سللااااااامممممم 

عید داره نزدیک میشه و داستان منم تموم 🤭

بگین ببینم ، برای عید چه نقشه هایی دارین ؟ 😉

واه واه واه چقدر این گوشه از وب تار عنکبوته ! اینجا هم تخت به هم ریخته یکی از کار بر های وبه که تمیز نشده . پس مهسا نمیخواد وب رو تمیز کنه 🤨

خب دیگه مهسا هم دست تنهاست پس بیاین خودمون تمیزش کنیمممم 😃😊🤗

چطوری 🤨 با پست های M.J.R همراه باشید که قراره خوببب ، امروز وب رو پر کنه 😁 

 

شب بود . مایکل کتاب را در دست داشت . همه را به خانه جنت برگردانده بود و خودش ، تنها در خیابان های تاریک قدم میزد . دو دل بود که ابتدا به آن معبد چینی برود و کتاب را تحویل کاهن ها دهد ، یا به خانه برود .

احساس میکرد قلبش را کسی محکم فشار میدهد و نمیگذارد نفس بکشد . دستانش عرق کرده بود و پاهایش به جای مغزش ، به او فرمان میدادند کجا برود . 

نمیدانست کجا میرود . فقط میرفت ... با پاهایش اعتماد کرده بود و بی آنکه بداند چه کار میکند ، راه میرفت .

                                   ***

مرد چشم سبز به نامه ایی با دست خطی زیبا خیره شده بود . کلمات را بار ها و بار ها میخواند و چیزی نمیفهمید . نمیفهمد ... با همین نفهمیدنش بود ، که عشق زندگی اش را از دست داد .

قطره اشک شوری از چشمش بیرون خزید و روی گونه اش ، رد خیس خود را گذاشت . به خودش زحمت پاک کردن اشکش را نداد . اهل گریه کردن نبود ؛ ولی هر وقت به یادش می افتاد گریه میکرد . او نیز مانند دیگران دل داشت . دلش از سنگ نبود ... فقط دل بود ... 

نامه را روی میزی کناری اش گذاشت و به سمت کتابخانه قصر رفت . هر وقت دلش میگرفت آنجا میرفت . 

هوا ابری بود و قصر خاکستری و مرده به نظر میرسید . به مجستمه یک جادوگر رسید . ابتدا با بی اعتنایی میخواست رد شود ؛ ولی بعد ایستاد . 

این مجستمه را بارها و بار ها دیده بود ؛ ولی هیچوقت آنچنانی به آن توجه نکرده بود . مجستمه جادوگر ، که نمادی از شاه شب بود .

سرش را کج کرد . آن برده ، برده محبوب ولیعهد ، قبلا سرش را درون شنل جادوگر کرده بود ؛ ولی چرا ؟ چرا سرش را درون کلاه شنل جادوگر کرده بود ؟

سرش را تکان داد و پوفی کشید . حتما دیوانه شده بود که به چنین موضوعی اهمیت میداد . به راهش ادامه داد . 

                                    ***

مایکل وقتی راه رفتن را متوقف کرد ، خود را روبه روی خانه دبی یافت . جلو رفت . از پله های ایوان بالا رفت . حالا پله ها کمی صدای جیر جیرشان بلند تر شده بود .

روبه روی در ایستاد . دستش را بالا برد ضربه ایی به در زد . در باز شد . پشت در دبی بود . دیگر بوی شکلات توت فرنگی نمی داد . گیسوانش آشفته بود و در چشمانش خستگی فریاد میزد .

مایکل گلویش را صاف کرد و به سختی گفت :" سلام . من اومدم ." سپس به چشمان دبی خیره شد . دبی لبخند زد و گفت :" دیر کردی . " سپس در را بیشتر باز کرد و مایکل را به داخل راه داد . 

مایکل وارد خانه شد . خانه پریشان و به هم ریخته شده بود . به سمت کاناپه ایی رفت و رویش نشست . کاناپه نرم و راحت بود . 

کتاب را بر روی میز عسلی روبه رویش گذاشت و با خستگی بر رویش دراز کشید . به حالت اولیه اش برگشت . عجیب بود که احساس درد نمیکرد ... حتما دلیلی داشت ؛ ولی فعلا به قدری خسته بود ، که نمی توانست به این موضوع فکر کند . 

آرام چشمانش را بست تا بخوابد ، که دبی گفت :" اوه خدای من ... چقدر بو میدی ! اول برو حموم . " مایکل چشمانش را باز کرد و به سمت حمام خانه رفت . 

صدای دبی را از اتاق نشیمن شنید که گفت :" برات حوصله و لباس گذاشتم . " و سپس در حمام را بست .

پس از دوش گرفتن ( نویسنده :" چیه نکنه میخوای مراحل حموم کردنش هم بنویسم 😐" )  بدنش را خشک کرد و لباس های جدیدش را پوشید . در حمام را باز کرد و از حمام خارج شد . 

به اتاق نشیمن که رسید ، دبی را دید . در آغوش دبی نوزاد کوچکی خوابیده بود . مایکل لبخند زد وپیش دبی نشست . به نوزاد خیره شد و گفت :" آخی ... برادر زادته ؟ " دبی ابتدا با تعجب به مایکل خیره شد و سپس ، خندید و پشت چشمی نازک کرد .

مایکل کمی گیج شد . توان فکر کردن به این که چرا دبی میخندد را نداشت و فقط میخواست بخوابد . دبی به مایکل گفت :" این کوچولو ، پرنس مایکل جکسونه ... پسرت !" ، " ها ؟" مایکل پشت سر هم پلک زد . نمی فهمید دبی چه میگوید .