انتقام:(پارت:۱۰۷,۱۰۸,۱۰۹)
24 اسفند · · خواندن 7 دقیقه سلام سلام!!
اومدم با یه پارت دیگه 😍
بپر ادامه 💖
#انتقام
#پارت_۱۰۷
آب بینیم رو بالا کشیدم:
_پارک (...)
باشه ای گفت و بعد از چند ثانیه گفت:
_بمون همون جا تا بیام.
و گوشی رو قطع کرد. پوزخندی روی لبم نشست. گوشی رو کنارم گذاشتم و باز هم به بسته ی خوش فرم سیگار خیره شدم.
میدونستم با کشیدنش اذیت نمیشم. توی خونه ی ما همیشه دود سیگار بود و بوی تند مواد. شاید از بچگی باهاش اخت پیدا کرده بودم. اما نمی شد بکشم چون محمدحسین تیزتر از این حرفا بود و خیلی زود متوجه میشد.
پوفی کشیدم و نگاهم رو به اطرافم دوختم. ماشالله همه باهام اومده بودن و این وسط من بودم که تنها نشسته بودم. یکی نبود که مگه جا قحطه میاید پارک؟ تا وقتی کافی شاپ و رستوران هست؟!
آب بینیم رو بالا کشیدم و گوشیم رو برداشتم و سرم رو کردم توش. بیکار بودم واسه همین شروع به گشتن گالریم کردم. تنها کاری بود که از دستم بر می اومد.
یهو دیدم سامیار داره میاد سمتم تا اومد دهم وا کنه بهش توپیدم:
_من ازت توضیح نمیخوام. یه کم توجه کافی بود. یه کم ارزش! این همه اونجا منتظرت بودم. یه ساعتم اینجا علافم کردی. مگه من مسخره ی توام؟
زبونی روی لب هاش کشید و نگاهش رو به زمین دوخت. زیر چشمی حواسم بهش بود که مشغول ور رفتن با چمن ها شده بود.
با همون حالت قهرم گفتم:
_این چه طرز لباس پوشیدنه؟
نگاهی به لباسش کرد و متعجب گفت:
_مگه چشه؟
شونه هام رو بالا انداختم و زیر لب "هیچی" گفتم. چند لحظه ای بینمون سکوت بود. زانوهام رو جمع کردم توی شکمم و چونه ام رو روشون گذاشتم و به نقطه ای نامعلوم خیره شدم.
صدای آروم سامیار اومد:
_اصلا دوست ندارم سیگار ونوس..
سرم رو به طرفش چرخوندم و با نیشخندی تمسخر آمیز گفتم:
_اوهوع.. نه بابا.. دیگه چیا دوست نداری؟
سرم رو برگردوندم و این بار جدی ادامه دادم:
_الان همه سیگار میکشن... توهم میکشی. بابام، امیرحسین، محمدحسین؛ همه میکشن. یه چیز عادی شده تو فرهنگمون. پس نمی خواد الکی واسه من فاز غیرت برداری.
پوفی کشید. اومد دقیقا جلوم نشست و خیره شد توی چشم هام و گفت:
_بگم غلط کردم راضی میشی؟
ابروهامو بالا انداختم:
_کسر شَأنه برات.
سرش رو به نشونه ی منفی تکون داد:
_نیست. ونوس اصلا دلم نمی خواد اینجوری باهام رفتار کنی. دلم میگیره.
خب...
دیگه کافی بود کلاس گذاشتن! باید می رفتم تو کارش. به صورتم حالت غمگین دادم:
_کجا بودی؟
دستی توی موهاش کشید و چند لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
_من با بابام خیلی مشکل دارم. سر هر موضوعی. اگر میشه راجع بهش صحبت نکنیم فقط بدون پیش بابام بودم.
زل زدم توی چشماش.
