بیا ادامه 

حمایت یادت نره 

 

نیهاد از پله های اتاقش پایین اومد و با همه اهل خانواده احوالپرسی کرد ..

به من که رسید ، دستم و محکم فشرد و گفت

– چطوری بلا؟!

فوری گفتم

+ آیی..کندی دستم و..

دستم و از دستش بیرون آوردم و گفتم

+ کار فوریتون انجام شد آقای رفیعی؟!

پچ زد

– فضولی؟!!

+ من؟!!

فضولی کردن داری آخه ..

بعد به لیا اشاره زدم و گفتم

+ خودش و کشت واست ..

یه نگاهش بکن حدأقل!!

نیهاد به عقب برگشت و به لیا نگاهی کرد ..

لیا با لبخند و ذوق به نیهاد زل زده بود!!

نیهاد با خنده گفت

– الله اکبر ..

کاش دستم به دکتر زیبایی این برسه ..

بگم مرد..

خواستی زیبا کنی ، یا ترسناک کنی بنده خدا رو؟!!

هروقت این و میبینم ، ده تا بسم الله میگم تا بره ، ولی نمیره ..

به حرفش بلند خندیدم که نیهاد با ذوق نگاهم کرد ..

مامان سلقمه أی به کمرم زد و گفت

– یواش تر ..

خندم و خوردم و گفتم

+ خب..پررو نشو!!

اصلا هم بامزه نیستی ..

– همینه نیشت تا بناگوش بازه !!

یکهو صدای پر نازِ لیا اومد

– نیهاد جون؟!

با خنده گفتم

+ اووه ..

نیهاد جون ، صدات میکنه!!

نیهاد هم فقط یه چشمک بامزه به من زد و رفت ..

بعد از رفتن نیهاد ..

زندایی مهدیه بهمون شربت تعارف کرد ..

شربت و برداشتم و همینطور که مشغول جرعه جرعه کردنش بودم ..

چشمم به نیهاد خورد که داشت با لیا صحبت میکرد ..

قد بلندی داشت ..

شاید ۱۹۳ بود ..

بخاطر همین ، همیشه بهش میگفتم نردبون و همیشه هم حرصش میگرفت ..

چهره أی مردونه و کاریزما داری هم داشت ..

هیکلشم ورزشکاری بود و کاملا مشخص بود که چند ساله بدن سازی کار میکنه ..

جذاب بود!!

خیلی جذاب بود ..

ناخودآگاه بهش زل زده بودم که با چشم تو چشم شدن خودش باهام ..

فوری اهمی کردم و چشمم و ازش دزدیدم ..

به خودم تشر کوتاهی زدم

دیوونه أی مَهوا؟!

چرا اینجوری نگاه میکنی پسره رو؟!

این نزده ، میرقصه ..

حالا نگاشم کنی که واویلا ..