سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

موضوع رمان :

" مِی جونز ، دختری ۲۹ ساله بود که در شهر لس آنجلس ، زندگی معمولی ایی داشت . بعد از مرگ خواهرش سارا ، مِی متوجه میشود سارا وصیت کرده بود تا با یک بیمار روانی در تیمارستان لری هیل ازدواج کند . مِی که نمی توانست وصیت خواهرش را نادیده بگیرد ، تصمیم به انجام این کار دیوانه وار می گیرد ؛ ولی این پایان ماجرای مِی نبود و زندگی او ، از یک زندگی معمولی و یک نواخت ، تبدیل به یک زندگی ، پر از چالش های روزمره با دیوانه ایی می شود ، که ادعا دارد همه جز او دیوانه اند ! " 

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : " تیمارستان ، مرد زیر میز و یک عالمه برگه !"🏢📑

اگه دوست دارید ادامه این داستان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 🤗😉

 

یک سال گذشت . سخت تر و کند تر از هر سال دیگری ؛ ولی بالاخره گذشت . 

حالا مِی سی ساله شده بود .فرق های بسیاری کرده بود. موهایش را نارنجی کرده بود و برای خواندن کتاب ، عینک مطالعه می زد .

آن روز ، اول ماه مارس بود . هوا هنوز سرد بود ؛ ولی نه آنقدر . گیاهان جوانه های کوچک می زدند و چندین روز بعد ، جوانه ها باز می شد و می توانست از آنها نهایت لذت را ببرد . 

یک هفته بعد از مرگ سارا ، به شهر گری رفته بود تا خانواده جکسون را راضی کند تا وصیت خواهرش را عملی کند و بعد از گذشت یک سال ، با رفت و آمد و مانند کنه به آنها چسبیدن ، توانسته بود رضایتشان را بگیرد تا پسرشان را از تیمارستان بیران بیاورند . 

خانواده جکسون ، خانواده همان مرد دیوانه ایی بود که سارا وصیت کرده بود با آن ازدواج کند . امروز فقط یک قدم دیگر مانده بود ، تا انجام وصیت سارا . 

مِی سوار ماشین دست دوم سفیدش بود و به سمت تیمارستان " لری هیل " می رفت .

کمی مضطرب بود و نمی توانست باور کند واقعا قرار است همچین کاری را انجام دهد . ازدواج با یک دیوانه می توانست احمقانه باشد ، ولی از طرفی نمی توانست به این سرعت جا بزند . 

وقتی به تیمارستان رسید ، ماشین را پارک کرد و زیر لب گفت :

_خب ... شاهزاده اداییمون باید همینجا باشه . 

 سپس درب ماشین را باز کرد و از آن خارج شد.

نفس عمیقی کشید تا به خودش شجاعت دهد ، که تلفن همراهش زنگ خورد . تلفن را برداشت . پدرش بود که به او زنگ می زد . می دانست اگر جواب دهد پشیمان می دهد ولی اگر جواب ندهد ، پشیمان تر می شد . 

با دو دلی تلفن را جواب داد و با لحنی که قرار بود شاد و بشاش باشد گفت :

_ سلام بابا !

صدای قهقهه از پشت تلفن آمد . مِی پشت چشمی نازک کرد و چیزی نگفت . پدرش با خنده گفت :

_ چی کار می کنی رسیدی پیش شاهزاده رویا هات !

سپس صدای قهقهه و خنده از پشت تلفن بیشتر شد. مِی تلفن را از خود دور کرد و عبوس شد . پدرش با خنده بیشتری گفت :

_ یه وقت نگران نشی مینا کوچولو ، اونجا یه عالمه کاغذه !

سپس خنده ها تبدیل به قهقهه شد . می تعجب کرد . یک عالمه کاغذ؟ منظور پدرش چه بود ؟ به آرامی پرسید :

_ بابا ، منظورت از یه عالمه کاغذ چی بود ؟ 

_ برای پاک کردن اشک های کوچولوت ... چون بیشتر کسایی که تو تیمارستانن مردایی هستن که زن میکشن !

سپس قهقهه ها بیشتر و بیشتر شد . می آب دهانش را بلعید . اگر در خانواده ایی جدی و خشک بود خبری از این همه مسخره بازی نبود .

پدر گفت :

_ امیدوارم پیش اون همه دیوونه خوش بگذره فقط مواظب باش زنده زنده نخورنت ...

سپس قهقهه ها بیشتر شد . می با چشمانی گرد شده ، به سرعت گفت :

_ باشه بابا خداحافظ ... 

سپس محکم و سریع ، چندین بار بر روی دکمه قطع تماس زد و تلفنش را در جیب شلوارش گذاشت .

حرف های پدرش و آن همه خنده پشت تلفن ، باعث اضطرابش شده بود . با کمی ترس ، وارد تیمارستان شد . 

با وارد شدنش در آنجا ، تمامی چشم ها را به خودش دوخت . مِی نفس عمیقی کشید . هرگوشه از تیمارستان ، پر بود از افرادی که او را می نگریستند .

آخر این دیگر چه وصیتی بود ؟ ازدواج با یک بیمار روانی ؟ سارا عقلش پاره سنگ برداشته بود . مسلمان دیوانه ایی بود .

