بپر ادامه 💗

 

شیکِ توت فرنگیم و از روی میز برداشتم و کمی ازش خوردم و به کیان زل زدم و گفتم

+ چیه کیان جان؟!

الان من چیکار کردم که انقدر عصبی أی ..

کیان ابرو بالا داد 

– اینجوری نمیشه مهوا!!

من برای هر بار دیدن تو ، باید کلی التماست کنم؟!

باید کلی دنبال بهونه بگردیم؟!

نیم ساعت تو کافه باید هم و ببینیم؟!

فوری گفتم

+ پس کجا میخوای هم و ببینیم ..

– خونم..خونه مجردیم!!

با اخم گفتم

+ خجالتم که سرت نمیشه ..

بعد رو بهش گفتم

+ کیان جان!!

توروخدا درکم کن ، خودت میدونی خانواده ی من چجورین!!

مامان من ظاهرش به روز و امروزی شده ..

افکارش هنوز قدیمیه!!

هنوز تو عهد دقیانوس زندگی میکنه ..

میخوای عاقبت منم بشه ، مثل عاقبت نوا؟!!

کیان دست به سینه نگاهم کرد که گفتم

+ نوا هم با یکی دوست بود ..

خیلیم دوسش داشت!!

قصدشونم ازدواج بود ، ولی وقتی بابا و مامانم فهمیدن ..

دیگه نزا‌شتن نوا حتی تلفنی با اون بنده خدا حرف بزنه ..

بعدشم که شوهرش دادن ..

میخوای منم بشم مثل نوا؟!

کیان روی صورتم خم شد و گفت

– مگه نمیگی دوستم داری؟!

+ دارم..به خدا دارم ، بیشتر از جونم دوست دارم کیان ..

– پس بخاطر من ، تو روی خانوادت وایستا!!

مگه من میزارم تو رو شوهرت بدن؟!

اصلا تهش ، باهم فرار میکنیم ..

هوم؟!

دستم و از توی دست کیان خارج کردم و گفتم

+ حرف خودت و میزنی ..

به ساعتم نگاه کردم

+ باید برم خونه ، دیرم شده..مامان نگران میشه ..

کیان فقط پوکر فیس نگاهم کرد که از روی صندلی بلند شدم ..

ساک باشگاهم و روی دوشم انداختم و از کنارش رد شدم ..

محکم گونش و بو.....م و گفتم

+ پرنسسعلی هم نباش ..

قهر نکن!!

فعلا ..

و به دو از کافه خارج شدم!!

هنوز قدمی برنداشته بودم که دستم کشیده شد ..