سلام ؛ من دیوانه ام ! P5
10 فروردین · · خواندن 6 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : مایک در زیر تخت 🛏
اگه دوست دارید قسمت پنجم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی لبخندی آرام زد و گفت :
_ واقعا ممنونم که گذاشتی بیایم خونت لوسی و بابت اون پولی که بهم قرض دادی !
_ اینو بنویس رو پیشونیت که همیشه ببینمش !
مِی اخم کرد و گفت :
_ دیگه پرو نشو .
سپس به مایک نیز چشم غره ایی ریز رفت .
قرار بود برای چند روز خانه لوسی بماند ، تا تعمیر کار کارش را انجام دهد و وسایلش خشک شود . برای پرداخت خسارت نیز ، باز دست به دامان لوسی شد .
خانه لوسی شیک و باکلاس بود . مبلمان سلطنتی ، پرده های قهوه ایی ، فرش های ایرانی اصیل ، تلویزیون شیک و نو و یک پیانو زیبا ، که مِی را وسوسه می کرد به طرفش برود و یکی از کلید هایش را فشار دهد ؛ ولی چیزی که باعث می شد توجه مِی بیشتر جلب شود ، قاب عکس های متعدد روی دیوار ها بود. همه قاب عکس ها از چندین زن بودند .
_ خونه ات شبیه خونه قات های کلاسیک هست .
این را مایک گفته بود . مِی با اخم به او گفت :
_ لازم نکرده نظر بدی !
_ نظر میدم تا چشات درآد !
مِی دهانش را باز کرد که چیزی بگوید ، ولی پشیمان شد . هنوز به دلیل آن گند کاری ، از مایک ناراحت بود.
_ راستی ، نگفتی این مرد چه کسیه ؟
این را لوسی گفت و چهره ایی کنجکاو گرفت و لبخندی ملایم زد . این لبخند ، یعنی باید تمام ماجرا را برایش توضیح دهد .
آهی کشید و گفت :
_ خواهرم وصیت کرده بود با یه نفر توی تیمارستان لری هیل ، به اسم مایکل جکسون ازدواج کنم و منم همین کار رو کردم .
مایک اخم کرد و اعتراض آمیز گفت :
_ اسم من مایکه نه مایکل !درضمن دیوونه نیستم !
مِی پوزخندی زد و صدایش را نازک کرد و گفت :
_ معلومه که دیوونه نیستی . تو سگی ، یه سگ نفهم !
او آخرین جمله اش را با صدایی خشمگین و بلند گفت و اخم کرد . مایک با حرص گفت :
_ سگ تویی کله هویجی !
مِی سرش را برگرداند تا چهره اش را نبیند ، سپس مانند بچه هایی که قهر کرده است ، گفت :
_ لوسی ، بهش بگو لجن بی خاصیت !
لوسی با چشمانی گرد شده به مِی و سپس ، به مایک خیره شد و لبخند دندان نمایی زد .
_ تو لوسی نیستی !
این را مایک به لوسی گفته بود . مِی زیر لب غر غر کرد و ادای مایک را در آورد . چقدر از مایک بدش می آمد!سارا چه در او دیده بود که به مِی گفته بود با مایک ازدواج کند ؟
مایک ... چه اسم مسخره ایی ! این اسم حتی برای سگ نیز مسخره بود .
لوسی ابرویش را بالا داد و پرسید :
_ چرا ؟ من اسمم لوسیه .
_ نه نیست ! لوسی اسم دخترونه است ؛ ولی تو پسری!
لوسی خندید و رو به مِی گفت :
_ هیچی نشده ازش خوشم اومد !
خوشش آمده بود ؟ احساس می کرد دارد آتش می گیرد ! آخر چه کسی از این دیوانه خوشش می آمد ؟
لوسی رو به مایک کرد و پاسخش را داد :
_ مادرم سه تا پسر داشت و می خواست یه دختر داشته باشه و اسمش رو بزاره لوسی ؛ ولی وقتی من به دنیا اومد و فهمید من پسرم ناراحت شد . پدرم هم پیشنهاد داد اسمم رو بزاره لوسی که رویای بر باد رفته اش رو فراموش نکنه ! البته ، من اسمم رو عوض کردم . الان اسمم اسکات هست .
