اینم پارت اول بخش اول

السی

مثل همیشه توی بالکن اتاقم کتاب میخوندم و چای مینوشیدم مثل همیشه لنی با لگد در اتاقم رو باز کرد و گفت 

Leni:سیس اصطبل دار گفتش که میتونیم پامبری و ساعقرو برداریم خوب شدن 

Elsi:خوب شدن؟؟؟پاشو چرا لباس نپوشیدییی یه هفته پامبری قشنگم را ندیدم

کتابم را انداختم روی مبل کوچکی که توی بالکن قرار داشت و فنجان چای را نیز روی میز شیشه ای کوباندم و به سمت اصطبل دویدیم در وسط راهرو میدویدیم ناگهان مامانم جلوی مارا گرفت و گفت 

Ql:چند بار بگم بدون لباس مخصوص نمی‌تونید سوارکاری کنید همین الان برید لباس بپوشید وگرنه سوارکاری بی سوارکاری

من و لنی به زور مامانم لباس سوارکاری پوشیدیم مامانم اصلا حواسش نیست که منو لنی از ۶ سالگی سوارکاری می‌کنیم و لازم نیست این همه زانو بند و مچ بند و آرنج بند و چیزای دیگه ببندیم مثل همیشه برای خودم و لنی تیشرت و شلوار برداشتم که اونجا عوض کنیم بعد از ۱۵ دقیقه که مامانم بالاخره رضایت داد رفتیم سمت اصطبل اصطبل دار ها  داشتن اون هارو شونه می‌کشیدن پامبری تا من رو دید شیهه کشید و سمت من یورتمه رفت ساعقه هم لنی رو انداخت زمین هممون خوشحال بودیم و شروع به سوارکاری کردیم و البته لباس هامون رو عوض کردیم 

راوی : السی و لنی در زمین های قصر مسابقه می‌دادند بدون آنکه بدانند زیر نظر او هستند این خوشی ابدی نخواهد بود

۱۲۳۸ کارکتر 

شرط پارت بعد ۱۲ لایک و ۱۵ کامنت 

بوس باییییی