شاه شب من F3 P11
16 اسفند · · خواندن 5 دقیقه سلام .
من اومدم با یه پارت دیگه . اگه حوصلتون سر رفته بخونید که یکم سرگرم شید .
با توجه به شرابط نت ملی و کارکرد افتضاحش ، لازم نیست این پارت رو لایک کنید .
مایکل وارد جاده سنگفرش شده شد
و بقیه نیز ، پشت سرش به راه افتادند . همگی آماده بودند تا اگر هیولایی سر و کله اش پیدا شد ، شکه نشوند و بتوانند از خودشان دفاع کنند .
هرچه جلوتر میرفتند ، شکوه کریستال ها بیشتر و بیشتر میشدند . کریستال ها در اندازه های بسیار متفاوتی بودند . بعضی کوچک و بعضی بزرگ ، بعضی آنقدر بزرگ که میتوانستند رویش قدم بزنند و بعضی آنقدر ریز ، که اندازهء یک دکمه بود . بعضی از آنها شفاف و دیگری کدر ، بعضی هم میان کدر و شفاف . بعضی ها مانند آینه بودند و میتوانستند خود را در آن ببیند و بعضی مانند شیشه بودند و میشد آن طرفش را دید . رنگ های زیبا و درخشان که آنها را وسوسه میکرد برای همیشه میان آن رنگ ها و نور ها بمانند .
مایکل در این میان به تنها چیزی که میتوانست فکر کند دبی بود . هرچقدر سعی میکرد آن رایحه و آن لبخند را فرامکش کند ، نمیتودنست و باز این فکر و خیال ها به ذهنش هجوم می آوردند .
حدودا بعد از پنج و یا شش ساعت پیاده روی بی وقفه ، خسته شدند و تصمیم گرفتند کمی استراحت کنند .
در جایی امن توقف کردند و آذوقه هایشان را خوردند ، سپس مایکل و زویی برای نگهبانی بیدار ماندند و بقیه خوابیدند .
مایکل خسته بود ولی خوابش نمیبرد . نمیتوانست بخوابد . این فکر که دبی در چه شرایطی است ، نمی گذاشت به خودش حق استراحت دهد .
" شاه شب من . حالتون خوبه ؟" مایکل از فکر و خیال کمی بیرون آمد و به زویی خیره شد .
چرا با او اینقدر رسمی رفتار میکرد ؟چرا با او مانند ارباب ها رفتار میکرد ؟
مایکل نقابش را برداشت و در چشمان زویی خیره شد . صمیمانه گفت :" لازم نیست اینقدر رسمی باشی زویی ... من هنوز همون مایکلم . مایکلی که باهاش توی بازار ترشی خوردی و یه جنجال رو پشت سر گذاشتی . " سپس لبخند غمگین و صمیمانه ایی زد .
هیچ وقت نمیتوانست غمگین نباشد ... هرگز نمیتوانست ... از این هیچوقت ها متنفر بود ... از این هرگز ها نفرت شدیدی داشت ... میخواست او هم همیشه کمی شاد باشد ، همانند وقتی که با دبی است . آیا این خواستهء بزرگی بود ؟
زویی سرش را پایین انداخت و زانوانش را بغل کرد و لبخند کمرنگی زد . " شاه شبا ! مردمی که من میشناسم ، کشته مردهء شاه شبشون هستن . من هم جزوی از اون مردم . دوست دارم به پادشاهم با جون و دل خدمت کنم ." سپس لبخندش محو شد و با صدایی پر از بغض گفت :" همونطور که میخواستم به میبل ( ولیعهد ) خدمت کنم . " مایکل نقابش را به چهره زد و گفت :" اگه خوشحالت میکنه ، مشکلی ندارم ." ولی این چیزی نبود که میخواست بگوید . پس چرا به زبان آورده بود ؟
***
یک هفته ... یک هفته که آنقدر کند گذشته بود که میخواست موهای سرش را محکم بکشد ، تا سرش کچل و بی مو شود .
