سلام .

من اومدم با یک پارت دیگه از این رمان ، تا کمی سرگرم بشید .

درضمن ، اگر بخش هایی که توش عنکبوت هست خوب نشده ، بدونید من فوبیای عنکبوت دارم . حتی وقتی کتاب میخونم و اسم عنکبوت میاد میترسم و حالم بد میشه برای همین اگه بد نوشتم بدونید برام سخت بوده نوشتن بخش های عنکبوت . 😖🕷🕸️ 

اگر خواستید برید ادامه .

 

 

حالا دو ماه گذشته بود . از منطقه بلور ها گذشته بودند و به منطقهء تاریکی که جاذبه اش برعکس بود ، رسیده بودند . موجودات آنجا خطرناک تر و وحشی تر بودند و نبرد با آنها حماقت محض بود . 

مایکل دیگر زحمتی به خود ، برای مبارزه با آنها نمیداد و هروقت یکی از آن موجودات را میدی  ، سپری محافظ دور تا دور خودشان میکشید و به راهشان ادامه میدادند .

حالا آذوقه هایشان نیز ، تمام شده بود . مایکل هر وقت نیاز به آذوقه و آب داشتند ، دروازه ایی به زمین باز میکرد به خانهء مادرش و مخفیانه هرچه نیاز داشت را میبرد . 

هرچقدر مایکل بیشتر در طول روز ( یا شاید هم شب ) از قدرتش استفاده میکرد ، نیاز به استراحت بیشتری داشت . اینها یعنی وقتی به خانه برگردد و به حالت اصلی اش برگردد ، حداقل یک سال در کما خواهد بود. 

مایکل دیگر نمیتوانست به دبی ، مادرش ، ولیعهد و یا هر کس دیگری فکر کند . فقط میتوانست به گنج شاه شب بیندیشد . با آن گنج میتوانست نقشه اش را عملی کند .

                                 ***

یک ماه دیگر گذشت و هنوز از منطقه تاریک و عجیب عبور نکرده بودند . موجودات و تهدیدات پیش رویشان به قدری خطرناک بودند ، که مایکل مجبور بود در تمام مدت از سپر محافظش استفاده کند .

یک بار که برای استراحت ایستاده بودند و خبری از سپر محافظ نبود ، موجودی شبیه به هزار پا نزدیک بود رز را له کند ، برای همین حتی موقع استراحت نیز از سپر محافظ استفاده میکرد . 

                                ***

ماه چهارم بود که از آن منطقه نیز توانستند خارج شوند . منطقه ایی که حالا در آن بودند ، پر از ناهمواری و آب فشان بود . 

موجودات آنجا از آبفشان میترسیدند و معمولا ، شبیه به حشرات بسیار غول پیکر بودند . در آن منطقه ، پیدا کردن جایی برای استراحت ، بسیار سخت و دشوار بود . از طرفی آب فشان ها و از طرفی ناهمواری ها ، کارشان را بسیار سخت میکرد .

                                    ***

یک ماه دیگر گذشت و حالا ماه پنجمشان در غار ابدیت بود . دست مصنویی های مرینت زنگ زده بود و مثل قبل کار نمیکرد . دست مایکل نیز به همین سرنوشت دچار شده بود ، برای همین مایکل از قدرتش استفاده کرد تا دست های مرینت و خودش دیگر زنگ نزنند . 

از طرفی هرچه جلوتر میرفتند ، به تار عنکبوت های محکم و بسیار چسبناک نزدیک تر میشدند . از طرفی کم کم با عنکبوت های غول پیکر نیز مواجه شده بودند . 

عنکبوت ها معمولا خودشان را به دیواره های سپر محافظ میکوبیدند و صدایی چندش و وحشتناک از خود در می آوردند . 

یک بار رز با دیدن عنکبوتی که از سپر بالا میرفت ، جیغ زد و همین ، باعث شد عنکبوت های دیگر بر سر سپر هجوم آورند . با اینکه آنها زیاد بودند ؛ ولی نمیتوانستند سپر را خراب کنند . 

البته آن روز به قدری همگی چندششان شد و ترسیدند  ، که نزدیک بود غش کنند و یا بالا بیاورند . 

                                     ***

یک ماه دیگر گذشت . هنوز از منطقه عنکبوت ها گذر نکرده بودند . عنکبوت ها بزرگتر و بزرگتر میشدند ... یک بار یکی از عنکبوت ها ، نزدیک بود سپر را بشکند ؛ ولی خوشبختانه موفق نشد .

مایکل حالا از قدرت خروس استفاده میکرد و قدرتی به خودش میداد تا استحکام سپر محافظش را بیشتر و بیشتر کند ، تا اگر با عنکبوت خطرناک تری مواجه شدند ، سپرشان نشکند .