سلام ؛ من دیوانه ام ! P8
14 فروردین · · خواندن 5 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
آنچه گذشت :
مِی نمی تونست مایک را در خانه تنها بگذارد ، می ترسید خانه لوسی نیز آکواریوم شود ؛ پس تصمیم گرفت او را نیز همراه خود به شرکت ببرد . مِی اول باید از لولوخرخره شرکت اجازه می گرفت تا مایک را با خود سر کار بیاورد ؛ اما با بیرون شدن دیوید از دفتر لولوخرخره شرکت ، مِی ترسید . در هر حال ، به مِی اجازه داده شد !
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : قهوه را تف نکن مایک ! ☕🤦🏻♀️
اگه دوست دارید قسمت هشتم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
دیوید یک دونات صورتی به مایک تعارف کرد و گفت :
_ تا حالا دونات خوردی ؟
مایک دونات را گرفت و گفت :
_ هر وقت از اون دیوونه خونه مرخصم می کردن ، مامانم اول برام یه دونات ساده می گرفت .
سپس دونات را خوب از نظر گذراند و کمی آن را بوید . مِی به مایک خیره شد . چشمانش را تنگ کرد ، ابروهایش را بالا داد و لبخند احمقانه ایی زد . مایک شبیه سگ های جستجوگر پلیس شده بود !
سرش را به سمت مانیتور کامپیوترش برگرداند و کارش را ادامه داد . آوردن مایک به شرکت ، می توانست حسابی حواسش را پرت کند ؛ ولی نمی خواست یک بار دیگر خانه ایی تبدیل به آکواریوم شود .
_ خوش مزه است !
این را مایک گفته بود . مِی سرش را برگرداند سمتش و دید مایک ، یک گاز دیگر از دونات را خورده بود .
_ اشتباه نکن مرد ! اون دونات خوش مزه نیست . اینو بخور .
این را لوسی گفته بود و یک لیوان قهوه به سمتش گرفته بود . مایک لیوان قهوه را گرفت . مِی پشت چشمی نازک کرد و سرگرم کارش شد ، تا اینکه چیزی داغ به پشت لباسش ریخته شد و همزمان مایک گفت:
_ ایی ... خیلی تلخ بود !
مِی چند ثانیه اول داغی قهوه را حس نکرد ؛ ولی بعد از جایش جهید و جیغ زد . کمرش می سوخت! حتی دستانش نیز ، به آنجا نمی رسید .
دور خودش می چرخید و آخ آخ می کرد ، که دیوید ، یک لیوان آب به کمرش ریخت و موهایش را نیز ، خیس کرد . درد کمتر شده بود ؛ ولی کمرش هنوز سوزش داشت .
همه کارمندان به او خیره شده بودند . مِی زیر آن همه نگاه معذب شد و سرش را پایین انداخت و سر جایش نشست .
_ همگی شرمنده که مزاحم کارتون شدیم ، قرار بود یه شوخی کوچیک باشه ولی ...
این را لوسی گفته بود . مِی دستانش را بر روی پاهایش گذاشت و آنها را مشت کرد . احساس می کرد گُر گرفته است . هیچ وقت اینگونه آبرویش ، جلوی دیگران ، نرفته بود .
مایک آرام در گوش مِی گفت :
_ ببخشید مِی ! خیلی تلخ بود ، منم ...
مِی زیر لب گفت :
_ خفه شو !
دلش نمی خواست صدای مایک را بشنود . بزرگ شده بود ؛ ولی می خواست گریه کند . حس می کرد کسی گلویش را با سیم خاردار بسته . تمام سعیش را می کرد که گریه نکند ...
ساعت دوازده ، مِی ، لوسی ، دیوید و مایک ؛ از شرکت بیرون رفتند . لوسی دستش را روی شانه مِی گذاشت و گفت :
_ نگران نباش ، این اتفاق برای هر کسی ...
مِی با غضب به سمت لوسی برگشت و با صدای بلند و خش دار گفت :
_ نگو ، اینو نگو ! تو هیچ وقت جلوی دیگران ضایع نشدی ، چون تو اسکات لِیز جذاب و پولداری که برای سرگرمی اومدی سراق این کار !
سپس هق هق کنان با دستانش صورتش را پوشاند . او سر دوستش داد زده بود ، دوستی که او را در خانه اش راه داده بود ! با حس گناه گفت :
_ من یه هیولام ! ببخشید لوسی ...
سپس دستانش را از جلوی صورتش برداشت و به آن سه احمق خیره شد . مایک سرش را کج کرد و گفت :
_ متوسط عجیبی هستی !
مِی عصبی تر شد و گفت :
_ یکیتون دلداریم بده !
لوسی رو به مایک کرد و گفت :
_ یالا پسر خوب ... برو دلداریش بده .
مایک پشت چشمی نازک کرد و به مِی خیره شد . مِی سرش را برگرداند تا مایک را نبیند . مایک باعث و بانی تمام این اتفاقات بود و هیچ دوست نداشت ، او را ببیند .
مایک جلو آمد و گفت :
_ ببخشید مِی ... ناراحت نباش .
دیوید خندید و چندین ضربه بر روی شکمش زد و گفت :
_ تلاش خوبی بود !
مِی به یاد شب قبل افتاد . شاید بهترین راه برای انتقام از مایک این بود که تلافی کند ! پوزخندی زد و اشک هایش را پاک کرد ، سپس به سرعت ، موهای مایک را گرفت و محکم کشید .
_ آی ! نکش ، موهام در اومد !
این را مایک گفته بود . مِی محکم تر کشید . حس بهتری پیدا کرده بود . با صدایی که از حس افتخار می لرزید گفت :
_ دیشب موهامو کشیدی ، منم الان موهاتو میکشم !
ولی مایک نیز تسلیم نشد و او نیز ، موهای مِی را گرفت و محکم کشید . مِی جیغ کشید و گفت :
_ ولم کن !
مایک ولی او را رها نکرد و گفت :
_ ول کن تا ول کنم .
مِی باشه ایی گفت لحظه بعد ، هر دو یک دیگر را رها کرده بودند . مِی سرش را گرفت . درد داشت . زیر چشمی به مایک نیز خیره شد ، که سرش را گرفته بود و ماساژ می داد .
مِی به لوسی خیره شد که قیافه عجیبی به خود گرفته بود . چشمانش را تنگ کرده بود و دهانش کمی باز بود ؛ ظاهرا از این کار مِی و مایک ، حسابی تعجب کرده بود . مِی خندید . شاید می توانست مایک را ببخشد .
مِی به آرامی ، ولی جدی رو به مایک کرد و گفت :
_ قهوه رو تف نکن مایک !