شاه شب من F3 P20
8 فروردین · · خواندن 6 دقیقه سلام .
این پازت آخر رمان شاه شب من هست . امیدوارم از این رمان راضی بوده باشین .
مایکل گفت :" می کشمت عوضی ." خشم و نفرت ، در بند بند وجودش فقط یک چیز را فریاد می زد :
او را بکش !
همین قصد را هم کرده بود .
مایکل از قدرت ببر استفاده کرد . دوباره همان قدرت وحشتناکی که می خواست تخلیه شود را در دستش حس کرد .
لایلا با پوزخند ایستاده بود . آرامشی عجیب در چهره اش بود که حرص مایکل را در می آورد . چرا اینقدر آرام بود ؟ چرا جوری رفتار می کرد که انگار برنده داستان است ؟
سرش را به سرعت تکان داد . وقت نداشت به این ها فکر کند . باید زودتر کار را یک سره می کرد .
به سمت لایلا هجوم آورد و مشتش را آماده کرد تا در صورت او بکوبد ؛ ولی در یک لحظه چشمانش گرد شد ... لایلا لبخند دندان نما می زد و سپس ، نوری سرخ رنگ به او بر خورد کرد ... همه چیز آنقدر سریع بود که نفهمید چطوری بر زمین افتاده است .
از روی زمین بلند شد . لایلا هنوز سر جایش استوار بود . فکر می کرد شکست دادن لایلا ، مانند شکست دادن لوکی باشد ؛ ولی اصلا اینطور نبود . لایلا قوی تر و زرنگ تر از لوکی بود ، خیلی قوی تر .
لایلا با لحنی تمسخر آمیز گفت :" فکر کردم قراره بکشیم ، حشره چندش !" سپس حالتی جدی در صورتش آمد و به آرامی ادامه داد :" ولی ظاهرا پوفق نشدی ." سپس انگشت اشاره اش را به ناخن انگشت شستش چسباند و با لحنی کشنده گفت :" کارت تمومه !" سپس انگشت اشاره اش را برداشت و گلوله ایی غظیم و سیاه رنگ که در خودش می پیچید و بزرگ و بزرگ تر می شد ، به سمت مایکل حمله ور شد.
مایکل دروازه ایی روبه روی آن گلوله باز کرد و گلوله وارد دروازه شد . ابتدا فکر کرد اتفاقی نیفتاده ؛ ولی بعد دروازه او و لایلا را به درون خود کشید .
آنها وارد دشتی بزگ شده بودند . نمی توانست به درستی جزئیات دشت را بیند . سعی کرد دروازه ایی باز کند تا به پشت لایلا برود و او را قافلگیر کند ؛ ولی دیگر نمی توانست دروازه ایی باز کند .
آب دهانش را بلعید . کار برایش لحظه به لحظه سخت تر می شد . لایلا از روی زمین بلند شده بود و با اخم به او خیره شده بود ، سپس طلسمی سرخ به سمتش پرتاب کرد . مایکل از سپر محافظش استفاده کرد .
جلوی طلسم را گرفت . لایلا چندین طلسم دیگرد ، پشت سر هم به سمت سپر می فرستاد . طلسم ها وحشیانه به سپر می خوردند و صدایی مهیب و آزار دهنده به وجود می آوردند .
مایکل به سپر خیره شد . سپر پر از طرک شده بود و کوچک ترین ضربه ایی ، می توانست سپر را بشکند . طلسمی که اجرا کرده بود ، در سپیده دم صبح فردا آغاز می شد ؛ ولی اگر قبل از عملی شدنش می مرد ... فکری به سرش زد . از قدرت خروس استفاده کرد و کفت دستش قدرت کوتاه کردن شب را به خودش داد و آن را عملی کرد .
ده دقیقه دیگر سپیده دم می شد و او باید ، در این ده دقیقه ، جان سالم به در می برد .
لایلا طلسمی دیگر ، به سمت سپر فرستاد و با برخورد طلسم با سپر ، دیگر خبری از آن نبود . مایکل از قدرت بوفالو ، برای مقاوم تر شدن بدنش در برابر طلسم و یا ضربه مقاومت کند .
لایلا با صدایی که می لرزید ، گفت :" خب ... کارت تموم شده بدون !" سپس سه طلسم پشت سر هم به سویش فرستاد .
مایکل از قدرت نابودی اش استفاده کرد و طلسم ها را پشت سر هم ، نابود کرد ؛ ولی طلسم آخر با برخوردش به دستش ، آن قدرت را نیز از او گرفت . آب دهانش را بلعید و زیر لب گفت :" همینو کم داشتم !" سپس از قدرت فلج کردن استفاده کرد . باید خود را به لایلا می رساند و او را برای پنج دقیقه ، فلج می کرد .
