بیا ادامه 

 

همینکه رسیدم خونه ..

دلم به قار و قور افتاد ، دم ظهر بود و حسابی گشنم بود ..

ساک باشگاهم و همونجا روی زمین ول کردم و داد زدم

+ مامان..

نهار چی داریمم؟!!

مامان از آشپزخونه خارج شد و گفت

– کیفت و چرا وسط خونه ول کردی؟!!

+ چون که خستم ..

لطفا به این پسر داداش بی ریختت بگو ..

کمتر از منه بدبخت کار بکشه ..

مامان وارد آشپزخونه شد و غذا رو همی زد و گفت

– به نیهاد چه ربطی داره؟!

تو خودت والیبال و دوست داشتی ..

+ حدأقل بهش بگو ، چیزی از ارزش هاش کم نمیشه ، اگه من و تا خونه برسونه ..

دختر عمشم ، دشمنش نیستم که..

مامان کفگیر و توی هوا تکون داد

– بسه ، بسه ، انقدر راجع به برادرزاده ی من غیبت نکن ..

برو لباسات و عوض کن ، بیا کمکم ..

با ناله گفتم

+ وای..

بازم کمک؟!!

جان عزیزت ولم کن ، خستم ..

– حرف نباشه مَهوا!!

خواهرت داره میاد اینجا ..

با حرص به سمت اتاقم رفتم و گفتم

+ من نمیدونم ، این دخترت شوهر کرده ، رفته خونه ی شوهر ..

یا شوهر و آورده خونه ی ما..

والا بیس چاری اینجا پلاسه!!

مامان خنده أی کرد که وارد اتاقم شدم ..

لباسام و با یه تاپ ، شرتـ....ک آبی آسمونی عوض کردم ..

روی تخت نشستم و همینطوری که سعی میکردم ، موهام و از بالا گوجه أی ببندم ، یه زنگی به کیان زدم ..

که جواب داد

– الو..سلام مهوا ..

+ خوبی کیان؟!!

– والا جفت پا ، پریدی وسط حس و حالمون!!

میخوای خوب هم باشم عزیزم؟!

روی تخت لم دادم و گفتم

+ من که صد دفعه بهت گفتم ، نیا باشگاه ..

به خدا اگه نیهاد بفهمه ، من و میکشه ..

– به نیهاد چه ربطی داره؟!

ننته؟!

باباته؟!

کیته؟!!

+ حرف نیهاد پیش مامانم و بابام برو داره ..

اگه باهام لج کنه و یه چیزی بهشون بگه!!

آبروم میره ، دیگه همین باشگاه رو هم نمیزارن بیام ..

توروخدا یه کم درکم کن کیان!!