بیا ادامه 

 

نهال خواهر نیهاده ..

که دو سالی از من کوچیک تره و ۱۷ سالشه..

یه دامن توری مشکی پوشـیدم ..

با شومیز پلنگی ..

بین موهام و فرق باز کردم و سوسکیام و بیرون ریختم!!

موهامم نصفه از بالا دم اسبی بستم ..

یه خط چشم نازک و یه رژ تقریبا سرخ هم به لبام زدم ..

صندل های پلنگیم و که نوا برای تولدم با شومیزم ست خریده بود و پوشیدم ..

دیگه حاضر بودم!!

تو آینه قدی اتاق ایستادم و یه عکس قدی از خودم گرفتم ..

چون کیان اصرار داشت که تیپم و ببینه ..

کل خانواده دم در منتظر من بودن ..

از اتاق خارج شدم و گفتم

+ گل مجلستون اومد ..

بابا چشم غره أی به رژ سرخم رفت و گفت

– پررنگ تر میزدی بابا ، لبات اصلا رنگ نداره ..

پام و زمین کوبیدم

+ بابا..گیر ندید دیگه!!

نوا به دفاع از من ، رو به بابا گفت

– حالا رژ سرخ این بچه ، چه مشکلی ایجاد میکنه پدر من؟!

ولش کنید ..

بابا هم چیزی نگفت و غنچه رو بغل کرد و به سمت ماشین رفت ..

مامان هم چشم غره أی بهم اومد که فوری گفتم

+ ها؟!!

تولده دیگه ..والا خودتون هزار جور بزک دوزک کردید ، فقط واسه من بده؟!

– بلبل زبونی نکن دختر ..

بیا بریم!!

چیزی نگفتم و به همراه خانواده سوار ماشین شدیم و به سمت خونه دایی امیرحسین حرکت کردیم ..

سلقمه أی به پهلوی نوا زدم و گفتم

+ شوهرت کو؟!!

_ سرکاره ..میاد!!

به خونه ی دایی اینا رسیدیم و وارد شدیم ..

زندایی مهدیه خیلی مهربون بود ..

باهممون ، خصوصا من خیلی گرم احوالپرسی کرد و ما رو در آغوش گرفت ..

با نهالم گرم احوالپرسی کردم و تولدش و بهش تبریک گفتم ..

بعدش هممون روی مبل نشستیم ..

تولدش شلوغ بود و کل خانواده انگار دعوت بودن .

دختر خاله( لیا ) هم بود ..

نمادِ یه دختر بی بند و بار تو فامیل بود ..

مامان همیشه بهم میگفت حق نداری با لیا بگردی ..

پوزخندی به روش زدم ..

حسابی خودش و پلنگ کرده بود ..

کسی ندونه ، من که میدونم چقـدر تو کفِ نیهاده و دوست داره نیهاد بهش پا بده!!

ولی نیهاد .... دست این دختر نمیزاره ..