پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت1
3 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بیا ادامه
بوسه های ریز ریز و پنهونی ، حالم و دگرگون میکرد ..
نمیتونستم تحمل کنم!!
با تمام وجودم ، دلم مرد روبروم و میخواست ..
مردی که کمرهمت بسته بود با جذابیت زیادش من و روانی کنه!.
جلوش و گرفتم و آروم پچ زدم
+ نه کیان ، بسه ..
با چشــماش بهم زل زد
– چرا عزیزم؟!
تو دلت من و نمیخواد؟!
+ چرا..
چرا ، مثل سگ دلم میخوادت ..ولی اینجا جاش نیست کیان!!
– کجا جاشه؟!
تو که نمیتونی اصلا از خونه بیرون بزنی؟!
فقط میتونی بیای باشگاه ..
منم فقط اینجا تو رختکن میتونم دو دقیقه بیینمت ..
حالا یه کمم ببینمت ، چی میشه خوشگلم؟!!
از خودم فاصلش دادم و گفتم
+ یکی میبینه ، کیان ..
– کی میخواد ببینه..
من و تو رختکنیم ..بزار یه دل سیـر باهات وقت بگذرونم ..
با ترس گفتم
+ مربی باشگاه ، میبینه من و..
به خدا میفهمه ..
— خب بفهمه..چه اشکالی داره؟!
به سیـ..ـنش کوبیدم و خودم و از دست بو... پی در پیش نجات دادم و گفتم
+ پسرداییمه ..
نیهاد اگه بویی ببره ، فاتحم خوندست ..
دیگه همین باشگاه رو هم نمیزارن بیام ، خواهش میکنم ..
کیان گفت
– یکی طلبت ..
و فاصله گرفت ..
در رختکن که به سمت بیرون باز میشد و باز کرد و گفت
– باز میام میبینمت ..
احساس کردم ، ازم ناراحت شده..
صداش زدم
+ کیان؟!
سرجاش ایستاد که گونش و محکم بو... و گفتم
+ دوست دارم..
لبخندی زد و خداحافظی کرد و رفت ..
یه نفس عمیق کشیدم!!
این راهِ مخفی رختکن باشگاه و من نمیدونم این پسر از کجا پیدا کرده؟!
یه روز آبرو شرفم و بدجور میبره ..
خدا بخیر کنه!
حمایتتتتت