.

کدومش حس بدتریه ؟ حسرت یا دلتنگی ؟ حسرت برای چیزی که هیچوقت نداشتی یا دلتنگی برای چیز که داشتی اما از دستش دادی ؟ به نظره من حسرت خیلی بدتره چون تو هیچوقت اون چیز رو حتی نداشتی و خاطره اش هم‌ ازش نداری ولی دلتنگی رو دلت برای خاطراتی تنگ میشه که داشتی و احساس میکنی یه سنگ بزرگه که تا آخر عمر قراره روی سینت بمونه و هرگز فراموشش نکنی اما اینطور نیست خاطرات به مرور زمان کم رنگ میشن و مغزت برای این که تو ادامه بدی اونهارو یه گوشه ای وجودت خاک میکنه که سال ها پیداشون نکنی و در نهایت همه خاطرات تبدیل میشن که یه یادش بخیر و تمام.‌اما حسرت اصلا اینجوری نیست مغز نمیتونه حسرت رو کم رنگ، پنهان، یا حتی از بین ببره چون اون مثل یه کار انجام نشده توی لیست برنامه اش است و نمیشه ازش چشم پوشی کرد منظورم حسرت چیزهایی خاص مثل سفر دور دنیا و شهرت و ثروت نیست اتفاقا دردناک ترین حسرت ها آنهایی هستن که خیلی ادمها دارنشون اما تو نداری مثل کسی که حسرت میخوره ایکاش مامان و باباش هرروز دعوا نمی‌کردن یا کسی که حسرت میخوره ایکاش ادمهای حمایتگری رو داشت که پشتش بهشون گرم بود یا کسی که با خودش میگه همیشه دلم میخواست یه جای امنی داشته باشم که سرمو بذارم و آروم باشم اما نداشتم همه اینهای حسرت هایی هستن که خیلیا دارن و خیلیا ندارن خانواده،حمایت،امنیت،تعلق و خیلی چیزهای دیگه اگه دلتنگی یه سنگ روی سینه ات باشه حسرت هزارتا سوزن توی نقطه نقطه پوستت است که هروقت میبینی یکنفر دیگه دارتش سوزن ها عمیق تر فرو میرن. مقایسه‌ درد ها کار خوبی نیست چون درد رو از طرف بخونی درده و چیزی هم باعث کم شدنش نمیشه اما کسی که چیزی رو داشته حداقل میتونه به خاطرات خوشش دل ببنده اما وقتی چیزی رو کلا نداشته باشی خیلی اوضاع فرق میکنه کل زندگیت دنبالش می‌گردی و توی هر کوچه و خیابون رو سرک میکنی تا شاید پیداش کنی مثل بچه ای که توی پارک گم شده و به هر زنی می‌چسبه تا شاید یکیشون مادرش باشه و اون طرف قصه مادرش هم با ترکیبی از انتظار و امید چشم توی چشم هر بچه ای میدوزه تا جگرگوشه ی خودشو پیدا کنه. شاید هم به همدیگه رسیدن،کسی نمیدونه خیلیا هستن که در نهایت به خانواده خوب و گوشه امن و ادم های حمایتگری که حسرتش رو داشتن رسیدن. ولی زندگی به طور مساوی ورق خوب  و بد رو توی دنیا پخش نکرده البته این امروز موضوع صحبت ما نیست نمی‌دونم تا الان قانع شدید یا نه هرچند که دلتنگی هم حسی هست که با وزن زیادش خیلی هارو خرد می‌کنه چون کسایی که چیزی رو از دست دادن هم حسرتش رو گوشه دلشون دارن حسرت همیشه برای چیزهای به دست نیامده نیست بلکه خیلی وقت ها برای چیزهایی هست که از دست دادیم، قدر ندانستیم، مراقبت نکردیم مثل کسی که رابطه چندین ساله اش رو از دست داده و حسرت این رو داره که ایکاش بهتر بود ایکاش بیشتر تلاش کرده بود ایکاش زودتر می‌فهمید اما فرق این دوتا در این است که چیزهای به دست نیاورده رو میشه به دست اورد اما چیزی که از دست بره دوباره به دست نیامد حداقل نه همیشه اما هردو اینها درد هایی هستن که هرکسی تو دنیا باهاشون سرکار داشته یا داره. درد واقعا احساس عجیبی هست چیزی هست که مثل مرد هزار چهره توی زندگی هرکسی سرک میکشه و راه گریزی هم از او نیست مثل سایه ای است که هیچ خورشیدی نمیتونه اونو کاملا از بین ببره هرچند که تمام دنیا هم درد نیست اما انقدر هست که بتواند هزاران نفر را درگیر خودش کند و حتی به کام مرگ بکشاند مخصوصاً اگر ندانی باید با درد چه کنی مقصودم از این حرف ها این نیست که بگویم دنیا سراسر درد و رنج و مرگ و عذاب است اما میخواهم بگویم هرگز این احساسات را دست کم نگیرید مغز ما همواره در تلاش بوده تا درد را کمتر کند آنقدر کم که ما توان حرکت و ادامه داشته باشیم اما اگر درد روی یکدیگر تنلبار شود روزی می آید که درون فردی سراسر سایه می‌شود و نور زندگی چنان در او رو به خاموشی می‌خزد که حس میکنی دیگر نمی‌توان کاری کرد و درد فقط جسمانی نیست بلکه روحی هم است گاهی آدمها گمان می‌کند از اتفاقی سخت به راحتی گذر کردند اما اینطور نیست وقتی زمانی برای ابراز احساسات وجود نداشته باشد مغز آنها را تا زمانی که اوضاع آرام شود پنهان نگه می‌دارد و ناگهان روزی که همه چیز خوب است شما منفجر می‌شوید و حتی نمی‌دانید که مشکل از کجاست و درحالی که در خود غرق شدید پاسخ به حسرت ها و دلتنگی هایی که فکر می‌کردید به راحتی از آنها گذشتید ختم می‌شود