سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

آنچه گذشت :

🔹️شب در خانه لوسی آرام بود ؛ ولی اوضاع مِی و مایک نه !  تخت مرز کشی شد و مایک سر پیدا کردن مرز خودش ، بهانه گیر بود . مایک غرغر کرد ، موهای مِی را کشید و نصف شب ، مِی را از روی تخت پایین انداخت تا به او بگوید تشنه اش است ! وقتی به آشپز خانه رسیدند ، صدای خش خشی آمد که معلوم شد دیوید بود . 🔹️

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : دیدار با لولوخرخره شرکت 🧛🏻‍♂️🏢

اگه میخوای قسمت هفتم رو بخونی ، برو ادامه مطلب 😉🤗

 

 

مِی با بی حوصلگی ، کیف دستی اش را برداشت و رو به مایک گفت :

_ دنبالم بیا .

دستگیره در را چرخاند و در با صدای قیژی باز شد .

_ ولی قبلا گفته بودی باید خونه بمونم .

مِی اخم کرد و طعنه آمیز ، گفت :

_ قبل از اینکه خونه رو آکواریوم کنی !

 چشمانش را تنگ کرد و با عصبانیت گفت :

_ نکنه می خوای خونه لوسی هم آکواریوم کنی ؟

_ نخیر !

مِی ابرو هایش را بالا داد و گفت :

_ پس کم تر ورور کن !

سپس برخلاف میلش ، دست مایک را گرفت و همراه خودش ، به بیرون از ساختمان کشاند . 

صبح بود . لوسی و دیوید زودتر از خانه بیرون رفته بودند ، تا کمی در شهر گشت بزنند . 

سوار ماشین شدند . مِی نوار محبوبش ، " راک در زندان " را درون پخش کننده موسیقی ماشین گذاشت و همراه با ریتم آهنگ ، انگشت اشاره اش را روی فرمان می کوبید .

زیر چشمی مایک را نگاه کرد . سرش را به شیشه چسبانده بود . باید چطور آقای استیوِنز را راضی می کرد تا مایک را پیش خودش نگه دارد ؟ اصلا می توانست چیزی بگوید ؟

سرش را با شدت تکان داد . نمی خواست بیشتر از اینها ، به این موضوع فکر کند .وقتی به شرکت رسید ، ماشین را در پارکینگ پارک کرد و از آن ، همراه با مایک خارج شد .

مِی و مایک ، سوار آسانسور شدند . مِی دکمه طبقه هفتم ، جایی که دفتر مدیر شرکت ، آقای استیوِنز بود.  در آسانسور بسته شد و موسیقی بی کلام و ملایمی پخش شد .

مایک پرسید :

_ داریم کجا میریم ؟

مِی به دکمه های آسانسور خیره شد و جواب داد :

_ پیش آقای استیوِنز ، که ازش اجازه بگیرم تو رو همراه خودم بیارم سر کار .

مایک اخمی بامزه کرد . شبیه توله سگ های عصبی و سردرگم شده بود . پرسید :

_ مگه من سگم که باید اجازه بگیری ؟

_ از اون بدتر .

آسانسور ایستاد و درش باز شد . از آسانسور خارج شدند . منشی دفتر آقای استیوِنز ، در حال حرف زدن با لوسی بود . 

مِی اخم کرد . اگر لوسی اینجا بود ، یعنی دیوید نیز همین اطراف می پلکید . همراه با مایک ، بر روی دو صندلی نشستند . اتاق انتظار شرکت ... مِی معمولا کارش به اینجا نمی کشید ، مگر برای تشویق و گرفتن جایزه کارمند نمونه ماه و یا گرفتن مرخصی ؛ ولی حالا برای چیز دیگری اینجا بود .

مایک به کفشش خیره شده بود و در جایش کمی تکان می خورد . 

_ گمشو برو بیرون !

این صدای فریاد آقای استیوِنز بود ، که باعث وحشت مِی و مایکل شده بود . منشی دیگر چیزی نمی گفت و لوسی پوزخند می زد .

چند ثانیه بعد ، صدای شکستن چیزی آمد و در دفتر با صدای وحشتناکی باز شد و دیوید از آن بیرون آمد. دیوید ، لحظه ای لیز خورد و بر روی شکمش افتاد ، اما همچان جلو می رفت ؛ تا اینکه به دیوار خورد .

این حرکت دیوید ، در شرایط عادی خنده دار بود ؛ ولی الان شرایط عادی نبود ... 

آقا استیوِنز ، از دفتر بیرون آمد و فریاد زد :

_ کاری نکن اخراجت کنم بچه قدر نشناس !

سپس به مِی نگاه کرد . قیافه پیر و خشمگینش در یک لحظه آرام شد ، انگار نه انگار همین چند ثانیه پیش او و مایک را نصفه جان کرده بود . دستی به موهای کم پشت و سفیدش کشید ، سپس با مهربانی رو به مِی گفت :

_ دوشیزه جونز ، حالتون چطوره ؟ مرخصی بهتون خوش گذشت ؟

مِی لبخند احمقانه ایی زد و جواب داد :

_ سلام . درواقع ، دیگه دوشیزه نیستم قربان ! 

_ اوه ... چه خوب ! تشکیل خانواده بهترین کار داخل دنیاست . کاری داشتین ؟

مِی آب دهانش را بلعید و رو کرد به مایک و گفت :

_ همسر بنده دیروز خونه رو تبدیل به آکواریوم کرد و نمی تونستم اینبار هم تنهاش بزارم ؛ اگه میشه ...

رو به آقای استیوِنز که پرسشگر به او خیره شده بود کرد و گفت :

_ اون رو با خودم بیارم سر کار ، تا بلایی سر خونه نیاره .

سپس به مایک ، سپس به لوسی که به زور خنده اش را کنترل می کرد ( که قطعا مِی بعداً حسابش را می رسید ) خیره شد .

آقای استیوِنز لبخندی زد و دستانش را در هم قفل کرد به سمت دفترش رفت و آرام گفت :

_ اشکالی نداره خانم جونز .

سپس در را نیز پشت سرش بست . مِی نفس راحتی کشید . 

_ تغییر حالتش از عصبی به مهربون ترسناک بود ! نکنه یه لولوخرخره بود ؟ 

مِی ابرو هایش را بالا داد و چشمانش را تنگ کرد ، سپس لبخند احمقانه ایی زد و به مایک خیره شد .