مایک شانه ایی بالا انداخت و چیزی نگفت .
مِی چشمش به قفسه ایی پر از شیشه افتاد . به سمت قفسه رفت . نفسش بند آمد ... در تمام شیشه ها ، مشروبات الکلی بود . حدودا سی و یک شیشه !
لوسی کنار مِی ایستاد و گفت :
_ برای خوشگلی گذاشتمشون ، وگرنه اهلش نیستم . کبد رو داغون میکنه .
مِی چیزی نگفت . لوسی همیشه سلیقه عجیب و غیر قالب پیش بینی ایی داشت ، این را با توجه به هالووین دو سال قبل که لباس پری مهربان پوشیده بود می گفت .
بوی دونات و پفک از پشت سرش حس کرد . صدایی آشنا گفت :
_ چیزی که نشه خورد به چه دردی میخوره ؟
مِی با کلافگی روبه لوسی گفت :
_ اون اینجا چیکار میکنه ؟
دیوید خمیازه ایی کشید و گفت :
_ یک ماهه که اینجام !
لوسی لبخند دندان نمایی زد و گفت :
_ درسته که پسر رئیس شرکته ، ولی مثل ولگرد هاست! آقای استیوِنز از خونه بیرونش کرده !
سپس زید زیر خنده .
مِی پشت چشمی نازک کرد و به آنها خیره شد . مایک کجا بود ؟ صدایی ضعیف از طبقه بالا شنید که می گفت :
_ کمک !
مِی کمی نگران شد . نکند کمدی را روی خودش انداخته باشد ؟ اگر بلایی سرش می آمد ، خانم و آقای جکسون او را می کشتند !
آب دهانش را بلعید و رو به لوسی گفت :
_ لوسی ، مایک گم شده !
لوسی ابرویش را بالا انداخت و با کمی شک گفت :
_ گم شده ؟
_ آره ، گم شده ! توی خونه تو . فکر کنم طبقه بالا باشه .
صدای آروغ دیوید ، باعث شد مِی و لوسی ، هر دو چینی به بینیشان بدهند .
_ مایک کیه ؟
این را دیو گفته بود ، سپس شکمش را خاراند . مِی زیر لب گفت :
_ مردک چندش !
سپس پشت چشمی نازک کرد و همراه با آن دو ، به طبقه بالا رفتند . طبقه بالا ، پنج در داشت . هر کدام قرار شد یک در را باز کنند .
مِی اولین در را که باز کرد ، چیزی شبیه به انسان را زیر تخت دید و جیغ کوچکی کشید ، که صدای مایک آمد:
_ منم هویج !
مِی اخم کرد و پرسید :
_ تو اونجا چه غلطی می کنی سگ !؟
مایک با درماندگی گفت :
_ فکر کردم شاید دنج باشه ، ولی گیر کردم !
مِی پشت چشمی نازک کرد و لوسی و دیوید را صدا کرد تا بیایند .
چرا مایک اینقدر ، علاقه به دردسر درست کردن داشت ؟ چرا رفته بود زیر تخت ؟ با کدام منطقی ؟ حالا که بیشتر فکر می کرد ، به یاد آورد اولین دیدارش با او زیر یک میز بود ! از یک دیوانه چه توقعی داشت ؟
وقتی لوسی و دیوید آمدند ، هر سه یک گوشه تخت را گرفتند و بالا بردند ، تا مایک بیرون بیاید . مایک ، مانند مارمولکی ترسو ، از زیر تخت بیرون آمد و همین امر باعث شد دیوید غش کند .
مِی تعجب کرد چرا دیوید غش کرده است . به لوسی خیره شد تا جوابش را بیابد . لوسی خندید و گفت :
_ فکر کنم دوست گامبالوی ما از مارمولک ها میترسه !
مایک اعتراض آمیز گفت :
_ ولی من که مارمولک نیستم !
_ نیستی ؛ ولی شبیه مارمولک ها بیرون اومدی !
سپس زد زیر خنده . مایک اخم کرد و سرش را پایین انداخت . مِی غرولند کنان ، به مایک خیره شد . اگر از خانم و آقای جکسون نمی ترسید ، مایک را زیر تخت رها می کرد تا بمیرد و از شرش خلاص شود .