سلاااام😍🤗. من نویسنده جدیدم ولی قبلا تو وب فعالیت  داشتم زندگی سخت یا ساده مال من بود البته تعداد کمی اونو خوندن😂😊. خب ی فیک جدید آوردم. اگه دوست داشتین برین ادامه لطفا🌺. 

خب یه توضیحی در بارش تو یه ویدیو هست

 

خبببب بعد از اینکه شخصیت هارو فهمیدید برید بخونید. 

صدای بارون بی وقفه روی سقف ماشینم می‌کوبید. اونقدر شدید بود که شیشه جلو مثل پرده ای از آب شده بود. ساعت روی گوشیم 2:47 شب رو نشون می‌داد. دیر وقت بود... خیلی دیر! میدونستم تا الان حتما تهیونگ خوابیده، ولی باید اطلاعاتی که پیدا کردم رو بهش میگفتم چون دیگه داشت روانیم میکرد! وقتی به خونش رسیدم دیدم چراغ های خونه تهیونگ هنوز روشنن. همین یه چراغ روشن، هزارتا فکر توی سرم انداخت.

از ماشین پیاده شدم. بوی خاک خیس خورده‌ی بارون پیچیده بود، اما پشت اون رایحه‌ی آشنا یه چیز دیگه بود... یه بوی آشنا! قلبم تند تر از قبل میزد، انگار میخواست یچیزی بگه...

آروم به سمت در خونه رفتم... چرا نیمه باز بود؟ تهیونگ هیچوقت در خونه‌شو باز نمیذاشت، حتی برای یه لحظه! با تردید درو هل دادم و وارد شدم. فضای سنگین و بوی آشنای اونجا مثل سیلی خورد تو صورتم...

- تهیونگ؟

صدام تو کل فضا پیچید ولی هیچ جوابی نشنیدم... فقط سکوت... سکوتی سنگین تر از هر چیزی که تجربه کرده بودم.

پام رو گذاشتم رو اولین پله. نور کمرنگی از طبقه بالا مشخص بود. هر قدمی که برمیداشتم، بیشتر حس میکردم یچیزی داره گلومو فشار میده. آروم از پله ها رفتم بالا. 

تقربا آخر پله ها بودم که یهو چشمم افتاد به قطره خونی که اونجا ریخته شده بود! یه قطره قرمز روی لبه پله، بعد قطره بعدی... و بعد خطی باریک که مثل یه روبان قرمز از پله ها بالا می‌رفت. نفس کشیدنم نامنظم شد... گلوم خشک شده بود. دستم ناخوداگاه به نرده چسبید، انگار اگه ول میکردم سقوط میکردم...

با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد ل‌ب زدم:

- تهیونگ؟ صدامو میشنوی؟

و باز هم سکوت...

آخرین پله رو رد کردم. اونجایی که باید راهرو سفید باشه، خ‌و‌ن مثل نقاشی بی‌رحمانه پخش شده بود. ردش مستقیم میرفت سمت اتاق تهیونگ. با پاهای لرزون به اتاق تهیونگ نزدیک شدم... خدا خدا میکردم اون چیزی که تو سرمه پشت در اتاق نباشه. آروم دستمو گذاشتم رو دستگیره در. سرد بود... سردتر از بیرون.

چند ثانیه پشت در وایساده بودم... با تردید درو هل دادم.

دنیا ایستاد! تهیونگ بی‌جون وسط اتاق افتاده بود...غرق در خو‌ن! خو‌ن مثل یه سیاه بود که داشت همه چی رو می‌بلعید.

نفس تو گلوم حبس شد. دنیا داشت میچرخید. ناخوداگاه زانو هام خم شدن. خوردم زمین، دستم رو خون کشیده شد. داغیش پوستمو سوزوند. بوی آهن و مرگ همه جارو پر کرده بود...

- نه... نه... تهیونگ... تو نمیتونی همینجوری بری... تهیونگ خواهش میکنم... لعنتی!

صدام شبیه زوزه یه حیوون زخمی بود. هیچ شباهتی به صدای من  نداشت. قلبم داشت می‌ترکید... 

بارون پشت پنجره شدیدتر می‌کوبید... مثل شلیک گلوله های بی پایان. دستامو گذاشتم رو سرم و تهیونگ... تنها کسی که برام واقعی بود... دیگه اینجا نبود!

صدای نفس هام با تپش قلبم قاطی شده بود. نمیدنستم چند دقیقه گذشته... یا شاید چند ساعت. فقط زل زده بودم به صورت سرد و بی‌ حرکت تهیونگ. بارون همچنان پشت پنجره می‌کوبید و هرلحظه سنگین تر میشد... انگار آسمونم داشت گریه میکرد...

آروم دستمو بردم سمت گوشی تهیونگ... دستام بدجور میلرزید. گوشی تهیونگ رو از تو دستش برداشتم... انگار آخرین امیدش همین بود. صفحه ترک خورده گوشی رو روشن کردم. آخرین تماس... یه شماره ناشناس!

لب هام بی صدا تکون خورد:

- کی بودی لعنتی؟

 

خب این پارت اول حالا

آنچه خواهید دید:
- نفس هام سخت شد... هیچکس نباید اینجا باشه... هیچکس...
+دستاتو بزار روی سرت
-پس شما باید نصف شهر رو دستگیر کنین

 

برای پارت دوم چیز زیادی نیست فقط 10 لایک 10 کامنت (با مال خودم)