پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت4
5 فروردین · · خواندن 2 دقیقه بیا ادامه
همینکه رسیدم خونه ..
دلم به قار و قور افتاد ، دم ظهر بود و حسابی گشنم بود ..
ساک باشگاهم و همونجا روی زمین ول کردم و داد زدم
+ مامان..
نهار چی داریمم؟!!
مامان از آشپزخونه خارج شد و گفت
– کیفت و چرا وسط خونه ول کردی؟!!
+ چون که خستم ..
لطفا به این پسر داداش بی ریختت بگو ..
کمتر از منه بدبخت کار بکشه ..
مامان وارد آشپزخونه شد و غذا رو همی زد و گفت
– به نیهاد چه ربطی داره؟!
تو خودت والیبال و دوست داشتی ..
+ حدأقل بهش بگو ، چیزی از ارزش هاش کم نمیشه ، اگه من و تا خونه برسونه ..
دختر عمشم ، دشمنش نیستم که..
مامان کفگیر و توی هوا تکون داد
– بسه ، بسه ، انقدر راجع به برادرزاده ی من غیبت نکن ..
برو لباسات و عوض کن ، بیا کمکم ..
با ناله گفتم
+ وای..
بازم کمک؟!!
جان عزیزت ولم کن ، خستم ..
– حرف نباشه مَهوا!!
خواهرت داره میاد اینجا ..
با حرص به سمت اتاقم رفتم و گفتم
+ من نمیدونم ، این دخترت شوهر کرده ، رفته خونه ی شوهر ..
یا شوهر و آورده خونه ی ما..
والا بیس چاری اینجا پلاسه!!
مامان خنده أی کرد که وارد اتاقم شدم ..
لباسام و با یه تاپ ، شرتـ....ک آبی آسمونی عوض کردم ..
روی تخت نشستم و همینطوری که سعی میکردم ، موهام و از بالا گوجه أی ببندم ، یه زنگی به کیان زدم ..
که جواب داد
– الو..سلام مهوا ..
+ خوبی کیان؟!!
– والا جفت پا ، پریدی وسط حس و حالمون!!
میخوای خوب هم باشم عزیزم؟!
روی تخت لم دادم و گفتم
+ من که صد دفعه بهت گفتم ، نیا باشگاه ..
به خدا اگه نیهاد بفهمه ، من و میکشه ..
– به نیهاد چه ربطی داره؟!
ننته؟!
باباته؟!
کیته؟!!
+ حرف نیهاد پیش مامانم و بابام برو داره ..
اگه باهام لج کنه و یه چیزی بهشون بگه!!
آبروم میره ، دیگه همین باشگاه رو هم نمیزارن بیام ..
توروخدا یه کم درکم کن کیان!!