سلام سلام 🤗

عیدتون مبارک باشه پیشا پیش 💖🌿🌺

اگه حوصلتون سریده ، برید ادامه مطلبت تا حوصلتون سر نره 😉

 

مایکل نمی فهمید دبی چه میگوید و حتی نمیتوانست درست فکر کند . مایکل خمیازه ایی کشید و با خستگی گفت :" فردا راجبش حرف میزنیم ." سپس بر روی کاناپه دراز کشید و چشمانش را آرام بست . 

قبل از اینکه به عالم خواب برود ، صدای دبی را شنید که میگفت :" ولی ... ولی این چیزی نیست که فردا راجبش حرف بزنی !" و بعد صدایی آراگ او را با خود برد. 

در خواب ، دختری با گیسوان آبی دید . دختر در کنار پسری قد بلند با موهای بلوند ایستاده بود و منتظر بود. منتظر کسی بودند و دستانشان در دستان یکدیگر ، قفل شده بود .

مایکل سرش را برگرداند تا برود ، که چهره رنگ پریده و بی جان و خونین ولیعهد را دید . فریاد زد و بر زمین افتاد . چشمان ولیعهد خالی و سفید بود ... ولیعهد دستش را به سمت سمت مایکل دراز کرد . 

لحظه ایی که انگشت سرد و بی جانش به پیشانی مایکل برخورد کرد ، مایکل از خواب بلند شد . 

بدنش عرق کرده بود و نفس نفس میزد . سر جایش نشست . هوا ابری بود . مایکل دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت .

"بیدار شدی ؟" مایکل به پشت سرش نگاه کرد . دبی بود با یک کودک در آغوشش . این کودک را دیشب ندیده بود ؟ دبی سرفه ایی کرد و گفت :" حالا وقتشه درمورد بچه ... " مایکل حرفش را قطع کرد و با لحنی گیج پرسید :" این بچه منه ؟ " دبی پشت چشمی نازک کرد و با کلافگی گفت :" بله مایکل ! این پرنس ، پسر تو هست !" مایکل آهانی گفت و با گیجی بیشتر پرسید :" گفتی اسمش چیه ؟ " دبی اخم کرد و به مایکل چشم غره ایی رفت و گفت :" پرنس ." سپس زیر لب چیزی گفت و رفت . 

مایکل هنوز در شک بود . بچه ؟ بچه او ؟ یک سال نبود ... یعنی قبل از اینکه از پیش دبی برود ، او حامله بود و هیچکدام خبر نداشتند . 

کمی احساس عذاب وجدان میکرد که دبی را با آن وضعیت که هیچکدام خبر نداشتند ، تنها گذاشته بود.

به میز عسلی روبه رویش خیره شد . کتاب قدیمی شاه شب ، هنوز بر روی آن بود . کتاب را برداشت و باز کرد . در کتاب ، نقاشی ها و نوشته های زیادی از کار کرد و توانایی های هر یک از معجزه گر شب بود . 

مایکل کتاب را بست و بر روی میز عسلی گذاشت . باید هرچه سریع تر کارش را عملی میکرد و زمانی برای وقت طلف کردن نداشت . نگاهی به ساعت انداخت . ساعت سه بعد از ظهر بود.

                                    ***

شب شده بود . دبی خواب بود . تنها صدایی که می آمد ، صدای آزار دهنده یک جیر جیرک بود . 

مایکل به شاه شب تبدیل شده بود . برایش جای تعجب بود که چرا وقتی بعد از یک سال به حالت اصلی اش برگشت ، بلایی بر سرش نیامد ؛ ولی جوابی نیافت ، که نیافت .

مایکل کتاب شاه شب را برداشت و دروازه زمانی ایی را باز کرد و واردش شد . وارد لانه زمان شده بود . به سمت همان دروازه ایی که قبلا رفته بود رفت و زمان را به همان موقع برد . 

وارد دروازه شد و خود را در همان معبد دید . کاهن اعظم به سمت مایکل آمد و پرسید :" چقدر زود برگشتید . اون چیز رو آوردید ؟ " مایکل کتاب را به کاهن اعظم داد و گفت :" لطفا هرچه زودتر دست به کار بشید . " سپس از قدرت خروس استفاده کرد و کف دستش نوشت :

قدرتی که با آن بتوانم برای شش ماه ، بدون داشتن معجزه گر شب ، از قدرت های باقی مانده اش استفاده کنم و در آخرین روز شش ماه ، دنیا آن طور که میخواهم ، عوض شود .

سپس وقتی نوشته های کف دستش‌درخشیدند و بعد محو شدند ، معجزه گر شب را از گردنش در آورد . کمی احساس ضعف و خستگی کرد و سرش گیج میرفت . 

سپس دروازه دیگری باز کرد و وارد لانه زمان شد . به زمان خودش برگشت و به حالت اصلی اش باز گشت. حالا باید گام های بعدی نقشه اش را عملی میکرد .