دلم می خواست خرخره اش رو بجوام! سرم رو تکون دادم که لبخندی زد و دستم رو گرفت و وادارم کرد بلند شم.
#انتقام
#پارت_۱۰ه
سرم رو تکون دادم که لبخندی زد و دستم رو گرفت و وادارم کرد بلند شم.
به درخت بزرگی اشاره کرد و با نیشخند گفت:
_بریم پشت اون درخته کارت دارم.
ابروهامو بالا انداختم:
_وا... چیکار؟
نیشخندی زد و دستم رو کشید. سعی کردم بایستم. لجبازانه گفتم:
_وایسا ببینم. همین جا بگو دیگه.
اخم محوی کرد:
_اذیت نکن. اصلا بیا تا اونجا مسابقه دو بزاریم.
نگاهی به سر تاپاش انداختم و با تاسف گفتم:
_خیر سرت دکتر مملکتی.
نفسش رو پر شدت بیرون داد:
_دکتر بودن دلیل بر محدود بودن نیست.
شونه هام رو بالا انداختم. نگاهی به فاصله مون با درخت انداختم و با خنده گفتم:
_اگه باختی چی میدی بهم؟
خنده ای سر داد:
_بغل.
بغل بخوره فرق سرت.
حالا خیلی خوشم ازش میومد واسه من ادای عاشق پیشه هارو هم در میاورد.
لبخندی تمسخر آمیز زدم:
_وای من میمیرم که.
سرش رو تکون داد و باز هم خندید. گارد دویدن گرفت و گفت:
_آماده؟؟
منم متقابلا گارد گرفتم. بعد از چند ثانیه گفت:
_رو..
دوتا پا داشتم، دوتا دیگه هم قرض کردم و شروع کردم به دویدن. لامصب با اون هیکل و لنگای درازش خیلی زود ازم جلو افتاد. به شالم که از سرم افتاده بود توجهی نکرد و فقط سعی کردم تندتر بدوام.
بعد از تقریبا چند ثانیه دویدن طولانی، اول سامیار رسید و دستش رو به تنه ی درخت زد. از وسط راه ایستاد و با نفس نفس گفتم:
_قبول نیست تو خیلی پاهات درازه.
خندید. دستش رو دور شونه هام حلقه کرد. حالم داشت به هم می خورد. مجبور بودم تحملش کنم. به بهانه ی آبریزش بینی، دستمالم رو درآوردم و نامحسوس برای خشک کردن عرق مثلا شرم روی پیشونیم محکم کشیدم.
کمی خودم رو کنار کشیدم و گفتم:
_باید برم خونه.
دستش رو بالا آورد و نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
_حالا که خیلی زوده.
دستش رو از دور شونه هام کنار زدم و با طعنه گفتم:
_واسه ی تو آره. ولی واسه ی من که چند ساعته از خونه بیرون زدم، نه!
نفسش رو پر شدت بیرون داد. سری تکون داد و آروم گفت:
_می رسونمت.
تعارف نکردم و سری تکون دادم. وظیفش بود. این همه پول کرایه و چرت و پرت داده بودم.
تا وقتی سر کوچه مون رسیدیم، حرف زیادی بینمون رد و بدل نشد. دو سه کلمه می گفت که سرد جوابشو می دادم.
از ماشین پیاده شدم و زیر لب تشکری کردم و خداحافظی گفتم.
قبل از اینکه فرصت بدم چیزی بگه، در رو بستم و به طرف خونه رفتم. کلید رو به در انداختم و وارد شدم. هنوز در بسته نشده بود که محمدحسین پشت سرم وارد شد.
لعنتی!
پس دیده بودمون. لبم رو به دندون گرفتم و گفتم:
_سلام.
سرش رو تکون داد و بدون حرفی کفش هاشو درآورد و رفت داخل. پوف. حوصله ی این یکی رو دیگه نداشتم.
توجهی نکردم و رفتم توی اتاقم. شالم رو در آوردم و پرت کردم روی تخت.
