سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : صدای خش خش در نیمه شب 🌕

اگه می خواید قسمت ششم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن شب ، اولین شبی بود که در خانه لوسی می ماندند و مهم تر از آن ، باید در کنار یکدیگر می خوابیدند ، آن هم تا خود صبح !

مِی ، چندین بالشت در وسط تخت گذاشت . بعد از آنکه تخت را مرز بندی کرد ، به سمت چپ تخت اشاره کرد و گفت :

_ این طرف مال تو ! 

سپس به سمت راست تخت نیز اشاره کرد و ادامه داد:

_ این طرف هم مال منه !

سپس به مایک خیره شد . مایک اخم کرد و مانند بچه های پنج ساله گفت :

_ نخیرم ، طرف تو بزرگ تره ! 

مِی پشت چشمی نازک کرد و بالشت ها را دوباره چید. چرا مایک ، اینقدر بهانه گیر بود ؟ مانند بچگی های تام ؛ ولی در ابعاد بزرگ تر بود . 

بعد از این کار ، در سمت راست تخت دراز کشید . پتو را تا زیر چانه اش بالا آورد و چشمانش را بست ، که صدای مایک را شنید . چشمانش را با کلافگی باز کرد . مایک اعتراض آمیز گفت :

_ سمت تو راحت تره ! من می خوام برم اون طرف .

مِی لبخندی احمقانه زد ، ابرو هایش را بالا داد و چشمانش را تنگ کرد . این موجود چرا اینقدر روی مخش راه می رفت ؟ 

با لحنی بی خیال گفت :

_ به من ربطی نداره !

سپس چشمانش را بست ، تا بعد از حدوداً دو روز بخوابد ، که دستی وحشانه موهایش را کشید . مِی شروع کرد به جیغ زدن و با دستانش ، تلاش کرد جلوی آن دست را بگیرد .

_ ولم کن مایک !

این را مِی با درماندگی گفته بود . مایک موهای مِی را محکم تر کشید و با لحنی بچگانه و لحباز گفت :

_ به من ربطی نداره !

مِی جیغ زد . کم مانده بود اشکش در بیاید ، که مایک رهایش کرد . با دو دستش سرش را گرفت . درد می کرد . 

یک سال بود کسی آنقدر محکم موهایش را نکشیده بود ... این مدل کشیدن مو ... کس دیگری نیز بود ، که همینطور موهایش را می کشید ... 

آنقدر غرق در افکارش شده بود ، که نفهمید چطور جایش را با مایک عوض کرده بود . لبخند احمقانه ایی زد ، ابرو هایش را باز کرد و چشمانش را تنگ . چقدر سریع تسلیم مایک شده بود !

به آن طرف بالشت ها خیره شد . مایک با آرامش خوابیده بود . چقدر سریع خوابش برده بود ! شاید هم او خیلی وقت بود در افکارش غرق شده بود .چشمانش را بست . محکم بست ، آنقدر که دیگر نتواند چیزی ببیند . نمی دانست چطور ؛ ولی خوابش برد . 

_ بیدار شو ، تشنمه !

مِی چشمانش را با خستگی باز کرد . مایک را بالای سرش دید . چرا بالای سرش بود ؟ کجا بود ؟ چشمانش را بست و چرخید . در هر حال ، به او مربوط نبود . 

مایک فریاد زد :

_ بیدار شو ! 

سپس احساس کرد ، از روی تخت پایین فتاد . چشمانش را با وحشت باز کرد و از روی تخت بلند شد. 

مایک بر روی تخت نشسته بود . پرسید :

_ درد داشت ؟ 

مِی چشمانش را تنگ کرد و ابرو هایش را بالا داد . می خواست موهای مایک را بکشد . چرا بیدارش کرده بود؟

_ چه مرگته ؟

این را مِی با درماندگی و کلافگی بسیار شدید گفته بود. قیافه ایی حق به جانب گرفت و آماده شد ، توقع هر چیز مزخرفی را داشت . 

مایک با سادگی کودکانه ایی گفت :

_ اولش که بهت گفتم ! من آب می خوام .

مِی از جایش بلند شد و همراه با مایک ، به طبقه پایین رفت و دنبال آشپزخانه گشت .

همینطور که می گشتند ، صدای خش خشی آمد . مِی آب دهانش را بلعید و به سمت صدای خش خش رفت . مایک نیز پشت سرش راه افتاد . 

وقتی به خش خش رسیدند ، مِی آب دهانش را بلعید و با ترس و استرس ، پرسید :

_ کی اونجاست ؟

خش خش قطع شد . هر لحظه تپش قلبش بیشتر و بیشتر و بیشتر می شد . دستش را به سمت کلید لامپ آشپزخانه برد و سریع آن را روشن کرد . 

با دیدن آن صحنه ، نفس راحتی کشید . دیوید بود که داشت چیبس می خورد . مِی رو کرد به مایک و گفت :

_ زود باش ، کارت رو انجام بده .

سپس رو به دیوید کرد و چشمانش را تنگ کرد . این وقت شب هم غذا و تنقلات می خورد ؟ پرسید :

_ اینقدر نخور ، می ترکی !

سپس به مایک خیره شد که با احتیات ، درون یک لیوان ساده آب می ریخت . 

دیوید یک دانه دیگر چیبس را بلیعد و گفت :

_ داشتن التماسم می کردن که بخورمشون ، منم نتونستم به حرفاشون توجه نکنم !

مِی پشت چشمی نازک کرد و به مایک خیره شد که لیوان آب را تا ته سر کشید . مایک لیوان را سر جایش گذاشت ، سپس به سمت مِی آمد و گفت :

_ حالا بریم بخوابیم .

مِی اخم کرد و غرولند کنان به سمت اتاق بر گرشت .