سلام ؛ من دیوانه ام ! P1
8 فروردین · · خواندن 5 دقیقه سلام !
من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " هستم و با رمان جدیدی ، در خدمتتونم 🤗
موضوع رمان :
" مِی جونز ، دختری ۲۹ ساله بود که در شهر لس آنجلس ، زندگی معمولی ایی داشت . بعد از مرگ خواهرش سارا ، مِی متوجه میشود سارا وصیت کرده بود تا با یک بیمار روانی در تیمارستان لری هیل ازدواج کند . مِی که نمی توانست وصیت خواهرش را نادیده بگیرد ، تصمیم به انجام این کار دیوانه وار می گیرد ؛ ولی این پایان ماجرای مِی نبود و زندگی او ، از یک زندگی معمولی و یک نواخت ، تبدیل به یک زندگی ، پر از چالش های روزمره با دیوانه ایی می شود ، که ادعا دارد همه جز او دیوانه اند ! "
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت :" وصیت نامه عجیب "⚰️📝
اگه دوست دارید یه رمان طنز بخونید ، برید ادامه مطلب لطفا 🤗
زمستان سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت بود و این زمستان ، سرد ترین زمستان برای مِی جونز بیست و نه ساله بود .
مِی در خانواده ایی پر جمعیت " جونز " متولد شده بود و حالا ، در ساختمان مسکونی کوچکی در شهر لس آنجلس زندگی می کرد .
او هر روز صبح ساعت شش بیدار می شد و ساعت هفت و نیم ، سوار ماشین دست دومی که از یک حراجی خریده بود می شد و به شرکت ویراستاری "اِستیوِنز" می رفت و کار ویراستاری اش را شروع می کرد. او ساعت دوازده ظهر به خانه بر می گشت و بعضی وقت ها اول به خرید و سپس ، به خانه بر می گشت .
زندگی او معمولی یکنواخت بود و بسیار از این امر خوشحال بود ، تا آنکه زمستان سال هزار و نهصد و هشتاد و هشت ، دقیقا دوازده روز قبل از کریسمس ، سایه ایی بزرگ از غم و اندوه ، بر زندگی اش افتاد .
آن روز نحس ، هوا آفتابی و کمی سرد بود . روز شادی به نظر می رسید . صاحب خانه بدعنق به او غر نزده بود ، برنده جایزه صد دلاری شرکت شد و سپس در یک حراج خانگی ، با پول کمی توانست جعبه موزیکال زیبا و سالمی را بخرد .آن روز حس می کرد بهترین روز زندگی اش است ، تا اینکه شماره ایی ناشناس به او زنگ زد .
ابتدا با سرخوشی جواب تلفن را داد ؛ ولی هرچه بیشتر به حرف های کسی که به او زنگ زده بود گوش می داد ، دنیا برایش تاریک تر می شد . نمی توانست چیزی بشنود و یا حرفی بزند . بدون آنکه متوجه شود ، اشک می ریخت و هر لحظه ، لبخند زدن برایش امری غیر ممکن می شد ...
مِی در خانواده ایی پر جمعیت متولد شده بود . خانواده ایی با یازده پسر که فقط دو دختر داشت : مِی و سارا ... سارا چهارده سال داشت که مِی به دنیا آمد .آن دو همیشه با یکدیگر بودند . در غم ، شادی ، سختی ها و راحتی ها ؛ همیشه .
سارا در چهارده سالگی مسلمان شده بود و مِی ، مانند دیگر اعضای خانواده مسیحی بود . این اختلاف بزرگی برای هر دو بود ؛ ولی آن را تا حد ممکن نادیده می گرفتند .
سارا سرگرمی و کمک حال مِی بود و مِی ، سرگرمی بدعنق سارا ! همیشا همینطور بود .
با آنکه سارا مسلمان بود ؛ ولی شبیه مسلمانانی که با دیدنش اخم می کردند و می خواستند به زور مسلمانش کنند ، فرق می کرد . سارا همیشه خوش خنده بود . به چیز هایی که مسلمانان دیگر ، مانند موهایش گیر می دادند ، گیر نمی داد و به عقاید دیگران احترام می گذشت . دوستان سارا نیز بیشترشان مسلمان بودند و مانند او بودند ؛ ولی هیچکدام مانند سارا ، برای مِی خاص نبود .
مِی با حال خراب در مراسم خاکسپاری ، با کمک برادر کوچک ترش تام ، ایستاده بود . چیزی نمی گفت ... چیزی نمی شنید ... فقطحس می کرد ! حس می کرد گلویش را با سیم خاردار بسته اند و قلبش را ، کسی با چکش خورد کرده .
حتی پدر و مادرش که هیچوقت جدی نبودند و لبخند می زدند نیز قلبشان شکسته بود و گریه می کردند .
سارا رفته است ... سارا دیگر نیست ... سارا در بهشت است ... سارا در یاد ها است ... سارا مهربان بود ... سارا یک فرشته بود ... سارا خوب بود ... سارا مرده است ...
همه همین ها را به او و خانواده اش می گفتند تا دلداریشان دهند . دلداری ... در راه برگشت به خانه چندین بار این کلمه را مزه مزه کرده بود .
در خانه هیچکس جز وکیل که وصیت نامه سارا را می خواند ، چیزی نمی گفت .
وقتی وکیل به اواخر وصیت نامه رسید ، مِی هوشیار شد ؛ زیرا نامش را در وصیت نامه شنید :
مِی عزیزم ! از تو خواسته ایی دارم .
می دانم عجیب است ؛ ولی لطفا خواسته
من را عملی کن . از تو می خواهم با بیمار
روانی ایی از تیمارستان " لری هیل " در شهر
گری ازدواج کنی و ...
ولی وکیل به دلیل تعجب خانواده ، دیگر خواندن را ادامه نداد و شروع کرد به حرف زدن . حرف هایی که مِی نمی شنید .
سارا هیچوقت از او خواسته ایی برای خودش نداشت و تمام چیزی هایی که از مِی می خواست این بود که درس بخواند ، به حرف بزرگترش گوش دهد ، مراقب سلامتش باشد و از این قبیل چیز ها . ولی حالا فرق می کرد . سارا از او یک درخواست واقعی کرده بود ... یک خواسته واقعی و متنوع از مِی .
خواسته ایی که باعث شده بود ، مِی انگیره بگیرد تا آخرین خواسته سارا را عملی کند ... خواسته ایی دیوانه وار که می خواست انجامش دهد تا کاری برای سارا کرده باشد .
برای اولین بار در آن روز،دهانش را باز کرد و گفت :
_ اون فرد کیه ؟
سرش را بالا آورد و به چشمان وکیل زل زد . می خواست چالش سارا را انجام دهد ... می خواست او هم کاری برایش انجام داده باشد . برایش مهم نبود که سی و چهار چشم به آن خیره هستند .