سلام ؛ من دیوانه ام ! P12
17 فروردین · · خواندن 4 دقیقه سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗
آنچه گذشت :
مِی و مایک ، یکشنبه دوازدهم ماه مارس ، به یک کلیسا رفتند ؛ ولی طبق معمول یک بل بشو واقعی به وجود آمد ! مایک و مِی به کشیش جدید کلیسا خندیدند و او را مسخره کردند و این کارشان به دیگران نیز سرایت کرد و باعث قهر کشیش شد . مِی که از این کارش کمی پشیمان بود مایک را مجبور کرد از کشیش معذرت بخواهد .
توجه ، توجه :
^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^
این قسمت : پیتزا در سال ۱۹۶۵ و چیبس در بیست و چهار سال ، بعد 🍕🍿
اگر قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😊
اگه میخواید قسمت دوازدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗
دو شنبه ششم ماه آوریل ، سال هزار و نهصد و شصت و پنج بود . شب بود و باران ملایمی می بارید . تمام خانواده جونز در جای خوابشان دراز کشیده بودند و رویا های خودشان را می دیدند ، همه جز یک نفر .
مِی آن شب بی قرار بود و خوابش نمی برد ، برای همین به آشپزخانه رفته بود و باقی مانده سهم جو ، پیتزای باقی مانده از شام را می خورد .
سهم خودش را کامل نخورده بود ؛ ولی ترجیح می داد سهم جو را بخورد تا عصبی شود . جو از سیب زمینی سرخ کرده او خورده بود و باید تاوان می داد !
وقتی می خواست آخرین قاچ پیتزا را بردارد ، صدای سارا آمد که گفت :
_ مِی !
مِی سرش را برگرداند و به سارا خیره شد . سارا با آن موهای تقریبا فر و قرمز رنگش ( که مِی همیشه در حسرت این موهای زیبا را داشت ) با چهره ایی عصبی او را نگاه می کرد .
مِی قیافه ایی مظلوم به خود گرفت و جواب داد :
_ جو از سیب زمینی سرخ کرده من خورد ، منم پیتزاشو میخورم !
از دیدن قیافه عصبی سارا هیچ ، خوشش نمی آمد ! قیافه ایی که ممکن بود ، او را ببلعد و یا کتکش بزند. قیافه ایی پشیمان گرفت و سرش را پایین انداخت ؛ ولی زیر چشمی ، سارا را میدید .
سارا لبخند زد . مِی نفس راحتی کشید و سرش را بالا آورد . لبخند یعنی سارا دیگر از او عصبی نبود . سرش را بالا آورد . سارا کنارش نشست و با مهربانی خواهرانه اش گفت :
_ درسته که کار جو بد بوده ، ولی کار تو هم خیلی بده!
مِی با جدیتی تمام گفت :
_ ولی باید تلافی می کردم !
_ دلیل درستی نیست مِی ! گاهی باید بخشید و کار بد دیگران رو فراموش کرد .
مِی سرش را پایین انداخت و گفت :
_ باشه .
سپس لبخند زد و گازی به آخرین تکه پیتزا زد . سارا اخم کرد و با لحنی طلبکارانه پرسید :
_ در نهایت کار خودتو میکنی ، نه ؟
سپس لبخند زد و به مِی خیره شد . سارا حرفش درست بود ؛ ولی مِی باید کاری را که شروع کرده بود را به پایان می رساند ، آن هم به هر شکلی .
***
آن روز ، دوشنبه ، سیزدهم ماه مارس بود . مِی در وقت استراحتش در شرکت ، مشغول خوردن نوشابه محبوبش پپسی بود . پپسی نسبتا نوشابه محبوبی ، بین مردم بود ؛ ولی مِی آن را دوست داشت .
مایک نیز درحال صحبت با دیوید بود . دقیق نمی دانست چه چیزی به یکدیگر می گویند ؛ ولی می دانست قطعا حرف های دیوید ، مغز مایک را پر از چرت و پرت می کرد .
لبخندی احمقانه زد و چشمانش را تنگ کرد . مایک همینطوری مغز زود باورش ، پر از افکار چرت و پرت بود . پس دیوید افکار چرت و پرت در سرش را بیشتر می کرد .
آخرین جرعه از نوشابه اش را نوشید و رو به مایک کرد پرسید :
_ هی مایک ! میخوای از دستگاه خوراکی چیزی بخرم؟
مایک سرش را برگرداند و بی تردید گفت :
_ چیبس !
مِی به سمت دستگاه فروش خوراکی رفت . چند اسکناس در دستگاه انداخت و دکمه مخصوص ردیف چیبس ها را دو بار زد و منتظر ماند . بسته های چیبس ، آرام آرام افتادند . مِی خم شم از جایگاه خرید هایش ، دو بسته چیبس را برداشت . هر دو چیبس نمکی بودند .
مِی ، بسته مایک را به سمتش پرت کرد و گفت :
_ بفرما ، اینم مال تو !
بسته چیبس به صورت مایک خورد ، سپس به زمین افتاد . مایک خم شد و آن را برداشت و به مِی چشم غره ایی بامزه رفت ، که مِی را به خنده انداخت .
مِی یسته خودش را باز کرد و یک دانه از چیبس ها را برداشت و در دهانش گذاشت و شروع کرد به جویدن.