پسرداییم نردبونه 🤍📚`پـارت17
19 فروردین · · خواندن 1 دقیقه بپر ادامه >>>
ولی تازه ، کمی استرس توی وجودم رخنه کرده بود ..
اگه واقعا به مامان بگه چی؟!
اگه مامان بخواد من و کیان و از هم جدا کنه چی؟!
من میمیرم ..
من بدون کیان واقعا میمیرم !!
دوسش دارم ..
قطره أی اشک روی گونم چکید که فوری پسش زدم ..
نه..
نیهاد اینجور آدمی نیست !!
نیهاد نمیگه ، مطمئنم!!
سعی کردم ذهن خودم و منحرف کنم و سعی کردم ، ظرفای ناهار و حاضر کنم ..
ولی ته دلم آشوب بود ..
بعد از اینکه میز و چیدم ..
مامان با نیهاد به آشپزخونه اومد ..
نیهاد فوری گفت
– به به..
چه بویی راه انداختی عمه جان!!
مامان گفت
– کار من نیست والا ..
مهوا غذا رو درست کرده ..
نیهاد به من که پر از استرس بودم ، نگاهی انداخت و گفت
– دستش درد نکنه ..
بعد پشت میز نشست ..
منم نشستم!!
انگار نیهاد متوجه شده بود که چقدر استرس دارم ..
برای همین میخواست من و مخاطب حرفش قرار بده ..
یک لقمه از کوکو سبزی خورد و بعد گفت
– خوشمزست ..
دستپخت مهوا هم به خودتون رفته عمه ساره..
مامان با لبخند گفت
– دیگه فکر کنم ، کم کم وقت شوهرشه ..
مامان این و که گفت ..
نیهاد انگار غذا توی گلوش پرید و به سرفه افتاد ..
تند تند سرفه کرد که مامان برای یک لیوان دوغ ریخت و به سمتش گرفت
– بیا عزیزم ..
چیشد؟!!
نیهاد کمی از دوغ و سر کشید و بعد گفت
– فکر کنم ، برای مهوا هنوز خیلی زود باشه ..
بچست !!
با اخم نگاهش کردم
بچه خودتی ..مرتیکه ی نردبوون !!