پسرداییم نردبونه 🤍📚`پـارت16
18 فروردین · · خواندن 2 دقیقه بپر ادامه
بوی کوکو سبزی أی که درست کرده بودم ..
کل خونه رو برداشته بود ..
داشتم بقیه ی مخلفاتش و حاضر میکردم که صدای زنگ در شنیده شد ..
با ترس سرجام میخکوب شدم ..
نیهاد وارد خونه شد و خیلی گرم با مامان احوالپرسی کرد ..
بعد روی کاناپه نشست ..
مامان وارد آشپزخونه شد و گفت
– این خیارشورا رو ولشون کن ..
برای نیهاد یه شربت خنک درست کن ، ببر ..
متعجب به مامان نگاه کردم
+ علاوه بر اینکه نوکر شمام..
نوکر پسر داداشتونم هستم؟!!
– مهوا ..
چرا انقدر غر میزنی؟!
یه شربته دیگه ..
مهمونه ، خجالت بکش ..
با حرص به سمت یخچال رفتم و شربت بهار نارنج و خارج کردم و با حرص گفتم
+ همینمون مونده بود ، کلفتی یه نردبونو بکنیم ..
مامان فوری به سمتم برگشت
– چی؟!
+ نردبوون ..
– با نیهادی؟!
+ نه با عمه ی نیهادم ..
مامان با اخم گفت
– خجالت بکش ، عمش اینجا روبروت وایستاده ..
یکهو خندم گرفت و گفت
– عه..راست میگیا ..
عمش تویی ..
تف تو روت بیاد نیهاد!!
دیگه به عمت نمیتونم فحش بدم ..
چون خودزنیه ..
مامان ابرویی بالا داد
– شربت و ببر واسش..هلاک شد از گرما!!
با تمسخر گفتم
+ بمیرمم براش ..
تا مامان خواست چیزی به سمتم پرت کنه ..
فوری چند تا یخ توی شربت ریختم و به سمت پذیرایی رفتم ..
نیهاد روی مبل نشسته بود و سرش توی گوشیش بود ..
یک لحظه نگاهی به استایلم انداختم ..
نمیدونم چرا یهو انقدر تیپ و استایلم برام مهم شد ..
چی پوشیدم الان؟!!
یه تیـشرت که طرح های میکی موس آبی پاستیلی روش داشت ..
با شلوار ستش ..
خوبه مامان ، به اینکه پیشِ نیهاد تیشرت پوشیدم ، گیر نداد ..
نزدیکش شدم و گفتم
+ اهم ..
سرش و بالا گرفت و بهم زل زد که گفتم
+ بفرما..
عمتون فرمودن ، براتون شربت تَگری و خنک حاضر کنم و بیارم ..
لیوان و برداشت و گفت
– ممنونم ..
اخمی به چهرم آوردم
+ لفظ قلم حرف زدنت تو حلقم ..
– چی؟!
+ هیچی ..
سینی و روی میز گذاشتم و روبروش نشستم ..
نیهاد همینطور که قلپی از شربت و مینوشید گفت
– هیچ وقت نباید از رو بری ، نه؟!!
+ نه..
– تو الان باید بیای پای من و ببوسی ، بچه جون!!
+ بابت؟!
ابرو بالا داد
– از اینکه چرا اینجام ، نمیترسی؟!
تازه گند امروزم یادم اومد!!
محکم جلوی دهنم کوبیدم و گفتم
+ وای..
راست میگی!!
ابرویی بالا داد و گفت
– فکر کردم ، بیام اینجا ، خودت و از ترس خیس کنی ..
بهش زل زدم و با عجز و ناراحتی گفتم
+ نیهاد ..
جوابی نداد که گفتم
+ پسردایی؟!!
بازم چیزی نگفت که با داد گفتم
+ با توأم نردبوون ..
تا اومد چیزی بگه ، مامان سر رسید و گفت
– باز این و گفتی ..
بعد به نیهاد زل زد و گفت
– خل و چله بچم ..
تو ناراحت نشو ، عمه!!
با حرص از جام پاشدم و به سمت آشپزخونه رفتم ..
گند زدی مهوا!!
جای اینکه منتش و بکشی که همه چی و نزاره کف دست مامانت ..
داری باهاش کل کل میکنی؟!!
۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
اینم پارت بعدی
نظرتون رو برام بنویسید