سلام ^_^ من M.J.R نویسنده رمان " شاه شب من " و رمان " سلام ؛ من دیوانه ام !" درخدمتتونم 🤗

آنچه گذشت :

بیست و چهار سال قبل ، مِی به دلایلی تصمیم گرفت سهم غذای برادرش را بخورد و با نصیحت های سارا رو به رو شد (که البته باز هم کار خودش را انجام داد !) .

در زمان حال ، مِی و مایک ، دوشنبه روز سیزدهم مارس در شرکت ویراستاری بودند و تنقلات می خوردند . 

توجه ، توجه :

^*❗این رمان یه رمان طرفداری از مایکل جکسون در دنیایی است که اون یک فرد دیوانه هست و هیچ یک از نوشته های داستان واقعی نیستن و فقط نتیجه تخیلات یه طرفدار هست ❗*^

این قسمت : سلام ؛ من دیوانه ام !😁😜

اگه قسمت های قبل رو نخوندید ، حتما بخونید 😉

اگه دوست دارید قسمت سیزدهم این رمان رو بخونید ، برید ادامه مطلب 😉🤗

 

آن روز ، چهارشنبه پانزدهم ماه مارس بود . مِی آن شب قرار بود همراه با مایک ، به خانه پدر و مادرش برود . در اصل دعوت شده بود و اگر دست خودش بود ، هیچ وقت ، هیچ وقت ؛ همراه با مایک به خانه پدر و مادرش نمی رفت . 

مِی شومیز زرد رنگ محبوبش ، که اغلب در مهمانی ها می پوشید به تن کرد و در کنار آن ، شلوار سفیدی که یک ماه قبل خریده بود را ، برای اولین بار پوشید . موهایش را باز گذاشت . در بیشتر شرایط به این که موهایش باز باشد عادت نداشت ، چون همیشه در دست و پایش بود و مزاحمش می شد ؛ ولی آن شب می خواست تنوعی در ظاهرش ایجاد کند .

مایک را نیز مجبور کرده بود لباس سفیدی بپوشد و کروات قرمز رنگ ببندد ( که البته ، در گره زدن کروات مشکل داشت و از مِی کمک خواست . )

ساعت شش و سی و چهار دقیقه بعد از ظهر ، سوار ماشین شدند . مِی نوارکاسکت محبوبش را درون پخش کننده ماشین گذاشت ؛ ولی برخلاف دیگر روز ها ، با ریتم آهنگ انگشت اشاره اش را بر فرمان ماشین نمی کوبید .

مضطرب بود . خانواده او پر جمعیت و احل شوخی های فراوان بودند و مرکز اصلی این شوخی ها ، مادر و  پدرش بودند . آنها هر نوع شوخی ایی می کردند ، حتی در شوخی هایشان دیگران را بدون هیچ مشکلی تخریب می کردند . 

نمی دانست ممکن است چه اتفاقی بیفتد و چه واکنشی به مایک نشان دهند ، به همین دلیل مضطرب بود .

_ چی شده ؟

این را مایک پرسیده بود و مِی را ، از عالم فکر و خیال بیرون کشید . مِی خیلی سریع پاسخ داد :

_ اوه ... نه ، فقط باید چندتا نکته بهت بگم .  

سپس به مایک نگاه کوتاهی انداخت . مایک ابرویش را بالا داده بود و سرش را کج کرده بود . مِی به رو به رویش خیره شد و گفت :

_ وقتی رسیدیم با کسی وارد بحس نشو ، فقط با آره یا نه جواب سوالات رو بده ، مراقب باش سوتی ندی ، مراقب باش حرف اضافی نزدی ، به حرف کسی نخند و فقط لبخند بزن ، اخم نکن و بی حوصله رفتار نکن . حرفای منو هم فراموش نکن ، باور کن نمیخوای تخریب بشی .

سپس زیر چشمی به مایک خیره شد ، که با کمی تعجب ، به مِی نگاه می کرد .وقتی به مقصدش رسید ، ماشین را در جایی پارک کرد و همراه با مایک ، به سمت خانه رفت . 

مِی زنگ خانه را زد ، سپس نفس عمیقی کشید و لبخندی زد تا احساس آرامش داشته باشد . در را رودی ، همسر تام باز کرد و با گرمی فراوان رو به مِی و مایک گفت :

_ سلام! خوش اومدید .

سپس لبخند دندان نمایی زد و آنها را به داخل خانه راه داد . مانند همیشه ، خانه بسیار شلوغ و پر هرج و مرج بود . یک طرف بچه ها دور یک مبل می دویدند و جیغ میزدند ، متیو کشیش همراه با فرد و فردی دوقلو و مو فرفری بحث می کرد ، گروهی از برادران پاستور بازی می کردند و مارک و مایلو درحال شطرنج بازی کردن بودند . تام نیز در کنار جو کچل و پدر ، نشسته بود و تلویزیون تماشا می کردند . دیگر عروس های خانواده و مادر نیز ، در آشپزخانه بودند و با کمک یک دیگر شام درست می کردند . 

