سلام 🤗

 من اومدم با یه پارت دیگه از رمان . 

اگه حوصلتون سر رفته ، میتونید برید ادامه مطلب و 

این قسمت رو بخونید 🌺

 

 

صبح شده بود و نور گرم خورشید ، از لای پرده های اتاق به داخل میتابید . از بیرون صدای گنجشکانی می آمد که جیک جیک میک و میکرند و به دنبال غذا می گشتند .

مایکل با درد بدن از خواب بیدار شد . آن شب کابوس ندیده بود . دستش را بر پیشانی اش گذاشت و کمی پیشانی اش را ماساژ داد . 

از روی تخت بلند شد و سرش را خاراند . دبی نبود . خواست پتو را مرتب کند ، که چشمش به دسه مویی سیاه خورد . او دسته مو را جمع کرد و با انگشت ، آن را نوازش کرد .

دسته مو شباهت بسیاری به موهای سیاه خودش داشت . با وحشت دسته مو را درون سطل زباله انداخت و با انگشت هایش ، روی سرش شروع کرد به کاوش کردن . وقتی خیالش داشت راحت میشد ، پشت سرش ، یه جای خالی از مو پیدا کرد .

یخ کرد و احساس کرد بدنش سفت شده و نمیتواند حرکتی کند . دهانش خشک شده بود و به سختی نفس می کشید . 

بعد از گذشت چند لحظه سعی کرد آرام باشد و وانمود کند هیچ اتفاقی نیفاده است . ولی میگر صدای بلند افکارش اجازه میداد ؟ این فکر که" نکند دارد کچل میشود " داشت مغزش را می خورد . 

وارد آشپزخانه که شد ، لبخندی زد و روی یک صندلی نشست . دبی یک لیوان آب برایش آورد و پرسید :" حالت خوبه ؟" مایکل به دبی نگاه کرد و لبخندی به نشانه اینکه حالش خوب است زد . لیوان آب را تا ته سر کشید .

                                  ***

روز بعد ، مایکل دسته موی بیشتری پیدا کرد . سعی کرد با موهای دیگرش ، آن نقاط را بپوشاند و طبیعی رفتار کند ولی در روز های بعد ، ریزش موهایش به قدری زیاد شده بود که مجبور شد سرش را با کلاه بپوشاند .

وقتی دبی ابتدا او را با آن کلاه دید ، تعجب کرد و پرسید :" چرا همش کلاه میزاری سرت ؟" مایکل نیز در جواب لبخند زد و گفت :" سردمه . خیلی سردمه . " و به شکل عجیبی ، دبی قانع شد و دیگر چیزی از مایکل نپرسید .

مایکل نمیخواست دبی را نگران کند ؛ ولی دوست داشت دبی سوالات بیشتری از مایکل بپرسد و به او توجه بیشتری کند ، اما از طرفی نمیخواست حقیقت را به دبی بگوید . 

هفته بعد وقتی مایکل به دستشویی رفت تا دست و صورتش را بشوید ، بالا آورد و متوجه شد در استفراغش خون است . روز بعد شکمش نیز درد میکرد . ولی چه کار می توانست بکند ؟ چطور میخواست به دبی بگوید ؟ این را نیز یک جور پنهان کرد .

روز بعد ، مایکل نمی توانست به راحتی نفس بکشد . مدام کنار پنجره می نشست ، یا بیرون از خانه در فضای باز بود . 

فردای آن روز ، علاوه بر اینکه نمیتوانست به راحتی نفس بکشد ، به راحتی خون دماغ میشد . 

                                   ***

آن شب مایکل وقتی خوابش برد ، خود را زیر یک درخت سبز یافت . چشمانش را باز کرد . دردی در بدنش نداشت . دستی بر چمنی که زیر پایش بود کشید و به منظره سر سبز و زیبای اطرافش خیره شد . نفس راحتی کشید و چشمانش را بست .

