سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : مایک در زیر تخت 🛏

اگه دوست دارید قسمت پنجم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

مِی لبخندی آرام زد و گفت :

_ واقعا ممنونم که گذاشتی بیایم خونت لوسی و بابت اون پولی که بهم قرض دادی !

_ اینو بنویس رو پیشونیت که همیشه ببینمش ! 

مِی اخم کرد و گفت :

_ دیگه پرو نشو .

سپس به مایک نیز چشم غره ایی ریز رفت . 

قرار بود برای چند روز خانه لوسی بماند ، تا تعمیر کار کارش را انجام دهد و وسایلش خشک شود . برای پرداخت خسارت نیز ، باز دست به دامان لوسی شد .

خانه لوسی شیک و باکلاس بود . مبلمان سلطنتی ، پرده های قهوه ایی ، فرش های ایرانی اصیل ، تلویزیون شیک و نو و یک پیانو زیبا ، که مِی را وسوسه می کرد به طرفش برود و یکی از کلید هایش را فشار دهد ؛ ولی چیزی که باعث می شد توجه مِی بیشتر جلب شود ، قاب عکس های متعدد روی دیوار ها بود. همه قاب عکس ها از چندین زن بودند .

_ خونه ات شبیه خونه قات های کلاسیک هست . 

این را مایک گفته بود . مِی با اخم به او گفت :

_ لازم نکرده نظر بدی !

_ نظر میدم تا چشات درآد !

مِی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ، ولی پشیمان شد . هنوز به دلیل آن گند کاری ، از مایک ناراحت بود. 

_ راستی ، نگفتی این مرد چه کسیه ؟

این را لوسی گفت و چهره ایی کنجکاو گرفت و لبخندی ملایم زد . این لبخند ، یعنی باید تمام ماجرا را برایش توضیح دهد . 

آهی کشید و گفت :

_ خواهرم وصیت کرده بود با یه نفر توی تیمارستان لری هیل ، به اسم مایکل جکسون ازدواج کنم و منم همین کار رو کردم .

مایک اخم کرد و اعتراض آمیز گفت :

_ اسم من مایکه نه مایکل !درضمن دیوونه نیستم !

مِی پوزخندی زد و صدایش را نازک کرد و گفت :

_ معلومه که دیوونه نیستی . تو سگی ، یه سگ نفهم !

او آخرین جمله اش را با صدایی خشمگین و بلند گفت و اخم کرد . مایک با حرص گفت :

_ سگ تویی کله هویجی !

مِی سرش را برگرداند تا چهره اش را نبیند ، سپس مانند بچه هایی که قهر کرده است ، گفت :

_ لوسی ، بهش بگو لجن بی خاصیت !

لوسی با چشمانی گرد شده به مِی و سپس ، به مایک خیره شد و لبخند دندان نمایی زد .

_ تو لوسی نیستی !

این را مایک به لوسی گفته بود . مِی زیر لب غر غر کرد و ادای مایک را در آورد . چقدر از مایک بدش می آمد!سارا چه در او دیده بود که به مِی گفته بود با مایک ازدواج کند ؟

مایک ... چه اسم مسخره ایی ! این اسم حتی برای سگ نیز مسخره بود .

لوسی ابرویش را بالا داد و پرسید :

_ چرا ؟ من اسمم لوسیه .

_ نه نیست ! لوسی اسم دخترونه است ؛ ولی تو پسری! 

لوسی خندید و رو به مِی گفت :

_ هیچی نشده ازش خوشم اومد !

خوشش آمده بود ؟ احساس می کرد دارد آتش می گیرد ! آخر چه کسی از این دیوانه خوشش می آمد ؟

لوسی رو به مایک کرد و پاسخش را داد :

_ مادرم سه تا پسر داشت و می خواست یه دختر داشته باشه و اسمش رو بزاره لوسی ؛ ولی وقتی من به دنیا اومد و فهمید من پسرم ناراحت شد . پدرم هم پیشنهاد داد اسمم رو بزاره لوسی که رویای بر باد رفته اش رو فراموش نکنه ! البته ، من اسمم رو عوض کردم . الان اسمم اسکات هست . 

مایک شانه ایی بالا انداخت و چیزی نگفت .