طبق عادت همیشگی اش زمزمه کنان گفت :

_ نگران نباش مِی ! فقط اون دیوونه رو پیدا می کنی و باهاش ازدواج می کنی . از این بد تر هم دیدی و ...

ولی قبل از تمام کردن حرفش صدایی خش دار از سال مجاورش آمد که می گفت :

_ قوقولی قوقول ! ببینین چه خوب پارس میکنم !

مِی خنده عصبی ایی کرد و با سردرگمی گفت : 

_ جان ؟

به سالن مجاورش خیره شد . ظاهرا سالن غذا خوری بود . دیوانه ایی که آن صدا را در آورده بود ، بر روی میز رفته بود و با دست هایش ادای بال زدن در می آورد .

زنی هم زیر چشمی دیگران را از نظر می گذراند و زیر لب چیزی می گفت . زیر یک میز هم مردی با پوستی رنگ پریده و موهایی کمی فر ، نشسته بود و مِی را زیر نظر گرفته بود .

مِی زیر نگاه مرد معذب شد و عصبی به دنبال یک پرستار گشت ؛ ولی کسی را پیدا نکرد . سرش را پایین انداخت . چرا کسی را پیدا نمی کرد . آهی کشید و به برگشت تا برود که با زنی عینکی با چندین برگه در دست برخورد کرد و تمام برگه ها ، بر روی زمین پخش شدند.

می عذر خواهی کرد و شروع به جمع کردن برگه ها ، همراه با زن کرد . وقتی می خواست آخرین برگه را بردارد ، دستش به دستی سرد برخورد کرد . صاحب دست به سرعت دستش را پس کشید . 

می سرش را بالا آورد تا صاحب دست را ببیند . صاحب دست همان مرد زیر میز بود . از جلو می توانست ، متوجه چشمان قوه ایی و بینی عمل کرده مرد را ببیند .

مرد با لحنی زیر و خصمانه گفت :

_ متجاوز !

مِی خنده عصبی ایی کرد و گفت :

_ دست تو اول به دستم خورد ، پس تو به من تجاوز کردی ، نه من به تو !

مرد با اخم و کلافگی گفت :

_ دروغگو ، مفسد !

مِی آماده بود که چیزی بگوید ، که زن برگه را برداشت و رو به مرد گفت :

_ اوه ، مایک ! این چه کاریه که با دوست جدیدمون میکنی ؟ 

مرد که ظاهرا مایک نام داشت ، اخم غلیظ تری به مِی کرد و به زیر میز خزید . مِی پشت چشمی نازک کرد و غرولند کرد .

زن آرام گفت :

_ به دل نگیر ! مایک فقط یکم ... حساسه ! البته از دوتا دیوونه انتظاری جز این هم نباید داشت .

سپس چشمانش گرد شد و دستپاچه گفت :

_ منظورم از دوتا دیوونه تو نبودی !

می ابرویش را بالا داد و چشمانش را تنگ زد و لبخندی زد و چیزی نگفت . سعی کرد بر روی کاری که برای انجامش به این تیمارستان آمده بود ، تمرکز کند:

" ازدواج با همان دیوانه ای که در وصیت نامه بود "

می لبخندی احمقانه زد و گفت :

_ من مِی جونزم ؛ خواهر سارا جونز ، اون اینجا کار می کرد .

زن آهانی گفت و قیافه ایی ناراحت گرفت و گفت :

_ اوه آره ... سارای بی چاره ... مرگش رو توی روزنامه هم چاپ کرده بودن ... حتما برات سخت بود ، نه ؟

مِی از این سوال متنفر بود . 《 حتما برات سخت بود ، نه ؟》 معلوم بود که برایش سخت بود ! او خواهرش ، دوست اش ، شریک اش ، معلم اش و همدم اش را از دست داده بود ! چطور می توانستند اینقدر بی رحم باشند ؟

_ من برای اجرای وصیتش اومدم . ماجرای ازدواج . 

زن ابتدا واکنشی نشان نداد ولی بعد خنده عصبی ایی کرد و رو به مایک ( مرد زیر میز ) گفت :

_ مایک ... فکر کنم وقتشه .

سپس به مِی گفت :

_ دنبالم بیاد . کشیش مُرگان منتظره .

مِی از جایش بلند شد و به دنبال زن راه افتاد . مایک نیز ، پشت سرشان آرام آرام می آمد . 

مِی تعجب کرده بود . چرا مایک دنبالشان می آمد ؟ نکند مایک همان ... سرش را به تندی تکان داد و لبخند احمقانه ایی زد . حاضر بود با یک شانپانزه زندگی کند تا مایک . 

وقتی به دفتر مدیر تیمارستان رسیدند ، هر سه وارد شدند . کشیش مورگان نیز آنجا بود . 

می دنبال شخص دیگری می گشت ولی کسی را پیدا نکرد . مایک نیز همینطور . سپس جوابی مشترک پیدا کردند و به یکدیگر ، به شکلی که دارند چندش ترین حشره دنیا را میبینند ، خیره شدند . آنها قرار بود با یک دیگر ازدواج کنند !