مِی کمی احساس کرد به دوران قدیم برگشته است . درست آن زمانی که مهمانی خانوادگی داشتند و عمو ها و خاله ها (جز خاله جولی منزوی و سختگیر ) به خانه هجوم می آوردند و جایی برای تکان خوردن نبود. 

مِی همراه با مایک بر روی یک کاناپه نشست . مایک در گوش مِی گفت :

_ چقدر خونتون شلوغه !

مِی اخمی غلیظ کرد و آرام به مایک گفت :

_ پس چه توقعی داشتی ؟ 

سپس به تلویزیون خیره شد و سعی کرد جلب توجه نکند ، تا اینکه متیو فریاد زد :

_ اوه خدای من ، مینا و همسرش اومدن !

تقریبا همه دست از کار های خود کشیدند و به مِی و مایک خیره شدند . مِی لبخندی عصبی زد و در دلش دشنامی به متیو داد . 

جو با صدای گرفته و نسبتا کلفتی گفت :

_ سلام به اولین داماد خانواده ! 

سپس همگی بلافاصله زدند زیر خنده . جوری می خندیدند انگار خنده دار ترین لطیفه عمرشان را شنیده بودند .

مایک آرام از مِی پرسید :

_ اُسکولی ، چیزی هستن ؟

مِی عبوس شد و با بی تفاوتی گفت :

_ شاید ...

بعد از اینکه خندیدنشان تمام شد ، پدر با قیافه ایی خنده دار پرسید :

_ ببینم ، شاهزاده ما نمی خواد خودشو معرفی کنه ؟

مایک پشت چشمی نازک کرد و گفت :

_ نه .

سپس خیلی عبوس به آنها خیره شد . مارک دست مایک را گرفت و گفت :

_ نظرت چیه که با من شطرنج بازی کنی ؟ اگه من باختم باید داد بزنم سلام ؛ من دیوانه ام ! ولی اگه تو باختی باید اینو بگی دیوونه !

مایک اخم کرد و از جایش بلند شد ( و مِی متوجه شد قد مایک بلندتر از مارک است ) و با جدیتی بچگانه گفت :

_ من دیوونه نیستم !

مارک لبخندی تحریک آمیز زد و گفت :

_ ثابت کن .

مایک نیز باشه ایی گفت . مِی محکم به پیشانی اش ضربه ایی زد . از همین حالا می توانست بفهمد چه اتفاقی می افتد و مایک ، چه آسیب روحی بزرگی می دید . این روش مارک بود تا دیگران را به چالش بکشد و به شکل بسیار بدی ، شکستشان دهد.

مایلو تخته شطرنج را آورد و مهره هایش را از اول چید و روبه روی مایک و مارک گذاشت . همه دور آنها جمع شده بودند . مِی احساس می کرد دارد خفه می شود و نمی تواند نفس بشد .

مِی به سرعت آنجا را ترک کرد و به حیاط پشتی خانه رفت . نفس عمیقی کشید . در خانه هوا بسیار گرفته شده بود و همه بوی عرق بدن را می دادند ، انگار دویده بودند . 

حدودا ، بعد از پانزده دقیقه به داخل برگشت و فهمید پدر و برادرانش دور مایک را گرفته اند و خوشحالی می کنند . مِی کمی جاخورد . چرا داشتند خوشحالی می کردند ؟ کمی جلوتر رفت و نفسش در سینه حبس شد .

مارک با تعجب و ناباوری به تخته شطرنج خیره شده بود . این قیافه یعنی مایک او را شکست داده بود ؛ ولی سوال اصلی برای مِی این بود :

چطور مایک ، دیوانه ایی از تیمارستان شهر گری ، مارک را که از پانزده سالگی شطرنج بازی می کرد را شکست داده بود .

مِی ناگاه گفت :

_ باید به شرط عمل کنی .

با گفتن این حرف ، همه ساکت شدند و به مارک خیره شدند . مایک لبخندی زد و گفت :

_ بگو ، یالا !

مارک سرش را پایین انداخت و با صدایی آرام گفت :

_ سلام ؛ من دیوانه ام !

مایک شیطنت آمیز دست به سینه شد و گفت:

_ بلند تر لطفا !

مارک سرش را بالا آورد و فریاد زد :

_ سلام ؛ من دیوانه ام !

سپس پدر و دیگر برادران شروع کردند به خندیدن . مِی نیز لبخند پر رنگی زد و به مایک خیره شد . مایک لبخندی پیروزمندانه بر لبانش نقش بسته بود و با غرور خاصی ، به مارک نگاه می کرد .