سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

آنچه گذشت :

مِی خواب مانده بود و مایک برای بیدار کردن مِی ، آب بر روی سرش ریخت و باعث شد مِی شکه شود و تا وقتی سوار ماشین می شود ، در شک باقی بماند .

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : یکشنبه در کلیسا ⛪

اگه می خواید قسمت یازده این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن روز ، یکشنبه دوازدهم ماه مارس بود . مِی آن روز لباس تمیز و مناسبش ، که مخصوص یکشنبه ها بود را پوشید . 

مِی از همان کودکی ، یکشنبه ها لباس تمیز و مناسب می پوشید ، به کلیسا می رفت و یک ساعت به دعا و نیایش می پرداخت . می شد گفت ، او فردی مذهبی بود ؛ ولی نه مانند برادر کشیشش متیو !

مایک درحالی که دکمه های لباسش را می بست ، با لحنی کودکانه و بی حال پرسید :

_ می خوایم کجا بریم ؟

مِی درحالی که موهایش را مرتب می کرد جواب داد :

_ می ریم کلیسا !

_ چرا ؟

چه سوال مضخرفی ! مِی کیف دستی اش را برداشت و دست به کمر ایستاد و با چهره ایی حق به جانب گفت: 

_ چون امروز یکشنبه است ! 

هفته قبل نتوانسته بود به کلیسا برود ؛ ولی اینبار می خواست به کلیسا برود . 

وقتی کارشان تمام شد ، سوار ماشین شدند و به سمت کلیسا رفتند . مِی آن روز نوار کاسکت محبوبش از الویس پریسلی را نگذاشته بود . 

مایک سرش را به پنجره ماشین چسبانده بود و بیرون را می دید . چرا امیروز چیزی نمی گفت ؟ زیر چشمی به مایک خیره شد و زیر لب غر غر کرد . 

وقتی به کلیسا رسید ، ماشین را جایی پارک کرد و همراه با مایک ، وارد کلیسا شد . مِی ردیف عقب صندلی های کلیسا ، سمت چپ نشست . 

سرش را پایین انداخت ، چشمانش را بست و دستانش را در هم گره زد و زیر لب ، دعا خواندن را شروع کرد . همیشه عادت داشت ، قبل از دعای اصلی کشیش دعای خودش را بخواند .

وقتی به بخش محبوب دعایش رسید ، مایک پرسید :

_ مِی ، کشیشه رو ببین !

مِی اخم کرد و سعی کرد بی توجه به مایک ، دعایش را ادامه دهد ؛ ولی مایک دستش را کشید و مانند کودکان لجباز گفت :

_ مِی ، کشیشه رو ببین !

مِی اخم کرد و دعایش را متوقف کرد . ابتدا چشم غره ایی به مایک رفت ، سپس به کشیش خیره شد . کشیش چشمان لوچی داشت و بینی اش عقابی بود و سرش از برادر سومش جو نیز ، بی مو تر بود و یک خال بزرگ ، بر روی بینی اش بود .

مِی ناخواسته خنده ایی نخودی می کند و سعی می کند ، بلند تر از این ها نخندد . مایک نیز دست کمی از او نداشت و تمام سعیش را می کرد ، تا نخندد . مِی سرش را پایین انداخت و چشمانش را محکم بست ، تا دیگر نخندد . 

کشیش شروع کرد به حرف زدن و فاجعه ، آنجا بود که تازه شروع شد ! ظاهرا کشیش به جای بعضی از حروف ، حرف "د"  را تلفظ می کرد و صدایش خروسی بود و همین امر ، کافی بود تا مِی و مایک از خنده منفجر شوند !

کشیش می گفت :

_ امدوز ، دود هم دمع شدیم ...

( ترجمه حرف های کشیش:" امروز دور هم جمع شدیم ... "

مِی و مایک بی هیچ ترسی می خندیدند و نمی توانستند خود را کنترل کنند و همین نیز ، باعث شد  دیگران بخندند و کشیش ، عصبی و عصبی تر شود و در نهایت بگوید :

_ دما مردم بی درهنگی دستین ! دن دیگه پامو دو دین کلیسا دمی دارم !

( ترجمه حرف های کشیش :" شما مردم بی فرهنگی هستین ! من دبگه پامو تو این کلیسا نمی زارم !"

کشیش با خشم از کلیسا خارج شد ؛ ولی خنده ها تمام نشد ! مِی خنده را تمام کرد . چندین نفر خیلی خصمانه کسانی که می خندیدند را نگاه می کردند . 

مِی سرش را پایین انداخت و خواندن دعایش را ادامه داد و بعد از پایان دعا ، همراه با مایک کلیسا را ترک کرد و در همان نزدیکی ، همان کشیش را دید که عصبی ایستاده بود . 

مِی کمی احساس عضاب وجدان گرفت که کشیش را مسخره کرده بود . رو به مایک کرد و گفت :

_ اگه تو نمی خندیدی ، منم خنده ام نمی گرفت ! ببین ، کشیش رو ناراحت کردیم . 

مایک چشمانش را تنگ کرد و گفت :

_ تو اول خندیدن رو شروع کردی ! 

سپس اخم کرد . مِی می خواست جوابش را بدهد ؛ ولی پشیمان شد و به سمت کشیش رفت . باید چه به کشیش می گفت ؟ چطور می خواست معذرت خواهی کند ؟ 

وقتی به کشیش رسید ، از او معذرت خواست و مایک را نیز وادار کرد از کشیش معذرت خواهی کند . کشیش نیز از آنها معذرت خواست که به آنها گفته بود بی فرهنگ و گفت آنها را بخشیده است .