مِی چشمش به قفسه ایی پر از شیشه افتاد . به سمت قفسه رفت . نفسش بند آمد ... در تمام شیشه ها ، مشروبات الکلی بود . حدودا سی و یک شیشه !

لوسی کنار مِی ایستاد و گفت :

_ برای خوشگلی گذاشتمشون ، وگرنه اهلش نیستم . کبد رو داغون میکنه . 

مِی چیزی نگفت . لوسی همیشه سلیقه عجیب و غیر قالب پیش بینی ایی داشت ، این را با توجه به هالووین دو سال قبل که لباس پری مهربان پوشیده بود می گفت . 

بوی دونات و پفک از پشت سرش حس کرد . صدایی آشنا گفت :

_ چیزی که نشه خورد به چه دردی میخوره ؟ 

مِی با کلافگی روبه لوسی گفت :

_ اون اینجا چیکار میکنه ؟

دیوید خمیازه ایی کشید و گفت :

_ یک ماهه که اینجام !

لوسی لبخند دندان نمایی زد و گفت :

_ درسته که پسر رئیس شرکته ، ولی مثل ولگرد هاست! آقای استیوِنز از خونه بیرونش کرده !

سپس زید زیر خنده .

مِی پشت چشمی نازک کرد و به آنها خیره شد . مایک کجا بود ؟ صدایی ضعیف از طبقه بالا شنید که می گفت :

_ کمک !

مِی کمی نگران شد . نکند کمدی را روی خودش انداخته باشد ؟ اگر بلایی سرش می آمد ، خانم و آقای جکسون او را می کشتند !

آب دهانش را بلعید و رو به لوسی گفت :

_ لوسی ، مایک گم شده !

لوسی ابرویش را بالا انداخت و با کمی شک گفت :

_ گم شده ؟

_ آره ، گم شده ! توی خونه تو . فکر کنم طبقه بالا باشه .

صدای آروغ دیوید ، باعث شد مِی و لوسی ، هر دو چینی به بینیشان بدهند . 

_ مایک کیه ؟ 

این را دیو گفته بود ، سپس شکمش را خاراند . مِی زیر لب گفت :

_ مردک چندش !

سپس پشت چشمی نازک کرد و همراه با آن دو ، به طبقه بالا رفتند . طبقه بالا ، پنج در داشت . هر کدام قرار شد یک در را باز کنند .

مِی اولین در را که باز کرد ، چیزی شبیه به انسان را زیر تخت دید و جیغ کوچکی کشید ، که صدای مایک آمد:

_ منم هویج ! 

مِی اخم کرد و پرسید :

_ تو اونجا چه غلطی می کنی سگ !؟ 

مایک با درماندگی گفت :

_ فکر کردم شاید دنج باشه ، ولی گیر کردم !

مِی پشت چشمی نازک کرد و لوسی و دیوید را صدا کرد تا بیایند .

چرا مایک اینقدر ، علاقه به دردسر درست کردن داشت ؟ چرا رفته بود زیر تخت ؟ با کدام منطقی ؟ حالا که بیشتر فکر می کرد ، به یاد آورد اولین دیدارش با او زیر یک میز بود ! از یک دیوانه چه توقعی داشت ؟

وقتی لوسی و دیوید آمدند ، هر سه یک گوشه تخت را گرفتند و بالا بردند ، تا مایک بیرون بیاید . مایک ، مانند مارمولکی ترسو ، از زیر تخت بیرون آمد و همین امر باعث شد دیوید غش کند .

مِی تعجب کرد چرا دیوید غش کرده است . به لوسی خیره شد تا جوابش را بیابد . لوسی خندید و گفت :

_ فکر کنم دوست گامبالوی ما از مارمولک ها میترسه !

مایک اعتراض آمیز گفت :

_ ولی من که مارمولک نیستم !

_ نیستی ؛ ولی شبیه مارمولک ها بیرون اومدی !

سپس زد زیر خنده . مایک اخم کرد و سرش را پایین انداخت . مِی غرولند کنان ، به مایک خیره شد . اگر از خانم و آقای جکسون نمی ترسید ، مایک را زیر تخت رها می کرد تا بمیرد و از شرش خلاص شود .