پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت10
15 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بیا ادامه
هول شدم و سعی کردم با شالم گردنم و بپوشونم و گفتم
+ هیچی ..
و خواستم از تراس خارج شم که جلوم قد علم کرد
– جواب من و ندادی ..
+ نیهاد ، تو فقط تو باشگاه مربیمی و من میتونم به حرفت گوش بدم ..
اینجا ، حق نداری بهم دستور بدی!!
عصبی گفت
– بار دیگه نمیپرسما!!
گردنت چیشده؟!
فوری گفتم
+ توی باشگاه ، توپ خورد به گردنم ، کب....د شد ..
ابروش و بالا داد
– توپ خورد؟!!
+ آره دیگه..
به تخته سیـ..نش کوبیدم
+ بیا اینور ، میخوام برم!!
مکثی کرد و گفت
– ولی این کب....ی ، جای توپ نیست ..
سرم و پایین انداختم که دستش و بالا آورد!!
دستش و به زیر شالم برد و کبب.....ی گردنم و لمس کرد ..
بعد آروم در گوشم گفت
– پماد دمو پلاس لافارر ، بگیر ..
کبودیت و از بین میبره!!
آب دهنم و قورت دادم و گفتم
+ باشه..
از جلو راهم کنار رفت ..
ولی مرموز نگاهم میکرد که سریع از تراس وارد خونه شدم ..
نیهاد باور نکرده ..
مطمئنم باور نکرده که جای توپ بوده!!
نیهاد باهوش تر از این حرفاست ..
اصلا این ک...دی لعنتی روی گردنم ، مشخصه که خون مردگیه ..
پوفی کردم!!
خدا بگم چیکارت کنه کیان ..
نیهاد اگه بویی ببره ، اول فاتحه ی رابطمون خوندست ..
بعد باید بیای حلوای من و بخوری ..
آخه چرا خودت و کنترل نمیکنی؟!!
تو افکار خودم بودم که صدای نهال و شنیدم
– مَهوا؟!
بیا کنارم دیگه..میخوام شمعام و فوت کنم..
از افکارم خارج شدم و لبخندی زدم و کنارش قرار گرفتم ..
با رقص و آواز و دست و شادی ..
نهال شمعش و فوت کرد!!
ولی تمام مدت سنگینی نگاه خشم آلود و اخمویِ نیهاد و روی خودم احساس میکردم!!