های سیاهی که کمی به سرخی نزدیک بود ، بر پله نقش بسته بود . 

آنجا بسیار نمور و تاریک بود . بوی کپک ، نم ، جسد مرده و کمی ادرار می آمد . مایکل چند پله پایین رفت که حس کرد پایش بر روی چیزی سفت و سخت رفته . مایکل به زیر پایش خیره شد و استخوان های بیشماری دید ... آنها استخوان انسان بودند ...

به اطرافش با دقت نگاه کرد . مجستمه ایی دید که پوشیده از خز بود و یک شمشیر بالای سرش گرفته بود . دور دست مرد خالکوبی ایی بود که مایکل آن را خوب میشناخت ... آن خالکوبی حدودا سه سال بر روی مچ دست چپش نقش بسته بود . آن نشان بردگی بود . 

مایکل جلو تر رفت . در کنار مجستمه لوحی کوچک ، پوشیده از خزه قرار داشت . مایکل لوح را برداشت و خزه ها را از روی آن پاک کرد و نوشتهء رویش را خواند:

 

اینجا ورودی غار ابدین است ؛ غاری که در آن روز معنا ندارد و فقط شب است و تاریکی اش . اگر به دنبال گنج شاه شب هستی ، باید بدانی این گنج را به راحتی نمیتوانی به دست آوری و مشقت زیادی در این راه خواهی یافت . گنج در قلب غار است و هرچه به قلب غار نزدیک تر شوید ، سختی پیش رویتان بیشتر و بیشتر خواهد شد . جاده را دنبال کنید .

 

مایکل لوح را کنار مجستمه گذاشت . جولیکا و رز جیغ گوش خراشی کشید . صدای جیغشان مایکل را کمی ترساند . او به رز و جولیکا خیره شد . رز با لکنت و ترسان گفت :" اییینا اُ..استتخوانن ؟" جولیکا دست رز را گرفته بود .

مرینت یک جمجمه از روی زمین برداشت و روبه روی صورتش گرفت ، سپس گفت :" ظاهرا استخوان انسان هستن . "

مایکل به تونلی که روبه رویشان بود خیره شد . از قدرت ساختن معجزه گرش استفاده کرد و هشت چراغ قوه ساخت به هر کدام یک چراغ قوه داد .

وارد تونل شدند . مایکل جلو تر از همه میرفت و پشت سرشان آخرین نفر نینو و الکس بودند . زویی پشت سر مایکل و کمی نزدیک به او قدم بری می داشت و مرینت در سمت چپ زویی بود .

مایکل صدایی عجیب میشنید . صدایی که هرچه بیشتر به جلو میرفت ، بیشتر و بیشتر میشد . مایکل حس خفگی داشت و به سختی میتوانست نفس بکشد . شاید باید نقابش را برمیداشت ...

کمی حس کرد به روشنایی نزدیک تر شده است . کمیقدم هایش را سریع تر کرد و گفت :" داریم به روشنایی میرسیم . " بقیه نیز قدم هایشتان را تند تر کردند . 

هرچه جلوتر میرفت ، نور نیز بیشتر میشد ؛ تا جایی که مایکل میتوانست چندین چیز رنگی را ببیند . 

وقتی به پایان تونل رسیدند ، نفسشان حبس شد . کریستال هایی رنگارنگ در غار بود . کریستال هایی که زیبا و براق و نورانی . 

مایکل سعی کرد طبق گفتهء کتیبه ، جاده را پیدا کند . خوب اطرافش را نگریست و سپس ، جاده ای که با آن میتوانستند راهشان را پیدا کنند . چشمش به سطحی سنگفرش شده خورد که تا جایی که مایکل میتوانست ببیند ، ادامه داشت . حتما منظور از جاده همان بود. شاه شب قبلی قطعا این جاده را ساخته بود .