سلام ؛ من دیوانه ام ! P10
15 فروردین · · خواندن 4 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
آنچه گذشت :
یک هفته گذشت و مِی و مایک ، به آپارتمان برگشتند . مِی وقتی درحال مرتب کردن کمدش بود ،آلبوم عکس قدیمی خودش و سارا را پیدا می کند و همراه با مایک ، آن را می خواند .
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : مایک آب بر سرم ریخت!🥤💧🤦🏻♀️
اگه دوست دارید قسمت دهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
مِی به دفتر مدیر شرکت رفت . آقای استیونز به او چندین مدال طلا داد و تمام کارمندان با او دست می دادند و به او تبریک می گفتند . خاله جولی نیز آنجا بود .
هیچ چیز بهتر از این نمی توانست باشد ، که ناگهان دهان لوسی باز شد و سیلی آب ، از آن بیرون آمد و مِی را در خورد غرق کرد ...
نفس نفس زنان از خواب پرید . سردش بود و بسیار شکه شده بود . چه شده بود ؟ آب از روی صورتش میچکید . با دستش کمی از آب را پاک کرد . باید چه کار می کرد؟ نمی توانست فکر کند . چرا نمی توانست فکر کند ؟
مایک با لحنی طلبکارانه و کودکانه گفت :
_ هرچی صدات زدم بیدار نشدی ، منم آب ریختم روت.
مِی هرچه فکر کرد نفهمید مایک چه گفته است . چشمانش را چندین بار متوالی باز و بسته کرد .
مایک اخم کرد و گفت :
_ ساعت هفت و نیمه ! باید بری تر کار .
کار ؟ کجا کار می کرد ؟ سرش را تکان داد و از جایش به آرامی بلند شد ، سپس چند لحظه ایی سر جایش ایستاد. باید چه کار می کرد ؟
مایک کلافه از روی تخت بلند شد و یک کت سیاه رنگ تن مِی کرد ، سویچ ماشین را دستش داد و سپس ، از یخچان یه سیب بیرون آورد و درون دهان مِی جا داد.
مایک گفت :
_ چرا با لباس بیرون رفتن خوابیده بودی ؟
مِی تعجب کرد و به لباسش خیره شد و چیزی نگفت . هنوز سردرگم بود . به اطرافش نگاه کرد . مگر در خانه لوسی نبودند ؟ شاید هم برگشته بودند . چرا اینطور شده بود ؟
مایک دست مِی را گرفت و از خانه بیرون برد . سوار آسانسور شدند . مایک دکمه طبقه همکف آسانسور را زد ، سپس منتظر ماند . مِی درحالی که آرام آرام سیب را می جوید ، با سردرگمی پرسید :
_ داریم چیکار میکنیم ؟
مایک پوفی کشید و جوابش را نداد . چرا بی قرار بود؟
وقتی از آپارتمان خارج شدند ، مِی ماشینش را دید و یادش آمد چرا بیرون آمده اند . مایک با بی صبری گفت :
_ در ماشین رو باز کن !
مِی سویچ را درون جای قفلی که روی در رانند بود فرو کرد ، سپس درب ماشین را باز کرد و واردش شد . در نزدیک صندلی راننده را باز کرد و مایک ، وارد ماشین شد .
مِی به روبه رویش خیره شد . به مایک نگاه کرد که درون پخش کننده ماشین ، نواری می گذارد . موسیقی پخش شد و مِی به مایک خیره شد ، انگار منتظر فرمان بعدی مایک بود .
مایک با بی حوصلگی دستش را به پنجره زد و گفت :
_ منتظر چی هستی ؟ ماشین رو روشن کن !
مِی آهانی گفت و ماشین را روشن کرد و شروع کرد به رانندگی .کم کم از شک بیرون آمد . چقدر احمقانه رفتار کرده بود ! آن هم نه جلوی هر کسی ، بلکه جلوی یک دیوانه .
وقتی به شرکت رسید ، ماشین را در پارکینگ پارک کرد و همراه با مایک ، به سمت طبقه ایی رفتند که مِی در آن کار می کرد .
مِی به سمت میز کارش رفت و به دیوید و لوسی سلامی کرد و بر روی صندلی اش نشست . کش و قوصی به خودش داد .
حالا که مغزش مانند قبل کار می کرد ، آماده بود تا کارش را شروع کند ، که لوسی گفت :
_ امروز پنج دقیقه دیرتر اومدین .
سپس کمی از قهوه اش را خورد و از مایک پرسید :
_ چی شد که دیر اومدین ؟
مِی لیوان قهوه لوسی را گرفت و کمی از آن را نوشید ، سپس لیوان را بر روی میزش گذاشت . قهوه بسیار تلخ بود ؛ ول یباعث شد ، هوشیاری اش بیشتر شود . او رو رو به لوسی ، که دهانش نیمه باز بود و چشمانش کمی کرد شده بود کرد و گفت :
_ خواب موندم .
سپس به مایک اشاره کرد و ادامه داد :
_ مایک هم یو لیوان آب روم خالی کرد !
چشمان لوسی گرد تر شد و نیم نگاهی به مایک انداخت . چهره اش خنده دار شده بود ؛ ولی مِی وقت نداشت به چهره اش بخندد .