سلام ؛ من دیوانه ام ! P3
9 فروردین · · خواندن 5 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : آغاز زندگی دو دیوانه 🏠
اگر می خواید قسمت سوم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 🤗😉
مِی با اخم رانندگی می کرد . باورش نمی شد واقعا با یک دیوانه ازدواج کرده بود . زیر لب غر غر می کرد و گاهی زیر چشمی به مایک خیره می شد .
مایک داشبورد ماشین را باز کرد . مِی با کلافگی گفت :
_ در داشبورد رو ببند .
مایک داشبورد را بست . با بی قراری اطراف را نگاه می کرد . مِی یک نوار کاسکت درون پخش کننده موسیقی ماشین گذاشت و آن را پخش کرد .
یکی از موزیک های خواننده محبوبش ، اولیس پرسیلی بود. ظاهراً توجه مایک را نیز جلب کرده بود . مِی لبخند زد و به مایک خیره شد . اگر می توانستند سر موزیک توافق داشته باشند ، بقیه چیز ها نیز راحت حل می شد .
ناگهان صدای بوق آمید و مِی متوجه شد در جهت مخالف جاده رفت . جیغی کشید و به از جلوی یک ماشین کنار رفت و به طرف جاده خودش برگشت و ماشین را متوقف کرد .
مِی به مایک خیره شد . مایک وحشت زده بود . مِی خنده عصبی ایی کرد و گفت :
_ فکر کنم بهتره موزیک رو قطع کنیم .
_ موافقم .
این را مایک گفته بود و سرش را چندین بار تکان داده بود . مِی موزیک را قطع کرد و دوباره رانندگی را شروع کرد .
آرامی رانندگی می کرد . آرام پرسید :
_ تو چرا حاضر شدی با من ازدواج کنی ؟
مایک صادقانه گفت :
_ تا از اون دیوونه خونه برای همیشه فرار کنم .
مِی آهانی گفت و لبخندی احمقانه زد و ابرو هایش را بالا داد و چشمانش را تنگ کرد . این قیافه را همیشه می گرفت . دقیق یادش نمی آمد اولین بار سر چه قضیه ایی این قیافه احمقانه را گرفته بود ؛ ولی بر می گشت با سال سوم دبیرستانش .
مایک زیر چشمی او را می پایید . چرا این کار را می کرد ؟ یاد حرف پدرش افتاد که می گفت :
_ مواظب باش دیوونه ها نخورنت ...
و سپس آن صدای خنده ... سرش را به شدت بیشتری به جاده خیره شد . او دیگر بچه نبود که این مزخرفات را باور کند .
_ تو چرا یه متوسطی ؟
مِی تعجب کرد و به مایک خیره شد . سرش دا کج کرد و دوباره به جاده خیره شد و پرسید :
_ متوجه نمی شم ، یه جور بازیه ؟
مایک اخم کرد و با کلافگی گفت :
_ نه ! من یه آدم عاقل و سالمم ، بقیه همشون دیوونن ؛ ولی تو یه متوسطی . بین این دوتا ، ولی هیچکدومشون نیستی . از همون اول عجیب بودی !
مِی عبوس شد . این دیوانه عقلش مانند بچه ها کار می کرد . مغزش مانند بچه های هفت ساله و زود باور بود ...
لبخندی شیطانی زد و ماشین را متوقف کرد . اگر واقعا اینقدر زود باور بود ، پس می توانست سر کارش بگذارد و کمی بخندد . خنده ایی شیطانی کرد . مایک کمی تعجب کرده بود . با لحنی که مانند قاتلان روانی بود ، گفت :
_ تو نمی دونی ، من یه آدم خوار روانی ام که میخواد بخورتت ! پخ!
سپس خودش را به مایکل نزدیک کرد . مایک جیغ کشید و سعی کرد در ماشین را باز کند و جیغ جیغ کنان گفت :
_ کمک ! یه آدم خوار متوسط روانی میخواد منو بخوره ! کمک !
سپس به شیشه های ماشین کوبید .
مِی خندید . از ته دل خندید . هیچ وقت چنین آدم زود باوری را ندیده بود ، که بتواند سر کارش بگذارد . با خنده رو به مایک که هنوز داشت به شیشه ماشین می کبید ، گفت :
_ مایک شوخی کردم . آروم باش !
مایک به مِی چپ چپ نگاه کرد و دست به سینه ، آرام سر جایش نشست . مِی کمی تعجب کرد . توقع نداشت مایک اینقدر حرف گوش کن باشد .
ماشن را روشن کرد و به راهش ادامه داد . رانندگی تا ساعت دوازده شب ، ادامه داشت و آن دو ، دیگر با یکدیگر حرفی نزدند .
از شهر گری تا لس آنجل راه زیادی بود . از یک ایالت ، به ایالتی دیگر . این راه طولانی بود ، مخصوصا وقتی در راه توقف های زیادی صورت می گرفت .
****
ساعت شش صبح بود و مِی ماشین را در جای پارک رو به روی آپارتمان مسکونی ایی که زندگی می کرد ، پارک کرد .
به خودش کمی کش و قوس داد و به مایک خیره شد . مایک آرام خوابیده بود . مایک را تکان داد و گفت :
_ بیدار شو ، رسیدیم خونه ام .
مایک ناله ایی کرد و بیدار شد و با صدایی گرفته و خسته گفت :
_ چرا اینقدر طول کشید ؟
مِی در های ماشین را باز کرد . او در این آپارتمان ، در اتاقی کوچک که حمام و دستشویی کوچکی داشت ، زندگی می کرد . گاز و یخچال و میز و کمد لباسی و تخت ، همه در یک اتاق بود .
مِی همراه با مایک ، وارد آپارتمان شد . درب آسانسور را باز کرد و وارد شد . دکمه طبقه دم را زد . وقتی آسانسور شروع به حرکت کرد ، مایک گفت :
_ آسانسور ها تو فضا زندگی میکردن .
_ چی ؟
مایک با جدیتی تمام گفت :
_ تو فضا جاذبه نیست . وقتی سوار آسانسور میشیم ، یه جوریه که انگار جاذبه نداریم ولی داریم ! پس این آسانسور ها نیمه فضایی ، نیمه زمینی هستن !
مِی پشت چشمی نازک کرد و پرسید :
_ اون وقت خودت تنهایی به این نکته پی برید انیشتنین ؟
_ من انیشتین نیستم !
_ این یه اصتلاحه !
سپس زیر لب غر غر کرد . وقتی آسانسور به طبقه دوم رسید ، درش باز شد و از آن خارج شدند ، که صدای لحجه دار و و روی مخ پیرزن صاحب خانه ، از پشت سرش به گوش رسید :
_ خانم جونز ! اون مرد کیه ؟ فکر نمی کردم اهل دوست پسر داشتن باشید .
سپس نچ نچ کرد . مِی اخم کرد . پیرزن صاحب خانه ، زنی چینی و مزخرف . سرش را برگرداند و لبخند احمقانه ایی زد و گفت :
_ اوه ، خانم لی ! این مرد همسرمه .
کلمه همسر باعث چندشش شد . همسر ... خانم لی چیزی نگفت و رفت . مِی دوباره اخم کرد و رو به مایکل گفت :
_ لطفا هر کاری میکنی ، با خانم لی در نیوفت چون بیرونمون میکنه !
سپس در را باز کرد و وارد خانه شدند .