پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت11
15 فروردین · · خواندن 2 دقیقه بیا ادامه
مامان پتو رو از سرم کشید و گفت
– پاشو مهوا ..
+ وای مامان ..
چرا اینجوری أی تو؟! ، چرا نمیزاری بخوابم؟!
دیوونم کردی ..
– چه وقت خوابه؟!!
پاشو ، مگه نباید بری باشگاه؟! تمرین داری ..
پوفی کردم و گفتم
+ نمیخوام برم ، دست از سرم بردار ..
– پاشو ببینم ..
کمتر تا ساعت ۴ ، ۵ صبح تو اون گوشی واموندت باش ..
صبح بتونی از خواب پاشی
من نمیدونم تو اون گوشی چیکار داری میکنی ..
دستی به صورتم کشیدم و گفتم
+ باشه مامان..
باز همه ی اتفاق های عالم و به گوشیه من ربط نده ..
الان بلند میشم ..
مامان ادامه داد
– یه دوش بگیر ، بعد بیا صبحونه حاضره ..
بخور ، زود برو ..
میدونی که نیهاد رو دیر اومدن شاگرداش حساسه ..
پوفی کردم و از روی تخت بلند شدم ..
زیر دوش آب سرد حموم رفتم ، تا تن و بدنم از کرختگیش در بیاد و جونی تازه بگیره ..
توی آینه ی حموم به کبودی گردنم نگاهی انداختم ..
هنوز کمرنگ نشده بود ..
اهمیتی ندادم و موهام و با شسوار خشک کردم ..
بعدش بافتمش ..
لِگ سرمه أی رنگم و پام کردم و تیـشرت لانگ توسی رنگی هم پوشیدم ..
معمولا وقتایی که میخواستم برم باشگاه ، آرایش نمیکردم ..
کلاه کَپ سرمه أیم و روی سرم گذاشتم و ساک باشگاهم و برداشتم ..
و از اتاق بیرون رفتم!!
مامان برام لقمه گرفته بود ..
لقمه رو از دستش گرفتم که گفت
– شالت کو؟!!
همینجوری میخوای بری؟!
+ گرمه...گیر نده!!
و پاتند کردم و فوری کتونی های آل استار سرمه أیم و پوشیدم و به سمت باشگاه رفتم ..
به سالن که رسیدم ، لباسای تمرینمون و پوشیدیم و شروع به تمرین کردیم ..
نیهاد هم مثل همیشه جدی و مصمم بود ..
تقرییا میشه گفت شخصیت شوخ طبعی داشت ..
ولی هیچ وقت سر والیبال با کسی شوخی أی نداشت ..
همیشه تو جدی ترین حالت ممکن خودش بود ..
من میدونستم ، کل دخترای تیم ، خودشون و میکشن که نیهاد حتی نگاهشون کنه ..
حتی خوده ، هانا ..
که تنها رفیقم تو این باشگاه بود ..
ولی نیهاد هیچ وقت حتی به روی هیچ کدوم از این دخترا ، لبخند هم نزده بود ..
اصلا درکش نمیکنم!!
جذابه..خوشتیپه ..به واسطه ی مربی گریش توی والیبال هم پول به اندازه ی کافی داره ..
اما با ۲۸ سال سن تا حالا حتی با هیچ دختری توی رابطه هم نبوده ..
اصلا شک دارم ، کسی و حتی دوست داشته باشه !!