پسرداییم نردبونه 🤍📚` پـارت13
16 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بپر ادامه 💗
شیکِ توت فرنگیم و از روی میز برداشتم و کمی ازش خوردم و به کیان زل زدم و گفتم
+ چیه کیان جان؟!
الان من چیکار کردم که انقدر عصبی أی ..
کیان ابرو بالا داد
– اینجوری نمیشه مهوا!!
من برای هر بار دیدن تو ، باید کلی التماست کنم؟!
باید کلی دنبال بهونه بگردیم؟!
نیم ساعت تو کافه باید هم و ببینیم؟!
فوری گفتم
+ پس کجا میخوای هم و ببینیم ..
– خونم..خونه مجردیم!!
با اخم گفتم
+ خجالتم که سرت نمیشه ..
بعد رو بهش گفتم
+ کیان جان!!
توروخدا درکم کن ، خودت میدونی خانواده ی من چجورین!!
مامان من ظاهرش به روز و امروزی شده ..
افکارش هنوز قدیمیه!!
هنوز تو عهد دقیانوس زندگی میکنه ..
میخوای عاقبت منم بشه ، مثل عاقبت نوا؟!!
کیان دست به سینه نگاهم کرد که گفتم
+ نوا هم با یکی دوست بود ..
خیلیم دوسش داشت!!
قصدشونم ازدواج بود ، ولی وقتی بابا و مامانم فهمیدن ..
دیگه نزاشتن نوا حتی تلفنی با اون بنده خدا حرف بزنه ..
بعدشم که شوهرش دادن ..
میخوای منم بشم مثل نوا؟!
کیان روی صورتم خم شد و گفت
– مگه نمیگی دوستم داری؟!
+ دارم..به خدا دارم ، بیشتر از جونم دوست دارم کیان ..
– پس بخاطر من ، تو روی خانوادت وایستا!!
مگه من میزارم تو رو شوهرت بدن؟!
اصلا تهش ، باهم فرار میکنیم ..
هوم؟!
دستم و از توی دست کیان خارج کردم و گفتم
+ حرف خودت و میزنی ..
به ساعتم نگاه کردم
+ باید برم خونه ، دیرم شده..مامان نگران میشه ..
کیان فقط پوکر فیس نگاهم کرد که از روی صندلی بلند شدم ..
ساک باشگاهم و روی دوشم انداختم و از کنارش رد شدم ..
محکم گونش و بو.....م و گفتم
+ پرنسسعلی هم نباش ..
قهر نکن!!
فعلا ..
و به دو از کافه خارج شدم!!
هنوز قدمی برنداشته بودم که دستم کشیده شد ..