سلام 🕊

اگه حوصلتون سر رفته ، بیاین یکم از این رمان رو بخونید تا سرگرم بشید 😁

 

با درد چشمانش را باز کرد ... صبح شده بود و پرتو های آفتاب ، به داخل غار می تابید و غار نمناک را کمی روشن میکرد .

مایکل نمی توانست راحت تکان بخورد . بدنش تیر میکشید و گرفته تر از همیشه بود ، گویا پنج نفر او را کتک زده باشند .

احساس میکرد چند چیزی در دهانش آویزان است و هر لحظه ممکن از بیفتد . دهانش را باز کرد و دستش را داخل دهانش برد . چندین دندانش لق شده بود و هر لحظه ممکن بود بیفتد . 

چرا باید تمام این بلا ها سر او می آمد ؟ در زندگی لش چه کار بدی کرده بود ؟ قلب کسی را شکسته بود ؟ کسی را کشته بود ؟ کسی را نابود کرده بود ؟ چه کار کرده بود که اینگونه باید تاوان پس می داد ؟

شروع کرد به کشیدن دندان های لقش . با کشیدن هر کدام ، دردش بیشتر و بیشتر می شد . چهار دندان را ازدست داد . دو دندان پایینی و دو دندان بالایی .

دهانش پر از خون شده بود . به آرامی خون دهانش را تف میکرد بیرون . درد داشت ... همه چیز درد داشت ... فقط کمی آرامش ... کمی صداقت ... کمی معمولی بودن ... فقط یک زندگی ساده می خواست...

مایکل به دندان هایش که کف دستش ریخته بود ، خیره شد و اشک ریخت ... داشت می مرد ، آن هم با کلی زجر و بدبختی . وقتی میمرد راحت میشد ... 

دستی به سرش کشید . سرش تقریبا بی مو شده بود. هیچ دوست نداشت خودش را در آینه ببیند ... نمی خواست هیولایی که در آینه است را ببیند . 

" چقدر داغون شدی ... " این صدای پچ پچ گونه لوکی بود . مایکل به زمین خیره شد . دلش نمی خواست کسی او را اینچنین ببیند ، هیچکس .

با صدایی زیر تر از لوکی گفت :" معجزه گر شب همین بلا رو سر آدم میاره . " زیر چشمی به لوکی خیره شد . لوکی به سقف قار نگاه می کرد . 

" چرا منو نجات دادی ؟" این را لوکی گفت و بعد ، به مایکل خیره شد . مایکل زیر نگاه لوکی معذب شد . نمی توانست چیزی بگوید . 

لوکی گفت :" من خونتو خراب کردم ، نامزدت رو کشتم ، باهات بد رفتاری کردم و همین دیشب داشتم باهات می جنگیدم ! پس ... چرا ؟" مایکل شانه اش را بالا انداخت و پاسخ داد :" چون نمی تونم بی تفاوت باشم. ممکن بود گرگ یا هر حیوون دیگه ایی بخورتت. " سپس به لوکی خیره شد . 

لوکی چشمانش را بست و گفت :" بهت مدیونم ... لطفا ، بهم بگو چطور جبران کنم ؟ " مایکل کمی فکر کرد . ابتدا میخواست بگوید لازم نیست کاری کند ؛ ولی بعد ، دبی و پرنس را به یاد آورد . آن ها تنها بودند . 

با صدایی که کمی می لرزید ، گفت :" خانوادم ... اونا تنهان . لطفا توی دنیای جدیدی که میخوام بسازم ، ازشون محافظت کن . " سپس تمام سعیش را کرد تا اشک نریزد .

لوکی لبخند زد ( که بیشتر شبیه به پوزخند بود ) و با صدایی که می لرزید گفت :" هرچی شما بفرمایید ... شاه شب ! " سپس چشمانش را بست . 

مایکل آرام ، با فاصله ایی زیاد از لوکی ، بر روی زمین دراز کشید و گفت :" شاید تو یه دنیای دیگه ، با هم دوست باشیم . " سپس چشمانش را بست و در دنیای خواب و رویا ، فرو رفت .

                               ***

چشمانش را به آرامی گشود . لوکی کنارش نشسته بود. مایکل پرسید :" بازوت ...؟ " ولی لوکی قبل از کامل شدن سوال پاسخ داد :" با جادو از صبح تا الان ترمیمش کردم . " مایکل با درد و سختی فراوان ، از جایش بلند شد . 

غروب بود . پرتو های طلایی خورشید ، نارنجی شده بود و هر لحظه ، بیشتر و بیشتر تیره می شد . مایکل گفت :" برخیز " سپس تبدیل به شاه شب شد . در آن حالت ، درد بدنش کمتر شده بود ؛ ولی ازبین نرفته بود . 

دروازه ایی به خانه دبی باز کرد و رو به لوکی گفت :" لطفا مواظب خانوادم باش ... بهشون بگو دوستشون دارم !" لوکی سرش را تکان داد و وارد دروازه شد . 

مایکل دروازه را بست . حالا خودش تنها مانده بود . دروازه ایی به اتاق لایلا در قصر باز کرد و واردش شد . وقتی وارد اتاق لایلا شده ، دروازه را بست .

لایلا روبه رویش ایستاده بود و پوزخند میزد . مایکل اخم کرد و تهدید آمیز گفت :" سلام لایلا راسی ! "