گوشیمو در آوردم. یه پیام از سامیار داشتم.
#انتقام
#پارت_۱۰۹
" ونوس.. عزیزم باور کن سرد بودنت اذیتم میکنه. درکت میکنم خیلی منتظرم بودی. ببخشید که نتونستم بیام. کاش فردا بیای مطب..."
گوشه ی لبم از چندش بالا رفت. دلم می خواست گوشیمو خاموش کنم. پوفی کشیدم و تایپ کردم:
"میام... ولی بدون هنوزم قهرم."
و سند کردم.
لباسامو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون.
همونطور که توی آشپزخونه می رفتم، با صدای بلند گفتم:
_شام چی درست کنم؟
صدای محمدحسین از توی اتاقش اومد:
_مرغ...
در فریزر رو باز کردم. یه بسته مرغ درآوردم و گذاشتمش توی ماکروفر و تایم یخ زدایی زدم. تکیه ام رو به سینک دادم و فکر کردم چجوری درستش کنم.
همون موقع محمدحسین اومد تو اتاق. در یخچال رو باز کرد و خیاری در آورد و گفت:
_امشب شنگولی... چی شده میخوای شام درست کنی برای ما؟
کنایه...
لعنتی با کنایه حرف خودشو میزد. زبونی روی لبم کشیدم و گفتم:
_حتما باید چیزی بشه برای داداشام و بابام غذا درست کنم؟
در یخچال رو محکم بست و سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد. لپم رو کشید و گفت:
_برای هر کی بتونی نقش بازی کنی، واسه ی من نمی تونی.
برای عوض کردن جو، زبونم رو بهش در آوردم و گفتم:
_خیلیم خوب می تونم.
ابروهاشو بالا داد و عقب عقب از آشپزخونه بیرون رفت.
پوفی کشیدم. خیلی زیر ذره بین محمدحسین بودم و کاری هم از دستم بر نمی اومد. چشمام رو محکم رو هم فشار دادم که صدای بوق ماکروفر بلند شد.
***
"ســـــــام"
دستی به چشم هام کشیدم و از جام بلند شدم. کتم رو برداشتم و بعد از خداحافظی از منشی، از مطب زدم بیرون.
از رفتن به اون خونه ی لعنتی حالم به هم می خورد، اما مجبور بودم تحمل کنم. به قول بهنام، آش کشک خالته، بخوری پاته نخوری پاته!
ماشین رو نبردم داخل؛ تا اگر بازم با نقره دعوام شد دیگه وقتمو با بیرون آوردن ماشین از پارکینگ تلف نکنم. سوار آسانسور شدم و رفتم بالا.
کلید و به در انداختم و وارد شدم. هوف!
طبق معمول همیشه خونه تاریک تاریک بود. در رو محکم بستم و معترض گفتم:
_مگه دستات چلاغن این لامپارو روشن نمیکنی؟
جوابی نشنیدم. وارد اتاق شدم و لامپ رو روشن کردم. گوشه ی اتاق نشسته بود و بیخیال به یه نقطه خیره شده بود. لحظه ای دلم براش سوخت.
پوفی کشیدم و کیف و کتم رو پرت کردم روی تخت و به طرفش رفتم. کنارش زانو زدم و آروم گفتم:
_نقره... خوبی؟
حتی پلک هم نمی زد. دستم رو جلوی صورتش تکون دادم اما عکس العملی نشون نداد.
کنارش روی زمین نشستم و تکیه ام رو به دیوار دادم و پام رو دراز کردم.
_اگر احساس میکنی روزا تنهایی تو خونه اذیتت میکنه، برو خونه ی مامانت اینا. یا مثلا بگو دوستات بیان پیشت. مجبور نیستی کل روز رو تو خونه تنها بمونی.
خب خب اینم از این پارت😚
حمایت یادت نره 🍓
بابای ❤️