" دلم برات تنگ شده بود دوست من !" مایکل چشمانش را با سرعت باز کرد . این صدای لطیف از پشت سرش می آمد .

سرش را برگرداند  و کسی که آن سمت درخت نشسته بود را دید . چشمانش گرد و تعجب زده شد ... باور نمی کرد دارد چه کسی را میبیند .

آرام دهانش را باز کرد و گفت :" بانوی من ؟" ولیعهد لبخند زد . نه آن لبخند ترسناکی که در کابوس میدید ... لبخندی آرام مانند نسیمی بهاره . 

ولیعهد به آرامی گفت :" ببخشید . باید زودتر بهت میگفتم . مادرم سال ها پیش برام نامه ایی نوشت و مشخصات کسی که من رو میکشه رو بهم گفت . از اون موقع به بعد ، هر وقت کسی برام برده ابدی ایی می اورد ، من اون رو قبول نمیکردم ؛ تا اینکه تو رو دیدم ... با همه فرق داشتی . چیزی توی چشمات بود که باعث شد ، جذبت بشم . تو خاص بودی ... درست هم فکر میکردم ، تو شاه شب بودی ! " ولیعهد سرش را پایین انداخت و ادامه داد :" ولی معجزه گر شب چی بود ؟ همیشه این سوال رو میپرسیدم از خودم ، تا اینکه مردم و رفتم اون دنیا . " مایکل سرش را کج کرد و خواست چیزی بگوید که ولیعهد انگشتش را جلوی صورت او گرفت و گفت :" وقت زیادی ندارم . این یه رویای روح هست که میبینی و باید به حرف هام خوب گوش کنی !" سپس به چشمان یکدیگر خیره شدند .

ولیعهد با جدیتی تمام گفت :" کوآمی های معجزه گر شب احساساتت رو کنترل میکردن تا ازت محافظت کنن ولی باعث شدن یکم از کنترل خارج بشی . اونها حتی از بدنت هم محافظت میکردن ولی تو اونقدر ها هم قوی نبودی که بتونن از همه چیت محافظت کنن برای همینه که تو الان داری میمیری ! یک سال در حالت شاه شب بودی و جالا فقط تا هفت ماه دیگه زنده ایی و بدنت مدام به سمت نابودی میره ، تا اینکه با زجر بمیری . لایلا خیلی قوی تر از این حرف هاست ! اون یکی از نوادگان شاه شبه و کمی از جادو شاه شب رو به ارث برده ، جادو های بیشتری هم بلده. تو درست میگفتی نباید به لایلا و لوکی اعتماد میکردم ولی لوکی هم از قربانی های لایلا هست . یالا وقت نداری باید وقتی از خواب باند شدی به شاه شب تبدیل بشی و بری میراکل و با مردن شورش کنی ولی نزار کسی بفهمه معجزه گر اصلی دستت نیست !" سپس ولیعهد و اطرافش تار و ناواضح شدند و مایکا از خواب بیدار شد .

از جایش بلند شد . هنوز شب بود . دستی به ورتش کشید تبدیل به شاه شب شد . دروازه ایی به میراکل باز کرد . به دبی و پرنس خیره شد . نمیتوانست همینطوری بگذارد و برود . 

آرام به سمت دبی رفت و دستش را بر شانه دبی گذاشت و نامش را صدا زد . دبی آرام بیدار شد . با دیدن مایکل در آن شکل تعجب کرد . 

مایکل با صدایی آرام گفت :" باید برم ... مواظب خودت و پرنس باش . " دبی بلند شد و با تعجب و سردرگمی پرسید :" چرا الان ؟ " مایکل به چشمان دبی خیره شد . نمیخواست به دبی بگوید دیگر بر نمیگردد و به زودی میمرد ، پس گفت :" مجبورم ولی دوباره همو میبینیم ... " سپس دبی را در آغوش گرفت و بعد او را رها کرد و وارد دروازه شد .