سلام ؛ من دیوانه ام ! P4
10 فروردین · · خواندن 4 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : سگ ها را در خانه تنها نگذارید 🐕🛏
اگه می خواید قسمت چهارم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
_ خونه رو کثیف نکن !
_ نمی کنم .
مِی چشمانش را تنگ کرد و از خانه بیرون رفت . ساعت هفت و نیم بود . فقط کمی چرت زده بود و یک سیب سرخ خورده بود .
بعد از آن رانندگی ، باید حداقل چند ساعت بخوابد ؛ ولی مرخصی اش تمام شده بود و باید به شرکت بر می گشت .
از ساختمان بیرون رفت و سوار ماشینش شد . قبل از رفتن کلی به مایک تذکر داده بود ، که خانه را کثیف نکند و یا بلایی سرش نیاورد ؛ ولی اعتمادی به مایک نداشت ، همانطور که به هیچ کدام از برادرانش ذره ایی اعتماد نداشت .
ماشین را روشن کرد و نوار کاسکتی را درون پخش کننده موسیقی ماشین گذاشت . آهنگ محبوبش "راک در زندان " پخش شد . همراه با ریتم آهنگ ، انگشت اشاره اش را بر فرمان ماشین می کوبید .
وقتی به شرکت رسید ، ماشین را در پارکینگ شرکت پارک کرد و وارد شرکت شد . وقتی به میز خودش رسید ، صدای مردانه و جذابی گفت :
_ هعی دیوید ، ببین کی برگشته !
مِی اخم کرد و به سمت صدای مرد برگشت . مردی خوش چهره و قد بلند . پوزخندی زد و گفت :
_ بله لوسی ! من برگشتم .
مرد که لوسی نام داشت ، گفت :
_ می دونی که اسمم رو عوض کردم .
_ آره ؛ ولی حرص دادنت بیشتر کیف می ده ، لوسی !
لوسی لبخندی دندان نما زد و شانه ایی بالا انداخت .
_ مِی ، تو می دونی که من به این سادگی ها حرص نمی خورم !
سپس پشت میزش نشست و کارش را شروع کرد . مِی به میز کناری اش خیره شد . مردی خپل با تیشرتی آبی و رو پوشی سفید ، خوابیده بود .
مِی رو به لوسی گفت :
_ ظاهراً دیوید از دفعه قبلش هنوز درس عبرت نگرفته ، نه ؟
لوسی قیافه ایی متفکر گرفت و گفت :
_ هوم ... نه .
مِی پشت میز کارش نشست . یک ماه بود که روی این میز ننشسته بود . کش و قوصی به خودش داد و کارش را شروع کرد . همیشه از بازی با کلمات و تصحیح آنها ، لذت می برد .
***
ساعت دوازده و یک دقیقه بود . سوار ماشینش شده بود و به سمت خانه می رفت . در فکرش بود ، به محض اینکه به خانه رسید ، ابتدا یک دوش درست و حسابی بگیرد ، سپس یه خواب چند ساعته داشته باشد .
وقتی به آپارتمان رسید ، ماشین را در یک جا پارک کرد و وارد آپارتمان شد . سوار آسانسور شد و دکمه طقبه دوم را زد .
یاد حرف مایک افتاد :
" آسانسور ها نیمه فضایی و نیمه زمینی هستند "
لبخندی احمقانه زد و ابرو هایش را بالا داد ، سپس چشمانش را تنگ کرد . این دیگر چه حرف احمقانه ایی بود که زد ؟
درب آسانسور باز شد . روبه روی آسانسور ، خانم لی ، عصبی ایستاده بود . قیافه اش جوری بود ، که انگار هر لحظه می خواهد فوران کند .
خانم لی با لحجه عصبی اش گفت :
_ خانم جونز ، کلی آب داره از خونت بیرون میاد ! به نفعته خسارتش رو بدی ، وگرنه پرتتون می کنم بیرون ! درضمن ، امروز باید کرایه خونه ات هم بدی .
مِی باشه ایی گفت و به سمت درب خانه اش رفت . آب از زیر در خانه اش بیرون می آمد . مِی آب دهانش را بلعید و زیر لب گفت :
_ می کشمت مایک ...
سپس درب خانه را باز کرد و چشمانش از تعجب باز شد . لبخند احمقانه ایی زد ، چشمانش را تنگ کرد و ابرو هایش را بالا داد .
آب بسیاری از حمام و دستشویی خارج می شد و آب ، کف زمین خانه بود . مایک نیز مانند سگی که خراب کاری کرده باشد ، بر روی تخت خواب نشسته بود و در کنارش ، چندین کتاب و لباس بود .
مایک با لحنی درمانده گفت :
_ سعی کردم شیر آب رو ببندم ولی همشون شکست ... درپوش ها هم نمی تونستم در بیارم .
سپس سرش را مانند سگ ها پایین انداخت .
مِی خنده عصبی ایی کرد و رو به خانم لی گفت :
_ زنگ می زنم تعمیر کار ... با پول خودم ... خسارت و کرایه خونه هم الان حاضر میشه .
سپس رو به مایک کرد و زمزمه کرد :
_ سگ نفهم ...