سلام ؛ من دیوانه ام ! P9
15 فروردین · · خواندن 4 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
آنچه گذشت :
مایک سر کار مِی ، اتفاقی قهوه به سمت مِی تف کرد و باعث بی آبرو شدن مِی در شرکت شد ؛ ولی مِی هم کم نیاورد و بعد از کار ، موهای مایک را کشید . مایک هم از طرفی موهای مِی را گرفت و کشید و این تبدیل به یک گیس و گیس کشی ، بین دوتا دیوانه بود .
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : آلبوم عکس های مینا و سارا 📔🖼
اگه میخواید قسمت نه این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
یک هفته گذشته بود . حالا مِی و مایک به آپارتمان خودشان برگشته بودند . وسایل خشک شده بود و شیر خانه درست شده بودند .
مِی ابتدا تصور می کرد ، وسایل خانه همه خراب شده باشند ؛ ولی اصلا اینطور نبود . دیوار نیز به لطف کاغذ دیواری پلاستیکی ، آسیب ندیده بود .
نمی دانست دقیقا در آن یک هفته در آپارتمان چه خبر بود ( و به هیچ عنوان هم نمی خواست بداند ) ؛ ولی امیدوار بود خانم لی از او ناراحت نباشد .
مِی به مایک خیره شد ، که خودش را بر روی تخت انداخته بود . زیر لب گفت :
_ انگار کوه کنده که اینطوری روی تخت وِلو شده !
سپس در کمد را باز کرد لباس هایش را درونش گذاشت . همانطور که لباس ها را سر جایشان می گذاشت ، چشمش به یک کتاب برخورد . یک کتاب در کمد لباس هایش چه کار می کرد ؟
کتاب را برداشت . بر سر تیتر کتاب ، کاغذی با این عنوان چسبانده شده بود :
آلبوم مینا و سارا
زیر آن نوشته ، با خط کودکانه ایی نوشته بود :
فقط برای مینا و سارا !
مِی لبخندی واقعی بر لبش نشست . این آلبوم را همراه با سارا درست کرده بود . آن زمان ، مِی فقط هفت سالش بود . همه او را به اسم کاملش صدا می زدند ، جز سارا .
مایک آمد با لحنی کودکانه پرسید :
_ اون چیه ؟
مِی به سرش را به سمت مایک برگرداند ؛ ولی چشمانش هنوز به آلبوم عکس ها چسبیده بود . با لبخند جواب داد :
_ آلبوم عکس های من و خواهر بزرگترمه .
سپس نگاهش را از آلبوم عکس جدا کرد و پرسید :
_ دوست داری ببینی ؟
مایک ، سرش را تکان داد و از تخت پایین آمد و به سمت مِی خزید . مِی یک صفحه از آلبوم عکس ها را باز کرد . در آن صفحه ، اولین عکسی که توجهش را جلب کرد ، عکسی از خودش در پنج سالگی بود که در کنار سارا ، کیک شکلاتی میخورد .
مایک به همان عکس اشاره کرد و پرسید :
_ این عکس مال چه زمانیه ؟
مِی به عکس بچگی خودش اشاره کرد و گفت :
_ این منم ! اون موقع هنوز موهام رو رنگ نکرده بودم.
سپس به عکس سارا اشاره کرد و با کمی تاخیر گفت :
_ این سارا ، خواهر بزرگم بود . اون روز برام کیک شکلاتی خریده بود .
البته ، ماجرا دقیقا اینطوری نبود .
آن روز ، مادر و پدرش برای کاری به نیویورک رفته بودند و خاله جولی ، خواهر ناتنی سختگیر مادرش مواظب آنها بود . سارا آن موقع نونزده سالش بود و مِی ، فقط پنج سالش بود .
خاله جولی علاقه خاصی به او داشت و معتقد بود ، روزی زندگی شرافتمندی برای خودش می سازد . همیشه مِی را روی زانوی خودش می نشاند ، برایش قصه می گفت و شکلات های محبوب مِی را برایش می خرید .
برعکس مِی ، خاله جولی از دیگر بچه های خانواده ، حتی سارا و متیو دوست داشتنی نیز بدش می آمد و همیشه دنبال بهانه گیری از آنها بود .
مِی هیچ وقت نمی فهمید چرا خاله جولی او را دوست دارد . شاید چون همیشه حرفش را رک و پوست کنده می گفت و مانند برادران چاپلوسش نبود ، خاله جولی از او خوشش می آمد .
آن روز ، حدودا بیست و پنج سال پیش ، خاله جولی از خانه ، برای کاری بیرون رفته بود . پسران هرکدام مشغول کار و یا بازی خود شده بودند و با او بازی نمی کردند .
ظهر بود و حوصله او سر رفته بود ، تا اینکه سارا را دید که بر روی زمین دولا نشسته بود . مِی آن زمان نمی دانست سارا دارد عبادت مسلمانان را انجام می دهد و فکر کرد ، می خواهد با او بازی کند .
از این رو خودش را بر روی کمر سارا انداخت و وانمود کرد درحال سوارکاری است . البته ، سارا نیز کم لطفی نکرد و مِی را زیر بار کتک گرفت .
مِی تصمیم داشت این موضوع را به خاله جولی بگوید ، تا حساب سارا را برسد ؛ ولی سارا به او کیک شکلاتی رشوه داد و خودش را نجات داد .
مِی خنده نخودی ایی کرد . یادآوری این خاطره او را سرزنده تر کرده بود . به مایک نگاه کرد و گفت :
_ دوست داری بقیشو ببینی ؟
مایک سرش را تکان داد و به آرامی گفت :
_ آره .
سپس به آلبوم عکس ها خیره شد . مِی به صفحه اول آلبوم عکس ها رفت ، تا از اول تمام عکس ها را همراه با او ببیند .