پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت6
8 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بیا ادامه
حمایت یادت نره گلم
بعد از اینکه ، دور هم نهار خوردیم ..
مامان گفت
– مهوا ، پاشو حاضر شو مادر ..
شب خونه ی داییت دعوتیم ..
+ دعوتید ..
من کجا بیام؟!
من تو خونه میمونم ..کنکور دارم ، میخوام بشینم درس بخونم ..
نوا فوری گفت
– آخ ، بمیرم برای خواهرم ..
کتابات پاره شدن ، انقدر خوندیشون ..
یه کمم به خودت استراحت بدی ، بد نیست ..
تربچه رو از توی سبزی در آوردم و به سمت نوا پرت کردم و گفتم
+ تیکه میندازی؟!!
مامان فوری گفت
– تو که درس بخون نیستی ..
پس الکی سر من و شیره نمال!!
یه بار گفتم ..
خونه ی داییت دعوتیم ، شما هم میای ..
+ من خوشم نمیاد ، ریختِ بیریخت نیهاد و ببینم ..
نوا سری تکون داد و گفت
– نه که اون عاشق چشم و ابروعه توعه ..
غنچه به طرفداری از من گفت
– خاله مهوام ، خیلیم خوشگله ..
+ ای خاله قربون تو بره ..
و بوسه أی به سرش زدم و گفتم
+ یاد بگیر نوا خانوم ..
مامان ادامه داد
– تولد نهاله .
زنداییت دعوتمون کرده ، کلی هم تدارک دیده ..
باید بریم حتما ..
پوفی کردم و گفتم
+ زوریه دیگه؟!
– بله ..
الانم پاشو!!
هم خودت برو ، حاضر شو ..
هم غنچه رو حاضر کن ..
نوا به کیسه ی پارچه أی روی مبل اشاره زد و گفت
– لباسای غنچه اونجاست ..
از پشت میز نهار خوری بلند شدم و دست غنچه رو گرفتم و رو به نوا گفتم
+ یه وقت به خودت زحمت ندی عزیزم ..
مادری نمیکنی واسه این بچه که!!
مدام حامله أی ..
نوا هم فقط یه چشمک غرور آفرین زد و خندید