پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت7
9 فروردین · · خواندن 2 دقیقه بیا ادامه
نهال خواهر نیهاده ..
که دو سالی از من کوچیک تره و ۱۷ سالشه..
یه دامن توری مشکی پوشـیدم ..
با شومیز پلنگی ..
بین موهام و فرق باز کردم و سوسکیام و بیرون ریختم!!
موهامم نصفه از بالا دم اسبی بستم ..
یه خط چشم نازک و یه رژ تقریبا سرخ هم به لبام زدم ..
صندل های پلنگیم و که نوا برای تولدم با شومیزم ست خریده بود و پوشیدم ..
دیگه حاضر بودم!!
تو آینه قدی اتاق ایستادم و یه عکس قدی از خودم گرفتم ..
چون کیان اصرار داشت که تیپم و ببینه ..
کل خانواده دم در منتظر من بودن ..
از اتاق خارج شدم و گفتم
+ گل مجلستون اومد ..
بابا چشم غره أی به رژ سرخم رفت و گفت
– پررنگ تر میزدی بابا ، لبات اصلا رنگ نداره ..
پام و زمین کوبیدم
+ بابا..گیر ندید دیگه!!
نوا به دفاع از من ، رو به بابا گفت
– حالا رژ سرخ این بچه ، چه مشکلی ایجاد میکنه پدر من؟!
ولش کنید ..
بابا هم چیزی نگفت و غنچه رو بغل کرد و به سمت ماشین رفت ..
مامان هم چشم غره أی بهم اومد که فوری گفتم
+ ها؟!!
تولده دیگه ..والا خودتون هزار جور بزک دوزک کردید ، فقط واسه من بده؟!
– بلبل زبونی نکن دختر ..
بیا بریم!!
چیزی نگفتم و به همراه خانواده سوار ماشین شدیم و به سمت خونه دایی امیرحسین حرکت کردیم ..
سلقمه أی به پهلوی نوا زدم و گفتم
+ شوهرت کو؟!!
_ سرکاره ..میاد!!
به خونه ی دایی اینا رسیدیم و وارد شدیم ..
زندایی مهدیه خیلی مهربون بود ..
باهممون ، خصوصا من خیلی گرم احوالپرسی کرد و ما رو در آغوش گرفت ..
با نهالم گرم احوالپرسی کردم و تولدش و بهش تبریک گفتم ..
بعدش هممون روی مبل نشستیم ..
تولدش شلوغ بود و کل خانواده انگار دعوت بودن .
دختر خاله( لیا ) هم بود ..
نمادِ یه دختر بی بند و بار تو فامیل بود ..
مامان همیشه بهم میگفت حق نداری با لیا بگردی ..
پوزخندی به روش زدم ..
حسابی خودش و پلنگ کرده بود ..
کسی ندونه ، من که میدونم چقـدر تو کفِ نیهاده و دوست داره نیهاد بهش پا بده!!
ولی نیهاد .... دست این دختر نمیزاره ..