نفس عمیقی کشید و به سمت لایلا دوید . لایلا پشت سر هم ، طلسم های مختلف به سمتش پرتاب می کرد ؛ ولی به لطف قدرت بوفالو ، مایکل در برابر طلسم ها مقاوم شده بود .
وقتی به لایلا رسید ، لایلا دست مایکل را گرفت و نیش فلجی را ، به خود مایکل زد . مایکل به دلیل داشتن قدرت بوفالو فلج نشد ؛ ولی آن دو قدرت را نیز ، از دست داد .
درست زمانی که فکر می کرد دیگر امیدی برایش نمانده ، برای یک لحظه شادی را حس کرد ... او قدرت خلق کردن را داشت ! قدرت مهمی که فراموشش کرده بود .
لگدی به پشت زانوی لایلا زد و خود را از دست او آزاد کرد ، سپس از قدرت شانس استفاده کرد . چندین کفش دوزک قرمز ، بالای سرش شروع به پرواز کردند و بعد ، همگی تبدیل به شمشیری سرخ شدند .
مایکل شمشیر را گرفت و به سمت لایلا رفت . لایلا به سمتش طلسم های مختلف پرتاب کرد ؛ ولی مایکل همه آنها را دفع کرد .
درست لحظه ایی که شمشیر را روی گلوی لایلا گذاشته بود ، چیزی باعث شد دیگر نتواند سر پاهایش بایستد ... دستانش دیگر توان نگه داشتن شمشیر را نداشتند ... شمشیر محو شد ... مایکل بر روی زمین افتاد .
لایلا از روی زمین بلند شد و لگدی به شکم مایکل زد و با تمسخر گفت :" هیچکس ... هیچکس نمیتونه جلوی منو بگیره ... " سپس کناز مایکل نشست و شروع کرد به گشتنش .
مایکل می دانست او به دنبال چیست . لبخندی پیروزمندانه زد و گفت :" شرمنده لایلا ؛ ولی اینجا نیست ... " لایلا به مایکل خیره شد .
پرتو های طلایی خورشید ، بر روی او و لایلا درخشیدند . پوشش شاه شب مایکل ازبین رفت . چیزی طلایی و بزرگ ، از هر طرف به سمت آنها می آمد .
مایکل گفت :" لایلا ... تو باختی ! من هم باختم ... " لایلا از جایش بلند شد و گفت :" نه ... من نباختم ... لایلا راسی هیچ وقت نمی بازه ، نباید ببازه . " مایکل به چشمان لایلا خیره شد .
در چشمان لایلا اثری از وحشت نبود . در چشمانش برقی از پیروزی نمایان شده بود . مایکل تعجب کرد . لایلا گفت :" اگه خودم برم توی اون چیز و همزمان تو رو بکشم ، خاطراتم از بین میره و دنیایی که تو نمی خواستی به وجود میاد . دنیایی بین مرز چیزی که میخوای و چیزی که اینجا هست ... " چشمان مایکل از وحشت گرد شد . نباید این اتفاق می افتاد .
لایلا طلسمی بالای سر او گذاشت ، سپس به سمت آن چیز طلایی و بزرگ رفت و وقتی واردش شد ، طلسم به مایکل برخورد کرد .
زندگی جلوی چشمان مایکل گذشت... لحظه های خوب و بد ، دوستانش ، عزیزانش ، احساساتی که تجربه کرده بود ... لحظه به لحظه ... لحظاتی که باعث می شد بگوید ، ای کاش قدر این ها را می دانستم ؛ ولی یک جسد بی جان چه می توانست بگوید ؟ به درستی که مرده ها نمی توانستند قصه بگویند ...
پرتو طلایی متوقف شد ؛ ولی دنیای پشتش ، متوقف نشد ... آنقدر پیشروی کرد ، تا دنیای میراکل ساخته شد . دنیایی ناخواسته .
***
" و شاه شب مرد و کاری برای درست کردن اوضاع ، ازش بر نیومد و اینطوری بود که دنیای ما به وجود اومد . دنیایی که به دو بخش شاه شب ، یعنی گذشته و بخش میراکل ، یعنی الان تقسیم شده . کس دیگه ایی از این ماجرا خبر نداره . من وظیفه ام بود اینو بهت بگم الکس ولی بقیه کوآمی ها نمی تونن بگن . " الکس مشتاقانه سرش را تکان داد و گفت :" وای ... اگه اینو تبدیل به یه کتاب کنن جالب میشه ، نه ؟ افسانه شاه شب ! یا چون یکم حماسی بود ، باید گفت شاه شب من ! " فلاو سرش را کج کرد و پرسید :" واقعا که نمی خوای این کار رو کنی ؟" الکس خندید و گفت :" معلومه که نه !" سپس به آسمان خیره شد .
به آرامی گفت :" فکر کنم باید برگردیم لونه . " سپس لبخندی غمناک زد .