شاه شب من F3 P13
23 اسفند · · خواندن 4 دقیقه سلام .
من اومدم با یه پارت دیگه . اگه خواستید ، برید ادامه مطلب و رمان رو بخونید تا سرگرم شید .
ماه هفتمی بود که در غار ابدیت ، کاوش میکردند . حالا از منطقه عنکبوت ها خارج شده بودند و به جایی رسیده بودند ، پر از چشمه های آب گرم .
آب آن چشمه ها ، گرم و آبی رنگ بود و بوی نمک و ادویه کاری میداد . جانوران آن منطقه در آب ها بودند و آنچنان تحدیدی نبودند .
مایکل حالا کمتر از قدرت های معجزه گر شب استفاده میکرد و در نتیجه ، خستگی کمتری حس میکرد و میتوانست بیشتر بیدار بماند و کمتر خسته بشود .
***
دو ماه گذشت و از منطقه چشمه های آب گرم ، خارج شدند . حالا وارد منطقه ایی گرم و آتشین شده بودند . گاهی گرما به قدری زیاد میشد ، که مایکل دست به دامان قدرت هایش میشد و از آنها استفاده میکرد .
موجودات آنجا آتشین بودند و به محض دیدن آنها به سمتشان می آمدند و خودشان را به سپر می کوبیدند و می خندیدند .
اوایل با مواجهه با این موجودات ، جیغ میزند و میترسیدند ؛ ولی حالا دیگر کم و بیش عادت کرده بودند .
در تمام این مدت ، مایکل به این فکر میکرد که آیا وقتی به حالت اصلی اش برگردد ، چه اتفاقی می افتد ؟ ممکن است بمیرد ؟ یا اینکه فلج شود ؟ می توانست نقشه اش را عملی کند ، یا نمیتوانست ؟
***
حال ماه دهم بود . منطقه آتشین خیلی کوتاه بود و پانزده روزه از آن خارج شدند . حالا در بخشی پر از خزه و مرطوب بودند .
جانوران آنجا یاهاش و ترسناک به نظر میرسیدند . جانوران به آنها حمله نمیکردند ... فقط خیره میشدند و آنها را زیر نظر گرفته بودند .گویا میدانستند دور آنها سپری محافظ است و این ماجرا را ترسناک میکرد .
مایکل از آن جانوران میترسید ... احساس میکرد هرچه جلوتر میرفتند ، هدف آن جانوران از شکار کردن آنها ، به زیر نظر گرفتن و ترساندن آنها تغییر کرده بود .
***
ماه یازدهم ، مایکل مدام روبه رویش یک جسد را می دید .... جسد ولیعهد ... گیسوان ولیعهد پریشان و کثیف بر روی صورتش افتاده بود . چشم هایش بی روح و سفید شده بود و در قلبش خنجری نقره ایی ...
مایکل اوایل فکر میکرد توهم است ولی توهم چند روزه ؟ او این موضوع را با مرینت درمیان گذاشت و مرینت با او این نظریه را که آن موجودات به شکل ترس های بزرگشان در می آیند، با او درمیان گذاشت .
وقتی مایکل از مرینت پرسید او چه میبیند ، مرینت لبخند تلخی زد و چیزی نگفت . مایکل نیز دیگر اصرار نکرد .
***
ماه دوازدهم یا سیزدهم بود ، که به معبدی بزرگ برخوردند .
معبد را خزه در بر گرفته بود و بسیار کهنه و ساده به نظر میرسید ؛ ولی وقتی واردش شدند ، تمام آن سادگی ، به پیچیدگی بزرگی تبدیل شد .
معبد تله های بسیار زیاد و پیچیده ایی داشت که مایکل در خواب نیز ندیده بود و بدتر از اینها ، راهرو های معبد به قدری تنگ و باریک بود ، که فقط مایکل به همراه الکس و مرینت وارد آن شدند .
مایکل پیش قدم بود و بعد از او مرینت و بعد از مرینت ، الکس . مایکل دور هرسه سپر محافظ تشکیل داده بود .
تله اول مارها بود. با داشتن سپر محافظ ، بلایی بر سرشان نیامد . تله بعد یک هزارتو بود . وقتی وارد هزار تو شدند ، دیواره ها شروع کردند به بالا رفتن .
وقتی جلوتر رفتند ، سپر محافظ مایکل ، از کار افتاد . مایکل آب دهانش را بلعید و سعی کرد نترسد . بدون سپر محافظ هر بلایی میتوانست بر سرشان بیاید .
مایکل سعی میکرد با احتیاط ، راه را پیدا و از تله ها در امان بماند . هرچه جلو تر میرفتند ، بیشتر خیالشان راحت میشد که تله ایی در کار نیست ، تا این که صدای افتادن چیزی به گوش رسید . مایکل سرش را برگرداند و سنگ بزرگی را دید ، که مستقیم به سمت آنها می آمد .
مایکل به سرعت شروع کرد به دویدن ، در یک راه دیگر پیچید ، تا سنگ به راهش ادامه دهد .
نفس نفس میزد . اگر سنگ آنها را له میکرد ، چه بلایی سر دیگران می آمد ؟ حتما بیرون معبد ، به دست آن موجودات میمردند .
به راهشان ادامه دادند و از هزار تو خارج شدند . در روبه رویشان ، پلی سنگی بود و زیر پل ، خندقی پر از مار بود .
مایکل یک پایش را بر روی پل گذاشت . آجری از پل لرزید و به درون خندق افتاد . مایکل به الکس و مرینت توضیح داد که باید سریع بدوند تا به آن طرف پل برسند .
وقتی هماهنگ شدند ، به سرعت بر روی پل دویدند و پشت سرشان ، پل خراب میشد . وقتی به انتهای پل رسیدند ، پل ویران شده بود .
مایکل به روبه رویش خیره شد و محفظه ایی سنگی دید . محفظه را باز کرد . درون آن یک کتاب بزرگ بود . مایکل گل از گلش شکفت . همان کتابی بود که برایش دوازده و یا شاید هم سیزده ماه ، در آن غار می گشت .
دروازه ایی به بیرون معبد باز کرد و سپس ، دروازه ایی به زمین باز کرد . همه وارد دروازه شدند و به زمین باز گشتند .