بیا ادامه 

لباسم و که داده بود بالا رو داخل شلوارم جا کردم که صـدای هانا اومد 

– مَهوا ..

مَهوا ، کجایی؟!!

مربی داره صدات میکنه ..

فوری گفتم

+ اینجام..اینجام ..

– تو رختکن چیکار میکنی دختر؟! 

+ بطری آبم و جا گذاشته بودم..

اومدم برش دارم!!

– باشه ، زودتر بیا ..

سری تکون دادم ، گذاشتم چند ثانیه أی از رفتن   هانا بگذره ..

بعدش ، بطری آبم و از داخل ساک باشگاهم ، خارج کردم و از رختکن بیرون اومدم ..

همه بچهای باشگاه ، پشت تور والیبال ، روی زمین نشسته بودن و نیهاد که مربی والیبالمون بود ..

ایستاده بود و داشت یک سری چیز ها رو میگفت ..

با دیدن من سرش چرخید و نگاهی بهم انداخت و به فامیلی صدام زد و گفت:

– کجا بودی درخشان؟!

فوری گفتم

+ رفتم آب بیارم ..

اخمی توی چهرش نشست و گفت

– بگیر بشین ..

کنار بچها روی زمین نشستم ..

انقدر قدش بلند بود که وقتی داشتم نگاش میکردم ، گردن درد گرفتم ..

واقعا که پسر داییم ، نردبونه ..

من برخلاف همه ی بچهای والیبال ، قدم خیلی بلند نبود و معمولی بود ..

قدم ۱۶۵ بود ..

ولی والیبالم انقدر خوب بود که توی این تیم راهم دادن ..

بعد از تموم شدن تمرینِ اون روز ..

با هانا به سمت رختکن رفتیم که لباسامون و عوض کنیم ..

از زیر سویرشت ورزشیم ، تاپ سفیدی تنم کرده بودم ..

زیپ سویشرتم کمی باز مونده بود ..

یکهو ، هانا هینی کشید و گفت

– این چیه؟!

فکر کردم ، سوسکی چیزی دیده..

فوری با ترس گفتم

+ چی دیدی؟!

سوسکه؟! مارمولکه؟! عقربه؟!! ماره؟!

یا خدا ..

هانا دستش و روی گردنم گذاشت و گفت

– کبـ..... شده؟!

هینی کشیدم و لبم و گاز گرفتم ..

فوری با سویرشتم پوشوندمش و گفتم

+ نه..

چیزی نیست !!

خوردم زمین ..

هانا دست به سینه روبروم ایستاد و نگام کرد

– این آثار زمین خوردن نیـستا!!!

آثار خوردنه ..

 

برای پارت بعدی 

۶لایک 

۱۰کامنت