تمام هفته جاده را می پیمودند و هنوز از منطقهء کریستال ها خارج نشده بودند . در عوض ، هر چند ساعت یک بار ، باید با یک هیولا دست و پنجه نرم میکردند و مایکل حالا فهمیده بود در هنگام روبه رویی با آن هیولا ها فقط یه دروازه ، به درون یک کوه آتشفشان فعال ، درست زیر پایشان باز کند تا از شرشان خلاص شود .
مایکل حالا منظور لوح از جملهء ' در این غار فقط شب است و تاریکی ' را میفهمید ؛ زیرا دیگر به حالت اولیه اش بر نمیگشت ( و دوست نداشت فعلا به آن حالت برگردد ) .
آن روز ( یا شاید هم شب ) با پنج هیولا رو به رو شدند . اولی مانند یک خفاش قول آسا بود و فرستادنش در یک دروازه سخت و خطرناک بود، برای همین از قدرت های ساختن و قدرتمند تر شدن استفاده کرد و در برابر ضربه ایی که از خفاش خورد در امان ماند و با شمشیری که ساخته بود ، سر خفاش را از تنش جدا کرد .
هیولای دوم شبیه به یک گرگ بود ، با این تفاوت ، که بسیار بزرگ تر و وحشی تر بود . او بسیار تر و فرض بود و مایکل به سختی توانست او را در یک دروازه بیندازد .
هیولای سوم پشمالو بود و چهار دهان داشت ، ولی پاهایش بسیار کوچک بودند و نمی توانست به درستی حرکت کند ، برای همین مایکل او را به راحتی درون دروازه اش انداخت .
هیولای چهارم شبیه به یک عقرب با سر کلاغ و پاهای ملخ بود و رز با دیدنش نزدیک بود غش کند . مایکل او را نیز در نهایت در دروازه اش انداخت .
هیولای آخر نیز ، بدنی شبیه به یک مار و سری شبیه به گراز داشت . مایکل با دیدن بدنش کمی چندشش شد و حالش بد شد ، زیرا او فوبیای مار داشت ؛ ولی در نهایت سرش را با یک خنجر قطع کرد و هم سر و هم بدنش را در دروازه ایی انداخت .
مایکل آنقدر خسته شده بود که اینبار او نیز خوابید و اینبار رز و نینو کشیک دادند .
مایکل خواب یک کودک را دید ، کودکی با موهایی مشکی که با آرامش در آغوش مادرش خوابیده بود . مایکل به مادر کودک خیره شد ... زنی با چشمانی آبی ، موهایی نارنجی و یا شاد قرمز ، که خنجری نقره ایی در قلبش بود .
لحظه ایی بعد کودک دیگر در آغوشش نبود . کودک حالا در یک گهواره بود و خنجر به جای اینکه در قلبش باشد ، در دستش بود . زن به سمت او می آمد .
مایکل هرچه سعی میکرد نمیتوانست تکان بخورد ... زن به او نزدیک تر شد ... خواست فریاد بزند ولی نمیتوانست ... زن دیگر فاصله ایی با او نداشت ... سعی کرد چشمانش را ببندد ولی حتی کنترل چشمانش را نیز نداشت ... زن خنجر را بالا برد ... مایکل در چشمان بی احساس و وحشتناک زن خیره شده بود ... زن خنجر را پایین آورد و ....
" بیدار شو داری کابوس میبینی ! " مایکل از جا پرید . کابوس دیده بود . نقابش را برداشت و قطره های عرق را از روی صورتش پاک کرد .
مرینت کنارش نشسته بود . دستمالی به مایکل داد تا با آن عرق صورتش را پاک کند و گفت :" خیلی ناله میکردی ... عجیبه که کس دیگه ایی رو بیدار نکردی ." سپس به نینو و رز ، که با خیال راحت به خواب رفته بودند اشاره کرد و گفت :" ببین جونمون رو دادیم به کیا !" مایکل عرق صورتش را پاک کرد و دستمال را به مرینت پس داد .
با خستگی دوباره بر روی زمین دراز کشید و خودش را جمع کرد و زمزمه وار و خسته ، به مرینت گفت :" خوابم میاد . لطفا با یه پس گردنی بیدارشون کن و... " ولی خواب امانش نداد و نتوانست ادامهء حرفش را بزند .
این بار خوابی ندید . فقط خواب بود ... خوابی بدون هیچ رویای آزار دهنده .