بیا ادامه 

حمایت یادت نره گلم 

 

بعد از اینکه ، دور هم نهار خوردیم ..

مامان گفت

– مهوا ، پاشو حاضر شو مادر ..

شب خونه ی داییت دعوتیم ..

+ دعوتید ..

من کجا بیام؟!

من تو خونه میمونم ..کنکور دارم ، میخوام بشینم درس بخونم ..

نوا فوری گفت

– آخ ، بمیرم برای خواهرم ..

کتابات پاره شدن ، انقدر خوندیشون ..

یه کمم به خودت استراحت بدی ، بد نیست ..

تربچه رو از توی سبزی در آوردم و به سمت نوا پرت کردم و گفتم

+ تیکه میندازی؟!!

مامان فوری گفت

– تو که درس بخون نیستی ..

پس الکی سر من و شیره نمال!!

یه بار گفتم ..

خونه ی داییت دعوتیم ، شما هم میای ..

+ من خوشم نمیاد ، ریختِ بیریخت نیهاد و ببینم ..

نوا سری تکون داد و گفت

– نه که اون عاشق چشم و ابروعه توعه ..

غنچه به طرفداری از من گفت

– خاله مهوام ، خیلیم خوشگله ..

+ ای خاله قربون تو بره ..

و بوسه أی به سرش زدم و گفتم

+ یاد بگیر نوا خانوم ..

مامان ادامه داد

– تولد نهاله . 

زنداییت دعوتمون کرده ، کلی هم تدارک دیده ..

باید بریم حتما ..

پوفی کردم و گفتم

+ زوریه دیگه؟!

– بله ..

الانم پاشو!!

هم خودت برو ، حاضر شو ..

هم غنچه رو حاضر کن ..

نوا به کیسه ی پارچه أی روی مبل اشاره زد و گفت

– لباسای غنچه اونجاست ..

از پشت میز نهار خوری بلند شدم و دست غنچه رو گرفتم و رو به نوا گفتم

+ یه وقت به خودت زحمت ندی عزیزم ..

مادری نمیکنی واسه این بچه که!!

مدام حامله أی ..

نوا هم فقط یه چشمک غرور آفرین زد و خندید