پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت3
4 فروردین · · خواندن 1 دقیقه
ادامه رمان جذابمون 🫣
آب دهنم و قورت دادم
+ چی میگی هانا ..
چشمک زد
– کار کیانه ، نه؟!
چیزی نگفتم و مشغول پوشیدن لباسام شدم که گفت
– آخرین بار کی دیدیش که این بلا رو سرت آورده؟!
+ خیلی وقته ندیدمش هانا..
بیخیال!!
نزدیکم شد و گفت
– مگه میشه؟!
+ من اجازه ندارم از خونه بیرون برم..
همین باشگاه هم با زور میزارن بیام!!
چون نیهاد مربیشه ، این اجازه رو بهم میدن ..
هانا پشت پلک نازک کردم
– والا ، ما که فضول نیستیم ..
ولی بپوشون اونا رو!!
اگه خونه اینجوری ببینتت ، همین باشگاه هم نمیزارن بیای ..
چیزی نگفتم که هانا گفت
– خداحافظ ..
و فوری رفت !!
هانا راست میگفت ..
نباید کسی اینا رو میدید ..
کیف لوازم میکاپم و باز کردم و کلی کرم پودر بهش زدم که یه کم از کبـ...ودیش و بپوشونه!!
بعد از باشگاه بیرون زدم ..
نیهاد به سمت ماشین ۲۰۷ أش رفت ..
حال نداشتم ، اینهمه راه و تا خونه ، با اتوبوس و تاکسی برم ..
برای همین به سمتش دوییدم و گفتم
+ نیهاد..نیهاد ..
سرجاش ایستاد ، عینک آفتابیش و بالا داد د گفت
– صد دفعه نگفتم تو باشگاه به اسم صدام نزن؟!
+ همه میدونن پسرداییمی ..
– اونم بخاطر دهن لق شماست!!
+ وای ..
آقای رفیعی محترم ، لطف میکنی من و تا دم در خونمون برسونی؟!
خیلی خستم ..
لطفا ..
ابرو بالا داد
– نچ..
+ چقدر سنگدلی تو ..
اصلا بویی از انسانیت بردی؟!
برسون دیگه من و..
– خودت برو ، غرم نزن ، من جایی کار دارم ..
و بعد پشت فرمونش نشست ..
یدونه به لاستیک ماشینش زدم و گفتم
+ اصلا ، مرده شور خودت و این فرغونت و ببرن ..
بچه پررو ..
با عصبانیت نگاهم کرد که زبون درازی بهش کردم و بدو بدو از اونجا دور شدم ..
چون اگه دستش بهم میرسید ، تیکه بزرگم گوشم بود
برای پارت بعدی
۵ لایک
۵ کامنت
مرسی که حمایت می کنید ✨✨